|
در میان قهوه خانه ای که بوی بنگ وافیون میداد
دخترکی را دیدم
برای هزاران افعی مستانه می رقصید
و شبها با اضطراب از کوچه های بدنام شهر

می گریخت
من شهرزادی دیدم
با وعظ وموعظه میرقصید
و در سایه ی تاکها غم هایش را چال میکرد
و شبها هذیان را در گوش مادرش نجوا
و صدای تندرها را با ناودان خانه تقسیم میکرد
و لرزش سکوت را در آینه نقاشی

و فریاد میزد
من در نیمه شب رقص شعرم را تماشا میکنم
او شبها کوکبی ها را شیر میداد
و در نیایش رندان بامدادی شراب می نوشید
آری او روی سجاده اش میرقصید
و خدا رندانه با او عشقبازی میکرد
و از پستانهایش شعر تازه می چکید
اما در بامدادی میان آیه ها آه کشید
و چروکید
و مومنان روی پستانهایش رقص مرگ کردند
آری در میان غصه هایش گم شد
و قصه هایش ناتمام ماند
|