شعر

صفحه نخست

     

شهرزاد

 

در میان قهوه خانه ای که بوی بنگ وافیون میداد

 

دخترکی را دیدم

 

برای هزاران افعی مستانه می رقصید

 

و شبها با اضطراب از کوچه های بدنام شهر

 

می گریخت

 

من شهرزادی دیدم

 

با وعظ وموعظه میرقصید

 

و در سایه ی تاکها غم هایش را چال میکرد

 

و شبها هذیان را در گوش مادرش نجوا

 

و صدای تندرها را با ناودان خانه تقسیم میکرد

 

و لرزش سکوت را در آینه نقاشی

 

و فریاد میزد

 

من در نیمه شب رقص شعرم را تماشا میکنم

 

او شبها کوکبی ها را شیر میداد

 

و در نیایش رندان بامدادی شراب می نوشید

 

آری او روی سجاده اش میرقصید

 

و خدا رندانه با او عشقبازی میکرد

 

و از پستانهایش شعر تازه می چکید

 

اما در بامدادی میان آیه ها آه کشید

 

و چروکید

 

و مومنان روی پستانهایش رقص مرگ کردند

 

آری در میان غصه هایش گم شد

 

و قصه هایش ناتمام ماند