شعر

صفحه نخست

     

نعره های باستانی

 

در ضیافت شهوت برهنه گان

 

دختران شب رنگ باخته اند

 

و میخانه داران در پشت میله های آهنی با خیام

 

خلوت کرده اند

 

و لوک گستاخ تاجی بر سر گذاشته

 

و از تارهای مسموم عنکبوتان پیراهنی

 

برای خواهرانم دوخته

 

هوس از پشت دیوارهای عبوس زبانه کشیده

 

نمی بینی

 

خدا در میان پستانهای جوانت مرده

 

و پیامبرانش بدنبال ایه هائی میگردند

 

باد فریاد میزند

 

چرا رنگ باخته اند ریشه ها؟

 

و کوران قلم بدست نعره های باستانی میزنند؟

 

و شعورم به نقطه ی صفر میرسد

 

و تصویرم یخ میزند

 

در قرن  ناقوس و کرنا