|
پشت پنجره ی اتاقم صدای مرثیه می آید
مرد یک پا کفرگویان شهوت فاحشه ای را می خرد

دین فروشی کودک دست فروش را روی سجاده اش
نوازش می کند
آدمها انگاری با سرهای پنبه ای متولد شده اند
و مردان سرخ و سیاه به مانند رطیلی مفلوک
تسبیح بدست و ورودگویان خواب داس و چکش را می بینند
مرد یک پا فریاد میزند حرامزاده ها طبل هایتان
خوابمان را پریشان کرد

صدای کلاغان پیر نوید آمدن دین فروشان را میدهد
ماهیان در حوض خانه منفجر میشوند
و دیوار شکسته ی خانه ی من فرو می ریزد
روی پرنده های یخزده
و خش خش چادر خیس مادری که از بستری ناخواسته می گریزد
دین فروشان یکی یکی با شکمهای ورم کرده از آیه های
خیالی

به طرف محرابهای بی عدالتی میروند
زن روسپی با دو پستان درشت و جوان می خندد به آوازهای
کوچه باغی
و من داغ میشوم از صدای شلا قهای دین فروشان
انفجار گلوله ای همه ی گنجشگان را پرواز اجباری میدهد
زنی با رخسار زرد فریاد میزند حرامزاده ها
و من دلم میخواهد با عصای مرد یک پا چشمان خدا را
نشانه کنم
و با آواز مستی به خواب روم
|