|

لوح ضمیرم بیزار است از آیه های تکراری
من در رویای نابودی طبل هایتان هر روز به خواب میروم
خون نسل من افیونی است
بوی افیون حتی گربه ام را کرخت کرده
و مستانه میرقصد
و من هرروز با نقاب سیاه غوغای درونم را پنهان میکنم
و کودکان گنگ در عمق پستانهای مادران افیونی فرو
میروند

مرگ مینوازد ناقوس وار
و باد مرگ را مردانه تقسیم میکند
مسیح می گرید
خدا لبان شهوت آلودش را برلبانم میگذارد
عابدی آیه ها را در شامگاهان زیر دامن فاحشه ای پنهان
میکند
اما اندیشه ها بیدارند

سرها از تاریک خانه ها برون آمده
و در غبار تنباکو و افیون دختران بخشنده ی کولی ایمان
را آبستن میشوند
آری مسیح می گرید
خدا به خواب میرود
و عابدان در فاحشه خانه ها سکنی می کنند
آری خون نسل من افیونی است
|