شعر

صفحه نخست

     

بودا      

 

از میان محکومان آرام میگذرم

 

انگاری انسانها تصاویری متوقف شده اند

 

و چشمان جنینی جیغ میزند

 

و زهدان مرا بی خداتر می کند

 

انگاری بودا فریاد زده و از تقسیم نان گله دارد

 

گنجشکهای پنبه ای آوازی ندارند

 

اینجا تاجی جا مانده

 

و کرکسهای خون آلود مرگ را در گودالی جشن می گیرند

 

و اسبها به امپراطوری جنگل پناه آورده اند

 

و عابدان روی نعلهای طلائی پایکوبی می کنند

 

انگاری پستانهایم را شیاطین جویده اند

 

و پیامبران آیه ها را یکی یکی در دهانم تف کرده اند

 

و خدا به من خندیده است

 

امافریاد زدم آهای حرامزاده من هنوز زنده ام