|
از میان محکومان آرام میگذرم
انگاری انسانها تصاویری متوقف شده اند

و چشمان جنینی جیغ میزند
و زهدان مرا بی خداتر می کند
انگاری بودا فریاد زده و از تقسیم نان گله دارد

گنجشکهای پنبه ای آوازی ندارند
اینجا تاجی جا مانده
و کرکسهای خون آلود مرگ را در گودالی جشن می گیرند
و اسبها به امپراطوری جنگل پناه آورده اند
و عابدان روی نعلهای طلائی پایکوبی می کنند
انگاری پستانهایم را شیاطین جویده اند

و پیامبران آیه ها را یکی یکی در دهانم تف کرده اند
و خدا به من خندیده است
امافریاد زدم آهای حرامزاده من هنوز زنده ام
|