شعر

صفحه نخست

     

بگذار واژه ها را را بیدار کنم      

 

بگذار امشب گناهکار خوشبختی باشم

 تن برهنه ام را آسوده بگذار

 بیزاراست از جامه ی اسارت

 بگذار قاصدک در شتاب باد برقصد

 بگذار پنجره باز بماند

 و صنوبرها را باهم تماشا کنیم

 و گناه رابا هم شکار

 زیرا من در صبحگاهانی نفس می کشم

 که واژه هایم را با گیسوانم دار میزنند

 و من حیران به حکمران خود کامه ای می اندیشم

 که شهزاده ای غمگین را از آدمکهای مرگ زده می هراساند

 ودر هجوم فریاد واژه های کتابهایم مسخ میشوم

 و فریاد احساسم را بدست رهگذری ولگرد می سپارم

 بگذار درنده های رام شده ی منفور زوزه کشند

 بگذار چشمان جلادان را تماشا کنم

 بگذار چکیده ی سنگدلان را در خاکروبه ها دفن کنم

 و روی لانه ی ماران پایکوبی

 بگذار جسارت عشق را آفتابی کنم

 و با مستان ولگرد از میخانه بدر آمده آواز بخوانم

 و با گرمای تنمان سردابه ها را حرارت بخشیم

 بگذار واژه ها را بیدار کنم

 و به نیایشهای مرد همسایه بخندم

 و بندگان بندگی را از خواب بیدار

بگذار شرنگ تازیانه را بیگانه کنم

 دستان ورم کرده ی مادران شب را نوازش

 و از کنار انسانهای مسخ شده که آویزان بی عدالتیند بگذرم

 و بی شرمی آنان رابا مداد سیاه نقاشی

 و در خیابانهای دود گرفته فریاد زندگی زنم.