|
بگذار امشب گناهکار خوشبختی باشم
تن برهنه ام را آسوده بگذار
بیزاراست از جامه ی اسارت
بگذار قاصدک در شتاب باد برقصد
بگذار پنجره باز بماند
و صنوبرها را باهم تماشا کنیم
و گناه رابا هم شکار
زیرا من در صبحگاهانی نفس می کشم
که واژه هایم را با گیسوانم دار میزنند
و من حیران به حکمران خود کامه ای می اندیشم

که شهزاده ای غمگین را از آدمکهای مرگ زده می هراساند
ودر هجوم فریاد واژه های کتابهایم مسخ میشوم
و فریاد احساسم را بدست رهگذری ولگرد می سپارم
بگذار درنده های رام شده ی منفور زوزه کشند
بگذار چشمان جلادان را تماشا کنم
بگذار چکیده ی سنگدلان را در خاکروبه ها دفن کنم
و روی لانه ی ماران پایکوبی
بگذار جسارت عشق را آفتابی کنم
و با مستان ولگرد از میخانه بدر آمده آواز بخوانم
و با گرمای تنمان سردابه ها را حرارت بخشیم

بگذار واژه ها را بیدار کنم
و به نیایشهای مرد همسایه بخندم
و بندگان بندگی را از خواب بیدار
بگذار شرنگ تازیانه را بیگانه کنم
دستان ورم کرده ی مادران شب را نوازش
و از کنار انسانهای مسخ شده که آویزان بی عدالتیند
بگذرم
و بی شرمی آنان رابا مداد سیاه نقاشی
و در خیابانهای دود گرفته فریاد زندگی زنم.
|