شعر

صفحه نخست

 

سفر باران

 

 

حال چشمانت مانده اند پر از هوس و رویا

 که انگار از سفر باران آمده ای

 تنت بوی بازار برده فروشان را گرفته

 می آشوبم از این همه سقوط در سالهای بی قراری

 از اینهمه گل دسته ......

 رویاهای ربوده ام دارند یکی یکی سرک می کشند از دالانهای سیاه

 تهی می شوم از اسارت شب های تلخ و سیاه

 بغض های کهنه ام بی هراسند ......آری

 شتاب زده از دنیای خلسه ای ساخته های ذهنی ات گریز زده ام

 

 اشتراک گذاری: Share