|
تقدیم به یک سقوط کرده
با نو ی هزار سا
له ی قرنها منم
آن رقا صه ی بی
هراس منم
آن شهزاده ی شبها ی
خاکستری منم
آری من بانوی هزار
ساله ی قرنها هستم
که از زخم آرواره ی
سوسمارهای مرداب نمی هراسم
من خشونت حفره ها و
شکافهای کوره های زغال سنگ را دیده ام
که چگونه کارگران
صحبگاهی را می بلعد
من سخاوت جادوگری
را دیده ام که از روح
عریان مرد گان قصه
می ساخت
من حتی تو قف چشمان
مرگ را هنگامیکه
بخشنده میشود دیده
ام
من عشقبازی ماران
را در کویر دیده ام
که عشق را تکه تکه
می بلعند
من حتی در قا ب
خالی کهنه ای خدا را دید ه ام که
عشقبازی میکرد با
فاحشه ای بدور از چشم مریم
من مرگ اسبم را
دیده ام که از آخرین شلیک گلوله
نمی هراسید

وعشقش را با حرمت
تماشا میکرد
اما چه بی شرمانه
طبل رسوا ئی را به صدا در آورده ای
و حرمت را به آتش
کشیده ای
فاحشه های قلمستان
هنوز به نطفه های حرامزاده ی تو نفرین می کنند
و جذام وار پوستشان
می درد از شرم نوازش دستهایت
من برای حقارت تو
خواهم گریست
باید بر بالینت
نشست و زار زار گریست
و آینه ی ماتت را
پاک کرد
تا چهره ی بی هویتت
را تماشا کنی
وقتیکه به حرمت
واژه ها تجاوز می کنی
و زاویه های عطش را
در باد نقاشی می کنی
باید برایت گریست
باید برایت زار زد
برخیز آینه ی ماتت
را در دست گیر
شیطا ن را خواهی
دید که از شرم می گرید
وبه تو و خدایت تف
می کند
آری من آن کولی
آواره ام که از جیرینگ جیرینگ
زنگوله های پاهایم
عشق هنوز بیدار میشود
و به تو و خدای
دروغینت تف می کنم
|