شعر

صفحه نخست

     

 من صدایت را گم کردم

روزی که چشم خدا آتش گرفت

و پرندگان به هوا جستند

و دریاها خشکید

من صدایت را گم کردم

روزیکه آسمان را مه گرفت

و هابیل و قابیل به خدایان مست می خندیدند

و یکدیگر را تکه تکه می کردند

من صدایت را گم کردم

روزیکه آسمان سیاه بود

و جنگ شنزاروهوابود

من صدایت را گم کردم

و خدا با مریم همبستر میشد

من صدایت را گم کردم

روزیکه عایشه بکارتی برای عروسکهایش پولک دوزی میکرد

من صدایت را گم کردم

روزیکه شیطان را رها کردم

و با اعراب نماز گذاردم

وبه مهر خونین سجده کردم

و تسبیح خونین را بر سر در خانه ام آویز کردم

و با اعراب پایکوبی کردم

من صدایت را گم کردم

روزیکه برهنگی ام را حجابی بخشیدند

و افکارم را زنگاری

من صدایت را گم کردم

روزیکه اعراب در گوشم وردی خواندند

 و وزنه های آیه ها را به گوشهایم آویز کردند

و در بازار مکاره شان آن من دیگر را سنگسار کردند

من صدایت را گم کردم

روز جنگ خدایان نابه کار که زمین ترک می خورد

و خدایان در حفره ها پنهان میشدند

تو و خدا را گم کردم