|
فریاد زدم زنجیریان
بی فریاد
غربت را در چشمانم
تماشا کنید
اهریمنان ستاره ها
را خواب می کنند
فریاد زدم آهای
زمین برهنه که مرا می رقصانی
به مانند خار زردی
در بیابانی دور
من از سایه های شوم
نمیهراسم
از درهای بسته
میهراسم که اندیشه ها را به مانند
گیسوان ستاره
زنجیرکرده اند
وقتیکه ابلیس
گیسوان مرا میبوسد
و صدای خدا را در
من می کشد
خاک خوب برایم
مرثیه می خواند
و موران سیه پوش
مویه کنان به تاریک خانه های
خود باز می گردند
اما نفس خدا را در
باغچه می شنوم که حتی اشباح
اندرونی خانه را
نوازش می کند
و برهنه گان هراسان
را در دهلیزی گرم پنهان می کند
فریاد زدم به فتح
های دروغین شما می خندم
فریاد زدم حجم
نگاهش را نقاشی خواهم کرد
و فانوس را بدستش
خواهم داد
|