|
ریه ها ی من می
سوزد هنوز
از شراب شبا نهء تو
دلم گرفته
من به سکو ت پنا ه
آورد ه ام
و به عاطفه ء دفتر
هایم عشق می ورزم
و حکایت درونم را
به سخاوت خودکارم می بخشم
محبوبم انفجارعطش
مرا تماشا کن
اینجا دیگر پرند ه
ای پرواز نمی کند
و من پرنده های
مرده را چال می کنم
لبانم یخ زده به
خورشیدی محتاجم
از تبخیر قلبم می
ترسم
غریرهء زنانه ام
زیر التهابهای
شن و ماسه فریاد
زندگی می زند
و عفت سنگ را برخ
من می کشند
و سجد ه می کنم به
نبض احساس گلهای مریم
و شور تنم را در آب
باران
می شویم و از الفاظ
حصاری بر احساس خود میکشم
و ناودان را با آب
باران آشتی میدهم
محبوبم انفجار عطش مرا تماشا کن
|