شعر

صفحه نخست

     

عفت سنگ

ریه ها ی من می سوزد هنوز

از شراب شبا نهء تو

دلم گرفته

من به سکو ت پنا ه آورد ه ام

و به عاطفه ء دفتر هایم عشق می ورزم

و حکایت درونم را به سخاوت خودکارم می بخشم

محبوبم انفجارعطش مرا تماشا کن

اینجا دیگر پرند ه ای پرواز نمی کند

و من پرنده های مرده را چال می کنم

لبانم یخ زده به خورشیدی محتاجم

از تبخیر قلبم می ترسم

غریرهء زنانه ام زیر التهابهای

شن و ماسه فریاد زندگی می زند

و عفت سنگ را برخ من می کشند

و سجد ه می کنم به نبض احساس گلهای مریم

و شور تنم را در آب باران

می شویم و از الفاظ حصاری بر احساس خود میکشم

و ناودان را با آب باران آشتی میدهم

محبوبم  انفجار عطش مرا تماشا کن