|
تقد یم به ثریا حر یری عزیز
عشق من پر سه می زنم
در خیا با نها ی غریب
مثل روسپی پیری
که جو انیش را در گرو
مردان می پندارد
و شاید شتاب یک شعرم
در رگهای شاعری
و شاید نگاه معصو م
عروسکی در قفسه ای شکسته
و شاید ملخ سرگردانی
که مزرعه را گم کرده ام
و در ناودانی که
باران فراموشش کرده خا نه کرده ام
و شاید دو پستان درشت
که در حجابی سیاه و ناخواسته زندانیم
اما عشق من اندیشه ات
را عریان کن آفتابی کن
به مانند محبوس
تبداری که از مارهای خفته هراسی ندارد
و فلسفه ی درونش را
آزاد و رها کرده
و به قانون بی هویت
تازیانه می خندد
و از پچ پچ های مشکوک
هراسی ندارد
آه عشق من
گوئی تو در سرابی به
خواب رفته ای
و در مفصل های
درختهای خانه ام ریشه دوانده ای
و هر روز به هم آغوشی
باد و طو فان نگاه می کنی
و بانوی عشقت را در
رگهای برگهای پایئزی نقاشی می کنی
من بارها گفته ام شو
ق دیدارت دارم
آه عشق من
شتا بناک قافله ای
غریب ترا با خود برد
و من با عصایی مهربان
سکو ت برفها را می شکنم
و فریاد درونم مستان
خیابانهای سرد و یخی را
از خواب بیدار می کند
|