|
جای دنجی برای گریه کردن
دلم می خواهد فریاد زنم با صدائی بلند و بگویم آهای
آوازه خوان هرزه با تارهای ویلونت گلوگاه مرا پاره
کردی و با خشم و خروشت مرا در آن تاریک خانه به
مانند یک جذامی، اسیر دستهای نامهربان خود کردی. اما
نه، دارم فکر می کنم چقدرنگاهم با نگاهت فاصله دارد و
باید لبخندهای شکنجه شده ام را پنهان کنم.
اما نه، دارم به اتاقی فکر می کنم که به تنهائی دل من
است، اتاقی که بوی نا می دهد وآن قدر سقفش بلند است که
نمی شود طنابی آویزان کرد و خود را دار زد. در و
دیوارش
بوی غربت می دهد پنجره هایش غریبه اند.پرده هایش بوی
عزای مادر بزرگ را می دهد.
اصلا مهربانی از این اتاق گریخته و پنجره های مهربانی
همسایه ها در مه نامهربانی
گم شده اند. آن قدر بلندند که پریدن را برایم رویا می
کنند. اما من باید پرواز کنم. کودکم با
آن چشمان زیبایش مرا نگاه می کند و من تن زخمی و درد
کشیده ام را به طرف پنجره
می کشم. مانند قهرمانی خیالی چشمانم را بستم و پریدم،
احساس کردم که پاهایم شکسته و دیگر برایم اهمیتی
نداشت، سعی کردم بدوم ولی نتوانستم.
لنگان لنگان می رفتم اما نفسی ننگبار پتک زنان فرمان
ایست داد، آن قدر مرا زد که دیگر دردش را حس نکردم فقط
دوست داشتم زودتر به همان اتاق نمور بروم و دوباره با
دردهایم تنها شوم. فکر می کنم شکافی هستم بین گذشته و
حال و انگار چراغ خانه با من
بیگانه شده است. و چقدر از تن خود در برابر آینه شرم
دارم. دیگر با غرور و بی پروائی در برابر آینه برهنه
نمی شوم و سالهاست که تنم با نوازشها بیگانه شده است.
و چقدر دوست دارم شمع های نیمه سوخته را، جام شراب را،
نگاه مهربان را و آن عشقی که بگوید دوستت دارم.
اما انگاری تنم آلوده است و دستهای تهدیدی بر سرم می
کوبند و تنم محکوم به شلاق خوردن و با صدای ناقوسی
مرگبار به استقبال درد رفته ام تنم می لرزد و آشوبی بر
جانم آنش افروخته است .
آه خدای من چقدر دوست دارم دوباره قلبم بتپد و نسیمی
موهای وحشی ام را نوازش کند،
تنم را حس کند، به زخمهایم دستی کشد و مرا لمس کند و
چقدر دوست دارم پره های علف
های باغچه را نوازش کنم، اصلا زیر پستانهایم بگیرم و
شیر دهم چون فکر می کنم درد
مرا روی ساقه های نحیف خود حس کرده اند و من خود را
بدهکاراین علفها می دانم
و به این عصر ایمان می خندم و هیجانهای عرفانی و سنتی
را زیر درخت پیر خانه چال
می کنم و به افق های محدود پوزخند میزنم. اصلا نباید
ذهنیتم را با ذهنیتش بسنجم. و من صادقانه می گویم چه
کسی مرا با احساسم آشتی خواهد داد تا بتوانم لحظه ی
استقلال را در آغوش گیرم؟ و اندیشه های درونی را به
پرواز در آورم و این شخصیت تحمیلی را
مانند نقابی سیاه از خود دور کنم و با انزجار و
نارسائی وداع کنم و ضمیرم را مسلط کنم
و دنیا رابا نگاه مهربان خود نگاه کنم .
تمام صورتم خونی است دخترم با همان نگاه زیبا و بچه
گانه اش با ترس به صورتم نگاه می کند و به گوشه ای
پناه می برد. بوی خون مرا آزار می دهد و لنگان لنگان
خود را به حمام می رسانم شاید جای دنجی باشد برای گریه
کردن. |