|
نهایت زن بودنم
نازنین از حال من پرسیده بودی، دردم را افزون می کنی.
همان گیسوانم را که دوست میداشتی و عاشقانه بوسه میزدی
هم اکنون حجابی است برای صورت سیلی خورده ام.
حجابی است برای گوشهای کبود شده ام که از دردش به زن
بودن رسیدم.
همان چشمانی را که دوست میداشتی دیگر اشگی ندارند و
سالهاست که با عشق بیگانه اند، ولی دیگر از چشمانم
اشگی نمی ریزد.
نمی خواهم روی حاشیه های بی معنای دینی که تارهای
عنکبوتی اش مرا خفه می کند راه روم، نمی خواهم یک
روسپی محترم باشم و بهانه ای بی معنا برای زیستن و یک
ارابه کش زیبا باشم .
من تعادلی ندارم که بتوانم خود را با شرایطم منطبق کنم
. من به آزادی منفی اعتقادی ندارم و می خواهم خود یک
زن باشم زیرا هنوز اسیر شرایط محیط و مذهبم. هنوز
خاکستر نشینم تکیه گاه من که بوده جز زود باوری.
این سوال مرا خفه می کند که ما تاوان چه چیز را با روح
و جسم خود می پردازیم؟
نمی خواهم کسی مرا فتح کند و روح و جسم مرا بیمار کند،
نمی خواهم در سر گیجه های لذتهای کاذب طغیان کنم .
من به تنهائی خودم را درک می کنم و می خواهم این تن
زخمی را از درون و چله نشینی برون آورم و اندیشه
خردگرایم را آفتابی کنم.
نمی خواهم بنشینم و تمسخرها وخنده های مرموزش را
تماشاکنم.
نمی خواهم تنم را کورکورانه و ناخواسته مطیع هوسها و
گلوله های آتشبازی لذتش کنم .
استقلال ذهنی ام دیگر تسلیم تشنجهای طغیان هوس انگیزش
نخواهد شد زیرا هرگز چهره ی لذت مرا ندید و تپشهای
روزهای جوانی مرا خاک کرد.
نازنینم دیگر نمی خواستم مطیع نر خمیازه کشی شوم و به
رویای عشقی بیندیشم و فقط یک فرم تولید کننده باشم.
من براین باورم که این موج تضاد و درهم ریختگی از بی
نهایت بودن زن بودنم حکایت می کند .
آری من یک زنم که آواز غریزه ام عریان است و دیگر شبها
آواز ایثار نمی خوانم و به باورهای
دروغین می خندم. |