نامه های عاشقانه

صفحه نخست

     

مرزهای تابو

 

نازنین من هر روز شاهد زوال نیرو و قدرت و جوانی خود بودم و به یک جغد تنها تبدیل شده بودم. گاهی هراس زبان می گشود و هوس پرش مرزهای تابو را در من بیدار می کرد.

 من رنگ باخته بودم و بارها از خود سوال کردم چرا مفا هیم زن بودنم را منکر می شوند و به دنبال این واقعیت مرموز رفتم و برای هویت جوئی خود تلاش کردم.

اما القاء کننده ی این  افکار شوم از کجا سرچشمه می گیرد؟ علت چیست؟

به دنبال تحولی نو رفتم در خویشتن خویش. وسوسه ی گریختن از تاریکی به من لبخند می زد. آیا تا به حال ازخود پرسیده ایم دنیای ارزشی ما کجاست؟ خانه ی پدری و یا زندگی زناشوئی؟ و چرا به فکر و تنمان دستبرد زده می شود؟ ولی جوابی نخواهید یافت .

 وقتیکه در یک فرهنگ بسته و منجمد رشد می کنیم و دین این شمشیر دو سر هر لحظه تن و بدن زیبای ما را به لرزه در می آورد از این پیکر زیبا و برهنه چه ماند؟

در چه زمانی جنگ بین بیضه ها و تخمدانها به پایان می رسد و جامعه ی مرد سالاری ما را به رسمیت می شناسد؟

این پیکر زیبا و برهنه را چه کسی از پای در آورده و شکسته ی آن را در خانه مانند عروسکی کور زندانی کرده؟

هنگامی که زن تصویر خود را در آینه ی زنگ زده ی مرد سالاری می نگرد و تصویرش را بیگانه می بیند سینه ی اورا نشانه می کنند.

زنان همیشه اسیر طغیانهای لحظه ای هستند از بدو تولد ربودن شخصیت و شناخت آنان آغاز می شود و روح و جسمشان تسخیر می شود.

زن این گهواره ی آواره این سمبل رهائی این مادر طبیعت مادر بزرگان تاریخ مادر یتیمان و دردمندان این شهوت نهفته در طبیعت این رقیب خدایان چه زمانی است که به خویشتن خویش بازگردد؟