|
مرزهای تابو
نازنین من هر روز شاهد زوال نیرو و قدرت و جوانی خود
بودم و به یک جغد تنها
تبدیل شده بودم. گاهی هراس زبان می گشود و هوس پرش
مرزهای تابو را در من بیدار می کرد.
من رنگ باخته بودم و بارها از خود سوال کردم چرا مفا
هیم زن بودنم را منکر می شوند و به دنبال این واقعیت
مرموز رفتم و برای هویت جوئی خود تلاش کردم.
اما القاء کننده ی این افکار شوم از کجا سرچشمه می
گیرد؟ علت چیست؟
به دنبال تحولی نو رفتم در خویشتن خویش. وسوسه ی
گریختن از تاریکی به من لبخند می زد.
آیا تا به حال ازخود پرسیده ایم دنیای ارزشی ما کجاست؟
خانه ی پدری و یا زندگی
زناشوئی؟ و چرا به فکر و تنمان دستبرد زده می شود؟ ولی
جوابی نخواهید یافت .
وقتیکه در یک فرهنگ بسته و منجمد رشد می کنیم و دین
این شمشیر دو سر هر لحظه تن و بدن زیبای ما را به لرزه
در می آورد از این پیکر زیبا و برهنه چه ماند؟
در چه زمانی جنگ بین بیضه ها و تخمدانها به پایان می
رسد و جامعه ی مرد سالاری ما را به رسمیت می شناسد؟
این پیکر زیبا و برهنه را چه کسی از پای در آورده و
شکسته ی آن را در خانه مانند عروسکی کور زندانی کرده؟
هنگامی که زن تصویر خود را در آینه ی زنگ زده ی مرد
سالاری می نگرد و تصویرش
را بیگانه می بیند سینه ی اورا نشانه می کنند.
زنان همیشه اسیر طغیانهای لحظه ای هستند از بدو تولد
ربودن شخصیت و شناخت آنان آغاز می شود و روح و جسمشان
تسخیر می شود.
زن این گهواره ی آواره این سمبل رهائی این مادر طبیعت
مادر بزرگان تاریخ مادر یتیمان و دردمندان این شهوت
نهفته در طبیعت این رقیب خدایان چه زمانی است که به
خویشتن خویش بازگردد؟ |