نامه های عاشقانه

صفحه نخست

     

 

برای تمام روزها ، نازنینم

 

برای تمام روزهائی که جنگیدی ودر پژواک های مرموز فریاد درونت را پشت شعله های آتش پنهان کردی برای حرمت نگاهت به کوههای تنها برای حرمت دستانت که با علفهای هرز جنگیدی.

 کدامین روز بود نمی دانم کدامین زمان بود صبحگاهان شاید، اما نه صبحگاهان  مومنان دروغین سر روی سجاده ی دروغین می گذارند وبه رانهای سفید  فاحشه ها می اندیشند. شامگاهان بود، نه نه میدانم شامگاهان فریبکاران و جغدان روی بامها عربده می کشند تا دل یتیمان بدرد آید تا زنان تنهائی را بترسانند و دختران قالیباف را در کارگاههای بی مساحتشان بی بکارت کنند و شکار میکنند پستانهای نوشکفته شان را و پیرمردان کفاش رازیر چکمه های کهنه له میکنند  و با داس و چکش های کهنه شان، کشاورزان را گردن  میزنند.

 نازنین این هیولا یک عمر است که روح و روان مرا آشفته کرده ، یک عمراست که مرا تعقیب می کند،  سایه وار حتی درخوابم مرا دنبال می کند. اما من جا ماندم در خوابهای آشفته ام و غرق شادی در جشن ستاره های مصنوعی  رقصیدم  روی خاکستر های داغ ، بی آنکه روحم را ارضاء کرده باشم.

  روح من سرگردان است.  روح من تشنه است و هیچگاه نتوانستم روی یک مدار راه روم،  زیرا صدای زخمیان مرا فرمان ایست میدهد . صبحگاهان چهره های سوخته ی زنان و مردان زخمی در آینه به من سلام می کنند ودستانم را می طلبند و من خود را بدهکار این جماعت میدانم.  نازنینم من نمی خواهم فریاد شادی زنم. به هنگامیکه شعر می گویم میلیونها گرسنه دوروبرم حلقه میزنند. هزاران هزار زن تجاوز شده و زنانی با پستانهای خشک و تکیده، مردانی شرمنده کودکانی با دستهای پینه زده و شکمهای باد کرده موجودات نیمه متحجر که هنوز امید خوب زیستن شعله میزند  در تار و پودشان،  و انسانهائی که در قانون پیچیده  له شده اند و بین ترحم و خشونت گیر کرده اند و امتناع دارند از اینکه آنان را انسانهائی وحشی و دست دوم و فاقد شخصیت بشماریم.

 نازنینم، این ترس تربیت نشده همیشه مانند غولی مارا تعقیب کرده و ما از انگیزه های شخصی مان بدور مانده ایم و سراب وار تشنه ی آن میشویم ودر آخر چیز غریبی میشود . هیچگاه نگذاشتند سرسختانه بدنبال ارزشهای معنوی که زندگی مارا رقم میزند برویم.

هیچگاه نگذاشتند به جنگ خصلتهای رام نشدنی برویم و ما گستاخانه به اعتراضهای عمومی جامعه خندیدیم و حال خود زیر سایه ی این هیولا فریاد می زنیم . جسارت و بی پروائی را در ما کشتند ودر اندیشه های دروغین برای ما هورا کشیدند. سنجه ی زندگی را روی سرمان کوبیدند .

 پس انسان بی هدف  و بی مقصد میشود، ساکن میشود در همان دنیای هپروتی خود.  میل و هوسش به فساد کشیده میشود.  هدفش روی مدار صفر می چرخد و چیز سومی که در انتظارش می ماند مرگ است،  آنهم تدریجی .

 کدام آیه و قانونی اندیشه ی مارا به چالشگری وادار کرد و اما من فکر می کنم نسل ما در یک پریشانی و ناهنجاری و بحران هویتی سقوط کرده  و سوال اینجاست که چه باید کرد ؟

اما میدانم تاریکی بود و تو متولد شدی تا با چشمانت بجنگی با جهل و نادانی و نوری باشی برای سیاه بختان و خاری در دل سیاه دلان.

 تولدت مبارک نازنینم