|
نازنین
هم اکنون که این نامه را با انگشتهای شکسته می نویسم
تمام بدنم درد می کند سلولهای تنم از درد به خود می
پیچندو چشمان جادوئی ام عزادار ند و دیگر با جام شراب
بیگانه ام .
روح سرکش و شورشی من بدنبال علت سراشیبی تواناییهای
ذهنی می گردداماهنگامیکه اختاپوس روی تن کتک خورده ات
نعره ی پیروزی می زند چکار میشود کرد ؟
به قول سیمون دوبوارکه می گوید جامعه ی ما نه تنها
تبهکار است که حتی جنایتکاری مطلق است .
اما چگونه میشود این جنایتکاران مطلق را به قانون
سپرددر حالیکه روزی هزاران اختاپوس سراسیمه وارداین
دنیای مرموز میشوند؟
و این روح سرکش و شورشی من چه زمانی آرام میشود ؟چگونه
میتوانم با صدای غمگین و عصیان زده ی خود وضعیت رقت
بار این جامعه را فریاد زنم و تشریح القابی که به آنان
داد ه شده یدک کشم؟
وقتیکه خطهای فکری پررنگی مرا از جامعه ی کنونی بدور
می کندوقتیکه تشریفات مذهبی نبض یک جامعه میشود ورود
من به این جامعه خود گناهی نابخشودنی است .وقتیکه زنان
در زیر پرونده های سیاسی و حقوقی فراموش میشوندو تنها
عشوه گران اجباری زیر آیه های فاحشه گری رقم زده
میشوند.
وقتیکه استعمارگران بزرگ فرزندان خلف خود را نوازش می
کنند کسی تن کتک خورده و زخمی مرا نخواهد دیدو یک
امرطبیعی میشود آزار عمومی و در این میان شهوت و عشق
برای یک زن تنفر آور میشود گرچه مانند بادکنکی در این
فاصله پر و خالی میشود و تضاد رشد می کند تا حدی که ما
را خفه می کند.
نازنین من فکر می کنم ما خود زاده ی یک لحظه ی
تجاوزشده هستیم و در حرارت کثیف دست و پا میزنیم و یک
زن مشکل میتواند هویتش را با صدای بلند اعلان کند و من
هرگز نتوانسته ام خود را فریب دهم و فریاد آزادی
سرنداده ام و نگفته ام آهای زنان من خوشبختم چون قلاده
ی طلائی گردنم را آزار میدهد.
تنم درد می کند غرورم هم بارو بونه اش را هنوز نبسته.
من ارتباط نزدیک را در دید انسانی و درونی و احساسی
میدانم نه در همخوابی و شهوت ولی متاسفانه ما زنان در
این فرآیند سرگردانیم و میراث خوران این هزینه را از
ما طلب می کنند .
و فقدان حرکتهای مبارزاتی از سوی زنانی که قلاده های
طلائی دارند مرا آزار میدهد ومن یک واژه ی نامطلوب در
میان جامعه میشوم پس چگونه میتوانم با واژه های عشق
آشتی کنم؟
باید دید درد این جامعه چیست؟ این جامعه بیمار است شهر
مسموم است همه زردی گرفته اند و هرروز قانونهایی قی می
کنند .
باید نگذاریم زن ستیزان ما را به نزول جسمی و عقلی
برسانندوهمچنین به نقطه ی سقوط.
زمانی که فرهنگ میمیرد بیماری بستری مناسب برای رشد
ونمو می یابد جامعه باد می کند فاسد میشود یک زخم
بودار میشود و عصیانگران در انفجار گم میشوند و باید
سراغ علل شتاب این ناهنجاری رفت که جامعه را به
آسیبهای چند گانه تقسیم کرده و همچنین باید با صیادان
قدرتهای ذهنی زنان مبارزه کرد و نظمی به این
قدرتهای ذهنی داد.
|