نامه های عاشقانه

صفحه نخست

     

 

چه کسی مرا با فلسفه.......

 

عزیزم هم اکنون که این نامه را می نویسم واژه ها به مانند طنابی در کمین نشسته اند.

 اما گاهی انسان هنوز حرفی برای گفتن دارد قبل از اینکه طناب عصیانش را آرام آرام برگردن آویز ان کند.

گاهی انسان بدهکار خودش میشود بدهکار به احساسش اما میدانی این بدهکاری زاده ی چهارچوبها ست همان

چهارچوبهائی که از بد تولد با من زاده شدند و سایه وار مرا تعقیب میکردندو زن بودن را به رخ من می کشیدند.

 گرچه خودت میدانی پریدن از روی چهارچوبها چقدر زن را از جامعه بدور میکند اصلا زن را می کشد و جزء تفاله ی

متحرکش چیز دیگری نیست اصلا  تاریخ مصرف می گیردزیر دست و پا له میشود چنان برسرش میزنند که دیگر

 که اینه از دیدنش شرم می کند حتی آینه های پیر .بقدری له میشود که بدون چون و چرا قیمت گذاری می کنند زیر دست و

پای مردان هرزه له میشود بوی تعفن  می گیرد شکمش باد می کند هرروز شکلی میشود با قلاده ی طلائی.

وبی احساس و فاقد غروردر جامعه ولو میشود اصلا با خودش بیگانه میشود، هرزه شناس میشود در کتابی خواندم که این

هم خودش یک فلسفه است .

 

آری بارها برایم نوشتی مثل کوهنوردی باش ففط بالا را نگاه کن یادت هست

 

بارها نوشتی پیله های تنیده ی فرهنگ پوسیده را پاره کن و گفتی اگر نمی توانی

 

با دستهایت تلاش کنی پاها را به یاری بطلب . من همه ی واژه هایت را با خودم

 

آورده ام من اصلا خودت را با خودم آورده ام چون نمی خواهم ترا گم کنم آخر

 

من در فلسفه گم میشوم در خیابانها گم میشوم همه جا گم میشوم اصلا همه جا

 

هستی همه جا در خواب در بیداری ...............

 

گاهی که از فلسفه حرف میزنی من کوچک میشوم آنقدر کوچک میشوم مثل

 

همان دوران کودکی که فکر میکردم میتوانم در جیبهای پالتوی پدرجا گیرم

 

و پدر چقدر به من می خندید.

 

 اما حالا بزرگم آنقدر بزرگم که به عرفان می خندم و آنرا با برگهای فلسفه از خانه ام رانده ام.

 

اصلا من فلسفه را در باغچه ام کاشته ام دارد بزرگ میشود دارد قد می کشد.

 

میدانی عزیزم اما تو همیشه بزرگ بودی بزرگتر از همه چیزهائی که در باور

 

من است اما میدانی گاهی باور انسان در تضاد گم میشود و حسادت حکم عصا را می گیرد.

 

آری همان حسادت عرفان که تا خره خره مرا جوید و بعد مرا تف کرد و روی لاشه ی من پایکوبی.....

 

اما حالا رها هستم مثل همان دوران کودکی که رها بودم و سوار بر اسبم تا دور

 

دورها میرفتم گاهی وقتها می خواهم فریاد زنم و یاغیان شبانه را با کاروانان آشتی دهم....

 

عزیزم ولی هنوز از خود سوال می کنم چه کسی مرا با فلسفه آشتی میدهد؟

 

چه کسی پاسخگوی سالهای زندگی من است ؟چه کسی مرا با فلسفه آشتی میدهد؟

 

چه کسی؟ ...چه کسی؟.......