|
می خواهم خود را باز یابم
و خود را ثبت کنم در دفتر عشقم
در تمام طول جاده به تو فکر میکردم
برف عجیبی می بارد بر گونه های داغم
و اشکهای مرا نجیبانه می شوید
در طول راه به کوچ پرنده های شهرم فکر می کنم
که شهر خالی از شرو شور زندگی شده
همه جا سوت و کور است
تما م شب را بیدار بودم
صدای جغدان پیر که به انتظار مر گ نشسته اند
رنگ گلهای باغچه را رنگ پریده کرده
پچ پچ اقاقی ها را شنیدم
و نام ترا بر درخت کهنسال آرام نوشتم
تمام شب را به ان ابلیس زیبا رو فکر میکردم
که لا لا ئی شیطانی در گوشت می خواند
و ترا عاشقانه خواب میکرد
آه و تو چه آرام در خواب بودی
و شاید خواب مرا می دیدی
و آرام در خیالم بوسه زدم بر لبا نت
نا گه ابلیس زیبا رو نعره ای زد
و من پنهان شدم از نگاهش
می خواستم بگویم دوستت دارم
اما دیو شب بیدار بود
و ابلیس زیبا رو ترا نوازش میکرد
تو کیستی که لبان سرد مرا به میهمانی آتش میبری
تو کیستی که مرا از خواب هزار ساله بیدار کرده ای
و من زن بودن خود را در آینه تماشا می کنم
و من از جیوه های آن چشمان خود را آرایش می کنم
تا ترا عاشق تر کنم
همان آینه ای که چشما ن مرا رنگی نشان مید هد
و تو زن بودن مرا تجربه می کنی
تو کیستی که مرا سوار بر اسب سپید کودکیم کرد ه ای
همان اسبی که از قامت بچگانه ی من خسته نمی شد
و مرا هر روز به تماشای گندمزارهای آبستن می برد
و حتی آسمان حالی به حالی می شد
تو کیستی که به من قلم داد ه ای
و نوشتن را به من می آموزی
و هر دم لبان عاشقت بر گردنم بو سه میزند
آغاز و پایان شعرم میشوی
و در امتداد شب به مانند آتشکده ای در درونم زبانه می
کشی
و خود زرتشت وار به من مهربانی می آموزی
تو کیستی که مسیح وار در من دمیده ای
و قلب مرا به صلیب کشیده ای و با دستان خونین
عاشقانه برایت می نویسم تو کیستی تو کیستی
|