نامه های عاشقانه

صفحه نخست

     

 

دیو شب بیدار بود

 

می خواهم خود را باز یابم

و خود را ثبت کنم در دفتر عشقم                    

در تمام طول جاده به تو فکر میکردم

برف عجیبی می بارد بر گونه های داغم            

و اشکهای مرا نجیبانه می شوید

در طول راه به کوچ پرنده های شهرم فکر می کنم

که شهر خالی  از شرو شور زندگی شده

همه جا سوت و کور است

تما م شب را بیدار بودم

صدای جغدان پیر که به انتظار مر گ نشسته اند

رنگ گلهای باغچه را رنگ پریده کرده

پچ پچ اقاقی ها را شنیدم

و نام ترا بر درخت کهنسال آرام نوشتم

تمام شب را به ان ابلیس زیبا رو فکر میکردم

که لا لا ئی شیطانی در گوشت می خواند

و ترا عاشقانه خواب میکرد

آه و تو چه آرام در خواب بودی

و شاید خواب مرا می دیدی

و آرام در خیالم بوسه زدم بر لبا نت

نا گه ابلیس  زیبا رو نعره ای زد

و من پنهان شدم  از نگاهش

می خواستم بگویم دوستت دارم

اما دیو شب بیدار بود

و ابلیس زیبا رو ترا نوازش میکرد

تو کیستی که لبان سرد مرا به میهمانی آتش میبری

تو کیستی که مرا از خواب هزار ساله بیدار کرده ای

و من زن بودن خود را در آینه تماشا می کنم

و من از جیوه های آن چشمان خود را آرایش می کنم

تا ترا عاشق تر کنم

همان آینه ای که چشما ن مرا رنگی نشان مید هد

و تو زن بودن مرا تجربه می کنی

تو کیستی که مرا سوار بر اسب سپید کودکیم کرد ه ای

همان اسبی که از قامت  بچگانه ی من  خسته نمی شد

و مرا هر روز به تماشای گندمزارهای آبستن می برد

و حتی آسمان حالی به حالی می شد

تو کیستی که به من قلم داد ه ای

و نوشتن را به من  می آموزی

و هر دم لبان عاشقت بر گردنم بو سه میزند

آغاز و پایان شعرم میشوی

و در امتداد شب به مانند آتشکده ای در درونم زبانه می کشی

و خود زرتشت وار به من مهربانی می آموزی

تو کیستی که مسیح وار در من دمیده ای

و قلب مرا به صلیب کشیده ای و با دستان خونین

عاشقانه برایت می نویسم تو کیستی تو کیستی