|
در این شبهای بیگانه بدنبال دستان مهربانت میگردم و
گاه به مانند پرنده ای کوچک بدنبال پوست تنت میگردم و
گاه از خود می پرسم چرا با خود بیگانه بودم ؟
نازنین من ردپای وسوسه را اندازه نمی گیرم من دست وپا
میزنم در حجم سکوت و خمیازه ی
پرده های اتاقم من به شیارهای خاطره چنگ میزنم.گاه
میپرسم میشود نجابت گندمزاران را
از
نگاه فریب کاران رهانید و بیشه ی سرد را با تنمان
فریاد کنیم .
تنهای من نگاه کن تن لرزانم را که چگونه چشمانت را
عبادت می کند و به فاجعه ی کوچ می اندیشد
نگاه کن چگونه انسانهای حک شده در تصویرهای گنگ و بی
معنی برای عشق ما می گریند.
همیشه با من ....مانند بودا از شب پادشاهی ام میگذرم
و خود را پیوند میزنم به ساقه های جوان درخت خانه ات
که آزادی را فریاد میزند .
و هرروز گذر چشمانت را در آینه ی خانه ام عبادت میکنم
و به همراه کفشدوزها سفر می کنم
به باغچه ی خانه ات و طناب سکوت را آتش میزنم و فریاد
واژه هایم را به خانه ی خدامیفرستم.
عشق من ...تندیسهای خاکستری را نگاه کن که چشمانشان
در گرو آزادی است نگاه کن به حروف
ساییده که برای نفسهای گرمی هرروز جان میدهند .
بنگر به تندیسهای خاکستری که برای عشقی میمیرند و
عریانی برایشان پادشاهی است عریانی
عشقم را تماشا کن که چگونه به نفسهای گرمت می اندیشد
عشق من زایش باد را تماشاکن که چگونه
سرود مرگ پرندگان مرده را با خود به سرزمینها ی
ناشناخته میبرد گوش کن به گفتگوی ریشه ها
که برای آتش نهفته جان میدهند.
نازنین بنگر چگونه از عشق ما چشمانش مه آلود گشته و
به دعاهای پوسیده ی دیوار خانه اش
می خندد نگاه کن چگونه به لبان نیمه بسته ی تو حسادت
می کند...نگاه کن چگونه صدای
سم اسبان وحشی اش خواب را از ماهیان حوض خانه ات ربوده
و به غبار تنباکوی اتاقم می خندد.
نازنین من ...نگاه کن نگاه کن.....
|