|
عشق من چون نوزادی بی چشم روبروی خدا ایستاده ام حتی
نمی توانم گریه کنم آری چشمانم را پیشت جا گذاشته ام
در همان کوچه جاگذاشتم پیش همان مهربانیهایت ، پیش
همان تن نیمه برهنه ات که میشد ساعنها به آن خیره شد و
اصلا میشد برایت مرد و چقدر با تو میشد خوشبخت شد و
دست بینوایان را گرفت و بدبختی را از پنجره راند چقدر
میشد با تو زندگی کرد و روی تن برهنه ات بخواب رفت .
با تو میشد تاریخ را ورق زد و مثل قصه های مادربزرگ از
بهر کرد. میشد چشمانت را نقاشی کرد و به پیکاسو
خندید و به خدا چشمکی زد و به رهگذران سلامی .
به هنگامیکه می گریستی و من خودخواهی ام را در چمدان
جابجا میکردم آری همان زمان بود که چشمانم را جا
گذاشتم و قلبم ذره ذره آب شد
...........................
موهایم از اشکهایت خیس بود و تنم بوی عطر تنت را
میداد ما هر دو آتش بودیم اما من در شعله های آتش عشقت
سوختم .هرروز با دوده های آتش عشقت وضو می گیرم
وقتیکه شرجی روی تنمان جشن جوانی می گرفت وهوا از
حسادت گلها را رنگ پریده میکرد .فلسفه از کتابهایم
بیرون می آمد روی طاقچه می نشست و ساعتها به من نگاه
میکرد .
همه گنگ و کر از کنارم می گذرند پهلوانهای کتابهایم
پیر شده اند و من دیوانه وار با سایه ات می رقصم .آری
عشق من ....من چشمانم را جا گذاشته ام پیش همان
مهربانیهایت .
|