نامه های عاشقانه

صفحه نخست

     

 

نمی بینی عشق من

 

عشق من کدامین روز هوا به ما خیانت کرد و همه چیز را فاسد کرد و زیبائیها  پرواز کردند از شهر ما عشق من کدامین روز هیولادر شهر ما خمیازه کشید وبه خوابی عمیق فرو رفت و خاک خوب مارا بستری و سکوت پرندگان را شکست و آواز مارا باد با خود برد . چه روزی کاجها عطرشان را به سم تارهای عنکبوتی هدیه دادند ؟

 چه روزی غرور ما از سرزمین مان پرواز کرد ؟ آه عشق من ما داریم با تاریخ پیر می شویم و روزها را می می مکیم و گرسنگی روی پیشانی رقص مرگ می کند .چشمان گرسنگان را بنگر که مانند حفره های برهوت فریاد میزنند .

 نمی بینی قلم ها تکیه داده اند به اندیشه های بادکرده و بناها دق کرده اند ؟ آیا نفس های آخر کوچه ات را نمی شنوی که مثل بیماری آخرین نفس را می کشد؟ عشق من نمی بینی در این فضای تهی از عشق درختان را برای شلاق خوردن بارور می کنند و جوانه ها به بادهای سرخ پناه آورده اند؟ عشق من ....من مست نیستم من شوربختی را در این سرزمین دیده ام و جنگل سرد و غمگین را دیده ام که چگونه در باتلاقی آشنا فرو رفت و مرغان ماهیخوار به شکار سوسمارهای دره های بکر میروند .

 من الک خاکستر را دیده ام که چگونه بر سر عروسان لانه کرده و هلهله می کنند و خواب را از من گرفته اند.

 عشق من نمی خواستم خفاش وار در شب فریاد بی کسی زنم و در حاشیه ی خیابانها مردان بی غرور را تماشا کنم عشق من ما با باد رقصیدیم و طوفانی مرا بلعید.