|
عشق من دیگر نمی خواستم برده وار زیر سقفی که بوی
نامهربانی میدهد بسر برم. خارهای سمی
پاهایم را آزار میداد و سلام بغض من بی دلیل به شبهای
تاریک نبود. من با شعور نور چراغ خانه
آشنائی دیرینه دارم و از تراکم تاریکی و پرواز خفاشان
نهراسیدم، چون نمی توانستم مقابل انسانهای
مقوائی تعظیم کنم و دستهای خود را دستبند زنم.
می
خواهم حق را وادار کنم تا گریبان فاسدان را بگیرد
و ماسکهای دروغین آنان را بردارم و بر دیوار قانون
آویزان کنم و دیگر نقش محکومان را بازی نکنم
.
نمی خواهم کسی واژه هایم را سقوط دهد و نکاهم نگاه یک
عروسک کوکی باشد و با فانوس کرایه ای راه روم .از
سیاهیها و گودالهای نمور یاد گرفتم میشود در بلندی
کلبه ای ساخت و فریاد زد من زنده ام
.
نمی خواستم حقیرانه زانو زنم و تحقیر را تثبیت کنم و
هر روز شرمگین مانند دلقکی صورت خود را
نقاشی کنم و ماسک قوی بودن بر چهره ام زنم .
ما ....در اتاق های رنگ پریده مان آرامش را احساس
نکردیم و لحظه های دود گرفته را به جان
خریدیم،
اما زنگوله های پاهای کودکیم چیزی دیگر به من می گفت و
فضا را تصفیه میکرد از خطوط نا مفهوم .
اما تنها جنگ با خدا و طبیعت نبود، بلکه با
دیوصفتان آشنا بود و نیمه ی پنهان آنان مارا با
شمشیرهایشان
هر لحظه تعقیب میکرد ند.
کار آسانی نبود جنگ با قبیله ای که همه مسلح بودند.
و ما با دستهای خالی و خانه ای بدون مرزو سنگر می
خواستیم عشقمان را انکار کنیم و درهوای فاسد
فریاد آزادی زنیم. نه عشق من؛ من گریختم با عشق
تو و تو را با خود به سرزمینی بردم که می توانم.
عاشق
گل ..علف ..گیاه...آب ..و روشنائی باشم آری من ترا با
خود بردم عشق من........
|