نامه های عاشقانه

صفحه نخست

     

 

من گریختم با عشق تو

 

عشق من دیگر نمی خواستم برده وار زیر سقفی که بوی نامهربانی میدهد بسر برم. خارهای سمی پاهایم را آزار میداد و سلام بغض من بی دلیل به شبهای تاریک نبود. من با شعور نور چراغ خانه آشنائی دیرینه دارم و از تراکم تاریکی و پرواز خفاشان نهراسیدم، چون نمی توانستم مقابل انسانهای مقوائی تعظیم کنم و دستهای خود را دستبند زنم.

 می خواهم حق را وادار کنم تا گریبان فاسدان را بگیرد و ماسکهای دروغین آنان را بردارم و بر دیوار قانون آویزان کنم و دیگر نقش محکومان را بازی نکنم .

نمی خواهم کسی واژه هایم را سقوط دهد و نکاهم نگاه یک عروسک کوکی باشد و با فانوس کرایه ای راه روم .از سیاهیها و گودالهای نمور یاد گرفتم میشود در بلندی کلبه ای ساخت و فریاد زد من زنده ام .

نمی خواستم حقیرانه زانو زنم و تحقیر را تثبیت کنم و هر روز شرمگین مانند دلقکی صورت خود را نقاشی کنم و ماسک قوی بودن بر چهره ام زنم .

 ما ....در اتاق های رنگ پریده مان آرامش را احساس نکردیم و لحظه های دود گرفته را به جان  خریدیم، اما زنگوله های پاهای کودکیم چیزی دیگر به من می گفت و فضا را تصفیه میکرد از خطوط نا مفهوم .

 

اما تنها جنگ با خدا و طبیعت نبود،  بلکه با دیوصفتان آشنا بود و نیمه ی پنهان آنان مارا با  شمشیرهایشان هر لحظه تعقیب میکرد ند. کار آسانی نبود جنگ با قبیله ای که همه مسلح بودند.

 و ما با  دستهای خالی و خانه ای بدون مرزو سنگر می خواستیم عشقمان را انکار کنیم و درهوای فاسد فریاد آزادی زنیم. نه عشق من؛  من گریختم با عشق تو و تو را با خود به سرزمینی بردم که می توانم.

 عاشق گل ..علف ..گیاه...آب ..و روشنائی باشم آری من ترا با خود بردم عشق من........