|
عشق من در شهر سرد ویخی آهنگ آوارگی می خوانم به مانند
کولی آواره ی تجاوز شده نازنینم جنگل بیمار گشته و گلی
جوانه
نمی زند و دیوانه وار به مستانی که شتابزده و هذیان
گویان ........از..........
کنارم
میگذرند می خندم چشمان
سبزم
به زردی گلهای پائیزی گشته و دیگر در سرابی به خواب
نمی
روند و پشت پنجره ی همیشگی باران خورده که بوی
گلهای
باغچه مستش میکرد انتظار نمی کشد
با درد مهربان عشقت سالهاست فاصله گرفته ام و زوزه ی
بادهای وحشی به
قلبم
تلنگر میزند چشمان
زیبایت
هنوز یادم هست که چگونه ستاره ها را نشانه میکردی و من
هیجان زده به جشن
عروسی
وزغهای جوان نگاه میکردم و چگونه باد با گونه های
جوانم بازی میکرد و با تشنجهای تب عشقت دست و پا
میزدم
خدا در گوشه ای کمین کرده بود و به عشق ما با حسرت
نگاه میکرد و ناگه رعد
و
برقی آمد و خدا با فاسقانش بر
ما شمشیر کشیدند و عشق مارا به گروگان گرفتند و من در
قرارگاهی
با نفرت هرروز همبستر میشوم .
اما عشق من این نفسهای من است که هنوز بخاطر تو فریاد
زندگی میزنند و به جش زنبق ها هنوز ایمان دارم و هنوز
نور
برهنه
را دوست دارم .
آری خانه اش در جنوب بود و همسایه ی خورشید بود و عطش
را با هم تقسیم میکردیم و از آواز
قایق رانان گریه میکردیم و گلها از اشکمان وضو می
گرفتند .
عشق من خانه ی شیشه ایم را شکسته ام اما عشقت به
مانند
طنابی هر روز مرا دار میزند و کلاغان
سیاهپوش مرا سرزنش .
|