نامه های عاشقانه

صفحه نخست

     

 

هنوز نور برهنه را دوست دارم

 

عشق من در شهر سرد ویخی آهنگ آوارگی می خوانم به مانند کولی آواره ی تجاوز شده نازنینم جنگل بیمار گشته و گلی

 جوانه نمی زند و دیوانه وار به مستانی که شتابزده و هذیان گویان ........از..........  کنارم میگذرند می خندم چشمان

 سبزم به زردی گلهای پائیزی گشته و دیگر در سرابی به خواب نمی روند و پشت پنجره ی همیشگی باران خورده که بوی

 گلهای باغچه مستش میکرد انتظار نمی کشد با درد مهربان عشقت سالهاست فاصله گرفته ام و زوزه ی بادهای وحشی به

 قلبم تلنگر میزند چشمان  زیبایت هنوز یادم هست که چگونه ستاره ها را نشانه میکردی و من هیجان زده به جشن

 عروسی  وزغهای جوان نگاه میکردم و چگونه باد با گونه های جوانم بازی میکرد و با تشنجهای تب عشقت دست و پا

 میزدم خدا در گوشه ای کمین کرده بود و به عشق ما با حسرت نگاه میکرد و ناگه رعد و برقی آمد و خدا با فاسقانش بر

ما شمشیر کشیدند و عشق مارا به گروگان گرفتند و من در قرارگاهی با نفرت هرروز همبستر میشوم .

 اما عشق من این نفسهای من است که هنوز بخاطر تو فریاد زندگی میزنند و به جش زنبق ها هنوز ایمان دارم و هنوز نور

 برهنه را دوست دارم . آری خانه اش در جنوب بود و همسایه ی خورشید بود و عطش را با هم تقسیم میکردیم و از آواز

 قایق رانان گریه میکردیم و گلها از اشکمان وضو می گرفتند . عشق من خانه ی شیشه ایم را شکسته ام اما عشقت به

 مانند طنابی هر روز مرا دار میزند و کلاغان سیاهپوش مرا سرزنش .