نامه های عاشقانه

صفحه نخست

     

مصنوعی

دخترم من دلم برای لحظه ها میسوزدکه مثل یک زنجیردنباله دار از من فاصله می گیرند و در تاریکی گم شوند. همانطور که کودکی ام در پشت تصاویری پنهان شده است و اسیر مرزهای  جادوئی اند. پدرم فقط به خود می اندیشید و سرمست از گذشتگان خود آه مادرم عاشق زندگی است . آه برادرم،  برادرم گرفتار زندگی مصنوعی است. مصنوعی حرف میزند مصنوعی غذا میخورد و مصنوعی خوشبخت است با زن مصنوعی اش. او خود را در گنجه های کتابهایش پنهان کرده. او دیگر بدنبال بهانه ای نمی گردد و از مصنوعی بودنش خسته شده ولی مصنوعی است.

او دیگر مرا نمی زند تا زن مصنوعی اش بخندد و من فکر می کنم شبها هم خواب مصنوعی می بیند و صحبها با زن مصنوعی اش می خندد، باغچه ی خانه اش پراز گل مصنوعی است . من دلم برای برادر مصنوعی ام میسوزد و برای عصای پدر که آویزان است و من خیره میشوم به فندک زنگ زده ی. او که هنوز آبستن سوختن است. دلم برای همه ی سادگیها میسوزد و دلم برای سادگی مادر هنوز میسوزد که صحبگاهان به سازش سلام میکرد.