|
دخترم من دلم برای لحظه ها میسوزدکه مثل یک
زنجیردنباله دار از من فاصله می گیرند و در تاریکی گم
شوند. همانطور که کودکی ام در پشت تصاویری پنهان شده است
و اسیر مرزهای جادوئی اند. پدرم فقط به خود می اندیشید
و سرمست از گذشتگان خود آه مادرم عاشق زندگی است . آه
برادرم، برادرم گرفتار زندگی مصنوعی است. مصنوعی حرف
میزند مصنوعی غذا میخورد و مصنوعی خوشبخت است با زن
مصنوعی اش. او خود را در گنجه های کتابهایش پنهان کرده. او دیگر بدنبال بهانه ای نمی گردد و از مصنوعی بودنش
خسته شده ولی مصنوعی است.
او دیگر مرا نمی زند تا زن مصنوعی اش بخندد و من فکر می
کنم شبها هم خواب مصنوعی می بیند و صحبها با زن مصنوعی
اش می خندد، باغچه ی خانه اش پراز گل مصنوعی است . من
دلم برای برادر مصنوعی ام میسوزد و برای عصای پدر که
آویزان است و من خیره میشوم به فندک زنگ زده ی. او که
هنوز آبستن سوختن است. دلم برای همه ی سادگیها میسوزد و دلم
برای سادگی مادر هنوز میسوزد که صحبگاهان به سازش سلام
میکرد. |