نامه های عاشقانه

صفحه نخست

     

شاهزاده لیلا

 

لیلا ی عزیز روی زمین ترک خورده بسرعت باد میدوم بدنبال صدایت هستم

 

می خواستم شعری برایت بسرایم اما صدای شیاطین مرا آشفته کرد دلم میخواهد

 

در بی وزنی هوا مثل یک حباب شوم بر روی همان حوض مهربانی که ما را تا

 

اوج بچگی با خود می برد و تو از قصه های من به خواب میرفتی و می گفتی

 

مادر چرا شبانگاهان سفر می کنیم؟ و من می گفتم شاهزاده ی کوچک دیوها

 

در خوابند و تو می گفتی پس باید رفت باید هجرت کرد و تو با یک چمدان غصه

 

هجرت کردی و عروسکهایت برای همیشه سیاهپوش شدند چشمانشان دیگر برقی

 

نمی زند تو شروع بودی شروع هر چیزی شروع همه ی خوبیها و حتی برای

 

شمعهای بی علاقه به سوختن می گریستی از گذرگاه بزرگی و مهربانی گذر کرده

 

بودی و بعد از تو همه ی گلهای باغچه ام گل حسرتی شدند و من نقاش چله نشینی

 

شدم که هر روز تصویرت را در ذهنم پررنگ نقاشی می کنم تا مبادا در خیالم گم

 

کنم و برویم لبخند زنی و برایت شهرزاد قصه گو شوم .

 

شاهزاده ی کوچک گاهی می خواهم با بادهای داغ و بیرحم بجنگم تا مبادا بر روی

 

گونه های زیبایت سیلی زنند دلم میخواهد آن تاجی را که از آفتاب هدیه گرفتم برایت

 

به امانت بگذارم برای همان شاهزاده ای که به سادگی حرف میزد و دلش برای مسافران

 

بی مقصد و قطره های باران می سوخت و برای خاموشی آتش دلش می گرفت .

 

شاهزاده ی کوچک دوستت دارم