نامه های عاشقانه

صفحه نخست

     

وسوسه

 

فکر می کنم در آن شبی که مستی سقوط کرد

 

من زاده شدم

 

و من گم شدم در کتابهای مرد همسایه

 

که یک عمر بدنبال منطق می گشت

 

و در فرضیه های سرخ و سیاه گم شد

 

و سایه ی او را باد با خود برد

 

ای کاش می توانستم خواب دیو شب را

 

پریشان میکردم

 

و بر مسلخگاه خود تکیه نمی دادم آرام

 

کاش می توانستم خاکستر سرد را آرام

 

پرواز میدادم

 

و دوباره پروانه های باغچه ام را

 

پرواز دهم

 

و مستانه گلهای یاس را به پسر همسایه میدادم

 

آری من روی یک قلعه ای اسیر آتشفشان شدم

 

و تنم بوی جنازه ی سوخته میدهد

 

همه چیز را سیاه می بینم

 

به سیاهی قلب دیو شب

 

و شاید خشم خدا و یا شهوت خود شیفتگی او

 

همه چیز سیاه و دود گرفته است

 

حتی پرنده هایش

 

اما می خواهم برای عشقم

 

 گردنبندی از مذابهای  داغ بسازم

 

و بر گردنش آویز کنم

 

من روبروی جنازه ام ایستاده ام

 

و گهواره ی بچگی ام را تکان میدهم

 

و بدنبال بوی پیراهن مادرم میگردم

 

تا برایم لا لا ئی بخواند

 

بدنبال دستان حنا بسته ی مادربزرگم میگردم

 

که بوی تنش

 

بوی نعنای باغچه ی خانه اش را میداد

 

می خواهم برای پدر بزرگ عصائی بخرم

 

و عینکی که بچگی مرا دوباره تماشا کند

 

و تصویر پسر همسایه را دوباره در

 

دفترهای  مشقم بکشم

 

و گل میخک خشک شده ی کتابم

 

را دوباره ببویم

 

و بوی هوس انگیز تابستان را دوباره

 

در پشت بام بچگی ام حس کنم

 

و فریاد زنم

 

و بگویم آهای آدمها صدای پای نمی شنوید

 

صدای زنگوله های پای من    به گوش

 

رهگذران کوچه ی ما آشناست هنوز

 

زنگار را اززنگوله های پاهایم پاک کنید

 

تا دوباره دوان دوان خود را به جویبار برسانم

 

و حشره های علفزارهای مست را تعقیب کنم

 

همان حشره هائی که عمر مرا دزدیدند

 

نمی خواهم در مسکن دوزخیان فریاد عشق زنم

 

می خواهم پرنده های گم شده را

 

در کتابهای حماسه ای پدرم ثبت کنم

 

و دلهای پریشان و لرزان آنها را نوازش کنم

 

تا از سایه ی من نترسند

 

می خواهم فریاد زنم و بگویم

 

آهای آدمها

 

مرا در قلک چشماهایتان پنهان کنید

 

مرا با شغالا ن گرسنه تنها نگذارید

 

آری من همان دیوانه ی آشنا هستم

 

که تا آستانه ی در خانه ات آمده ام

 

نمی خواهم مرگم اتفاقی باشد

 

و عاصیان از کنارم اتفاقی گذر کنند

 

می خواهم از باتلاق درونم که حقیر است

 

فریاد م را بگوش جویبار برسانم

 

نه نمی خواهم شانه هایم نزد دیو پریشان خمیده شود

 

می خواهم درک صریح عاطفه ام را به فواره های

 

  خیابانهای کودکی ام بسپارم

 

و غمگسار زنی که روبروی جنازه اش ایستاده

 

و کودکی اش را فریاد میزند

 

می خواهم پوست شب را از حصار خانه ام پاک کنم

 

و قفلهای زنگار گرفته را باز کنم

 

و بادکنک های بچگی ام را دوباره پرواز دهم

 

و بگویم آهای دیوشب من بیدارم

 

صدای  ناقوس مرا خواب نخواهد کرد

 

تن مجروحم را به جویبار برسانم

 

و با کبوتران خانه ی عشقم دوباره آشتی کنم

 

می خواهم روی سکوی خانه ی کودکی ام

 

بنشینم

 

و رهگذران بی مقصد را تعقیب کنم

 

می خواهم استخوانهای خفته را بیدار کنم

 

و اعتراف کنم به سنگینی زنجیر پاهایم

 

اعتراف کنم که کابوس من اتفاقی نیست

 

تکراری است

 

آری هراسم از مذهب پدر نیست

 

هراس من عبور از پل تاریک و خلوت است

 

و شاید عشق گمشده ای که با فانوس آنطرف

 

پل به انتظار من ایستاده

 

هراسم از بامدادان عجول است

 

که مرا به آیت سفرم نزدیک می کند

 

هراسم از نیزه های دیو شب است

 

که بر سر کودکی ام می کوبد

 

و مرا برای مرگ آماده می کند

 

آری هنوز وسوسه میشوم

 

وقتیکه درخت سیب همسایه شکوفه میدهد

 

آه این صدای مادر است که می گوید

 

آه دخترم هنوز بیداری؟