نامه های عاشقانه

صفحه نخست

     

خیابانهای خیس

 

عشق من اینجا چهره ام بی رنگ است و آوایم مثل دلقک پیریست که تنهائی هم برایم می

 

گرید سایه های عبوس مرا دنبال می کنند کسی ضربه ای بر در خانه ی چوبی ام نمی

 

کوبد جز صدای ویلون مرد عاشق همسایه که فضای خانه ام راپر می کند و کسی باور

 

ندارد من ذره ذره آب میشوم از پنجره ی بیگانه خیابانهای خیس را تماشا می کنم پنجره ای

 

که با دستهایت بیگانه است هر روز آنطرف باغ را تماشا میکنم جسارت سرخسها را

 

ستایش میکنم که میتوانند آنطرف محراب را تماشا کنند و شاید با هوای فسفری رابطه

 

دارند هوای فسفری اندیشه ام را بیمار کرده و اینروزها پوسته ی زمین با پاهای برهنه ام

 

آشتی کرده ساعتها بی هدف راه میروم و با دستان سردم ریشه ی گلها را نوازش میکنم

 

و ذهن عریانم را در فریاد باد رها میکنم و از خود می پرسم مادر حالا کجا خوابیده ؟

 

و دل پر گریه ام را بدست تکرار باران می سپارم عشق من بنگر به خانه های دودگرفته

 

که بد بختی را آه می کشند و هر روز از تنهائی شمشادها غصه میخورند خدایان  مرا

 

مجازات کرده اند و این صدای توست که مرا صدا می زند و میهمان گرمای خانه ات می

 

کند مثل سرباز پیری شده ام که از جنگ بیزار است و آواز صلح را می خوانم میخواهم

 

چکمه های خونین را بدست عقابهای پیر دهم و با بال پرستوها پرواز کنم میخواهم گرمای

 

آفتاب شهرم را دوباره با پوست تنم آشتی دهم و در همان خیابانهای گلی فریاد زندگی زنم

 

با قایق رانان عاشق سفر کنم عشق من اما بنگر ابلیسی آهنین پرواز میکند روی آسمان

 

شهرم و در دروازه ی شهر را بسته اند برویم سربازها همه کرو کورند و آرام چشمهای

 

عروسکی آنان مرا نگاه می کنند صدای مادر را می شنوم  مشقهایت را نوشتی ؟

 

پدر شاهنامه می خواند خواهران آواز می خوانند برادران با اسبان در جنگلند زندگی فریاد

 

میزند ابلیس از راه میرسد سربازان شیشه ای دستان مرا زنجیر میزنند ابلیس قهقهه میزند.