نامه های عاشقانه

صفحه نخست

     

کوچ

 اعتراف می کنم روی مداری ایستاده ام به مانند عروسکی بی حرکت که بدنبال کودکی

 و یا مثل یک پرنده ی کوچک که بالی برای پرواز ندارد اعتراف می کنم روی

 خطی سرگردانم و بدنبال دستانت میگردم که مرا به جشن عروسکها ببری و سحرگاهان

 برای یک بستر حریر بمیرم و آرام برایم لالائی کودکانه بخوانی و عطرتنت رابه من هدیه

 کنی و چشمان شیشه ایم را با دستانت نوازش کنی و نگاهم فقط با تو بیگانه نباشد

 اعتراف میکنم از قافله ای هستم که مرا گم کرده اند هزاران هزاران سال پیش و روی

 قبرهای اجدادیم سرگردانم اعتراف میکنم که خورشید مرا فراموش کرده و هنوز رشد

 نکرده ام و مانند کودکی بدنبال گهواره ی اجدادیم میگردم و آغوش تو که بوی قافله ی

 اجدادیم را میدهد دستان مرا بگیر و مرا به تماشای قافله ام ببر تا فریاد زنم نقاب عروسکی

 را از چهره ام بردار مرا به تماشای رقص آتش ببر چشمان رنگی شیشه ایم را در

 صندوقچه ی خانه ات بگذار مرا در کوچم همراهی کن تن شیشه ایم از سرما میلرزد

 حرارت تنت را با من آشتی بده تن شیشه ایم شکستنی است به من جانی تازه بده آینه را

 بدستانم بده دلم به تنگ آمده از خانه ی مقوائی مرا به خانه ات ببر و مرا در بستر حریرت

 خواب کن بگذار در باران راه رویم گوش کن یک نفرداردمی آید تا خانه ی مقوائی مرا در     

 طاقچه ی خانه اش بگذارد و چشمان شیشه ایم را گاهی نوازش کند و شاید گوشه ی لبانم

 خالی بکشد و با من عشقبازی کند مثل یک بیمارآری هنوز روی این مدار بسته سرگردانم

 باد موهایم را آهسته آهسته با خود می برد و رنگ لبانم به کبودی میزند و رنگ چشمان

 جادوئی ام مثل مرده ها میشود که انگار هزاران هزار سال پیش مرده ام و لباسهای رنگی

 عروسکی ام آهسته آهسته از تنم کنده میشود و عریان میشوم و عریانی تنم سنگینی میکند

 بر دل زهد فروشان و تنم بوی تسمه های عابدان را میگیرد اما میترسم تو گریه کنی

 کرکسها برای دریدن تنم به انتظار نشسته اند از درون یخ زده ام سردم است انگار

 خورشید مرده عشق من مرا به خانه ات ببر سردم است .