نامه های عاشقانه

صفحه نخست

     

منم زنی تنها

 

نگا میکه باران میبارد باغچه ی خانه مراصدا میزند و نهایت عصیانم فریاد میزند و من

 

عشق را اندازه می گیرم و فریاد میزنم کجاست آن قصر کودکی من ؟

 

آری درمن باوری است که مرا      به تو پیوند میزند و مرا به اوج باور باورها میهمانی

 

می کند و در مخمل چمنزارهای صبحگاهی خواب .

 

و در اوج خواهشهایم تب می کنم من باورم را جشن خواهم گرفت ودر فنجان چایم غرق

 

میشوم و بدنبال آدمهای بی خیال میدوم تا شادیم را جشن گیرم و به پرنده ها دانه خواهم داد

 

و عروسکهایم را از مخمل سبزجامه خواهم دوخت .

 

به صلیبی خود را آویزان خواهم کرد چشمان بیگناه مسیح را نقاشی خواهم کرد .

 

مرا صدا کن در هجوم باران     مرا صدا کن در شبهای زمستان

 

مرا صدا کن در جنگلهای دور    مرا صدا کن در اشک ریزان شمع

 

مرا صدا کن در برگ ریزان پاییز

 

دستانم را بگیر به هنگامیکه باد می آید

 

دستانم را بگیر به هنگامیکه صدایت میزنم