|
اینجا
شبنمی متولد نمیشود و وا ژه های من مرددند و چون ملکه
ای تنها واز دربار رانده
در
خیابانهای غریب پرسه میزنم و قلب خاک برایم سرود باران
را می خواند و هیاهوی
مورچه
ها برایم سرودلالائی .اعتراف می کنم انفجار هوای پرنده
ها اسمان شهرم را
روشن
می کند اینجا دستان هرزه ی مردان بلند است و نفسهای
هذیانی حس زمین را میتوان شنید .
اینجا
میتوان زیر چادر حجاب شب اشک زنان هرزه را دید و به
خلوت نشینی صوفیان
سری
زدو پناه آوردبه فراز شب.
میتوان
بغض کودکان آواره را در خیابانهای سردو تاریک شنید.و
عربده های مردان مست
را که
کوچه باغی می خوانند .
میتوان
فاصله ی خالی بین عشق و زندگی را دید و تاج عروسکهای
دختران کولی را بر
سر
گذاشت .میتوان تصویر بی رنگ پدر بزرگ را که روی دیوار
سنگینی می کند دید .
میشود
هنوز برای دخترکی آواره عروسکی خرید .
میشود
برایت یک ملودی ساخت و در سکوت فریاد خواستن ترا زد.
میشود
سقوط ستاره ها را بر زمین ترک خورده دید .
دلم می
خواهد سبدی پر از حروف الفبا برایت هدیه بیاورم اما
پوست تنم میدرد از شب و
تنهائی .
میخواستم بگویم دوستت دارم اما ناگه باد مرا با خود
برد به سرزمین خیالی و ذوب شدم
در فضای
خالی از پرواز پرندگان .
من آه
می کشم آه
و خیره
میشوم به گنجه کتابهایم و خود را گم می کنم در دودهای
سیگارم و به کودکم
می
اندیشم که به بی خیالی بادبادکش می خنددو خود را گم می
کنم در تشنجهای
مرگ
آور افیون که سالهاست روی خانه ی همسایه ام سایه
افکنده .
آری
عشق من من بارور از گریستنم. |