نامه های عاشقانه

صفحه نخست

     

بارور گریه ام

 

 

اینجا شبنمی متولد نمیشود و وا ژه های من مرددند و چون ملکه ای تنها واز دربار رانده

 در خیابانهای غریب پرسه میزنم و قلب خاک برایم سرود باران را می خواند و هیاهوی

 مورچه ها برایم سرودلالائی .اعتراف می کنم انفجار هوای پرنده ها اسمان شهرم را

 روشن می کند اینجا دستان هرزه ی مردان بلند است و نفسهای هذیانی حس زمین را میتوان شنید .

 اینجا میتوان زیر چادر حجاب شب اشک زنان هرزه را دید و به خلوت نشینی صوفیان

 سری زدو پناه آوردبه فراز شب.

 میتوان بغض کودکان آواره را در خیابانهای سردو تاریک شنید.و عربده های مردان مست

 را که کوچه باغی می خوانند .

 میتوان فاصله ی خالی بین عشق و زندگی را دید و تاج عروسکهای دختران کولی را بر

 سر گذاشت .میتوان تصویر بی رنگ پدر بزرگ را که روی دیوار سنگینی می کند دید .

 میشود هنوز برای دخترکی آواره عروسکی خرید .

 میشود برایت یک ملودی ساخت و در سکوت فریاد خواستن ترا زد.

 میشود سقوط ستاره ها را بر زمین ترک خورده دید .

 دلم می خواهد سبدی پر از حروف الفبا برایت هدیه بیاورم اما پوست تنم میدرد از شب و تنهائی .

 میخواستم بگویم دوستت دارم اما ناگه باد مرا با خود برد به سرزمین خیالی و ذوب شدم 

در فضای خالی از پرواز پرندگان .

 من آه می کشم آه

 و خیره میشوم به گنجه کتابهایم و خود را گم می کنم در دودهای سیگارم و به کودکم  

 می اندیشم که به بی خیالی بادبادکش می خنددو خود را گم می کنم در تشنجهای

 مرگ آور افیون که سالهاست  روی خانه ی همسایه ام سایه افکنده .

 آری عشق من  من بارور از گریستنم.