نامه های عاشقانه

صفحه نخست

     

کیستم من ؟

 

 

در بیابانی دوربایک چراغ بدنبالت می گشتم خدا را دیدم که های های می گرید فرشتگانش 

با گیس های بریده برخود لعنت می فرستادند . پرندگان را دیدم که آهنگ غم می نوازند .

 

جنگلی را دیدم که از غصه ات تب کرده بود وپاییز را پذیرفته بود و برگهایش را به باد

 سرخ بیرحم داد گلهای حسرتی را دیدم که یکی یکی خودکشی می کنند .

 

ماهیان دریا را دیدم که از غصه مرده اند و فلسها یشان شیون کنان نامت را فریاد میزدند.

 خانه ی خدا رفتم سوت وکور بود .شیطان را دیدم که خدا را سرزنش میکرد .

 

ماه چشمانش را از دست داده بود و عصائی می طلبید .

 و خود به مانند یک سوسک کوچک و بیمار شده ام که پسر همسایه میتواند روی دیوار مرا نقاشی کند .

 

خطوط هندسی بدشکل اتاقم روی دل کوچک من سنگینی می کند و من میدوم تا بچه های  بازیگوش مرا نگیرند .

 

کیستم من؟ کیستم من؟ جز شکلی ناقص بر کاغذی زردو مچاله شده جز سنگینی قالی  کهنه ی مادر بزرگ .

جز رنگهای رو رفته ی لحاف همسایه که هر روز بالا و پایین  میروند و حالی به حالی میشوند .

 

آه کیستم من ؟ جز شمعی سوخته در میان دو هماغوشی  جز جامی شکسته در دست ساقی پیر.

 و یا ساعت بی عقربه ی خانه ی پدر بزرگ و یا روسپی پیری در پشت پنجره ای شکسته با لبانی قرمز و سیگاری بر لب . 

 

کیستم من ؟ یک تار شکسته روی طاقچه ای .  یک کتاب نخوانده . یک اسب پیرو زخمی در انتظار گلوله ای .

 آری من به آخرین سفیر آزادی می اندیشم که روزی در خانه ی مرا خواهد زد و مرا  دوباره با چشمانت آشتی خواهد داد .