|
در بیابانی دوربایک چراغ
بدنبالت می گشتم خدا را دیدم که های های می گرید
فرشتگانش
با گیس های بریده برخود
لعنت می فرستادند . پرندگان را دیدم که آهنگ غم می
نوازند .
جنگلی را دیدم که از غصه
ات تب کرده بود وپاییز را پذیرفته بود و برگهایش را به
باد
سرخ بیرحم داد گلهای
حسرتی را دیدم که یکی یکی خودکشی می کنند .
ماهیان دریا را دیدم که
از غصه مرده اند و فلسها یشان شیون کنان نامت را فریاد
میزدند.
خانه ی خدا رفتم سوت
وکور بود .شیطان را دیدم که خدا را سرزنش میکرد .
ماه چشمانش را از دست
داده بود و عصائی می طلبید .
و خود به مانند یک سوسک
کوچک و بیمار شده ام که پسر همسایه میتواند روی دیوار
مرا نقاشی کند .
خطوط هندسی بدشکل اتاقم
روی دل کوچک من سنگینی می کند و من میدوم تا بچه های
بازیگوش
مرا نگیرند .
کیستم من؟ کیستم من؟ جز
شکلی ناقص بر کاغذی زردو مچاله شده جز سنگینی قالی
کهنه ی مادر بزرگ .
جز رنگهای رو
رفته ی لحاف همسایه
که هر روز بالا و پایین میروند و حالی به حالی میشوند
.
آه کیستم من ؟ جز شمعی
سوخته در میان دو هماغوشی جز جامی شکسته در دست ساقی
پیر.
و
یا ساعت بی عقربه ی خانه ی پدر بزرگ و یا روسپی پیری
در پشت پنجره ای شکسته با لبانی قرمز و سیگاری بر لب
.
کیستم من ؟ یک تار شکسته
روی طاقچه ای . یک کتاب نخوانده . یک اسب پیرو زخمی
در انتظار گلوله ای .
آری من به آخرین سفیر
آزادی می اندیشم که روزی در خانه ی مرا خواهد زد و مرا
دوباره با چشمانت آشتی خواهد داد . |