|
من شروع بارانم توصلابت یک قبیله
ای درذهن من بگذاردربام خانه ات پروازکنم وبلدرچینها
رابه دیدارت آورم دستهای پرازتمنای مرابگیرومرابه جشن
چشمان وحشی ات میهمانی کن. محبوبم به مانند مارتشنه ای
دربیابانی دورنعره ها ی بی صدا میزنم و پراز حکایتهای
نگفته ام و دیگرنمی خواهم بی پروائی خود رادستبند زنم
می خواهم روح سرکش و وحشی خود رامسخ نگاهت کنم وبگویم
آهای حرامزاده هامن یک زنم من یک زن بی پروایم می
خواهم مشتهای گره کرده ی خود را برسکوت قلبم بکوبم
وصدای لرزش دستهایم گوش حرامزاده ها راکر کندمی خواهم
روی پل شکسته ی شهر بایستم و به مانند یک کولی آواز
بخوانم واز آوازم خدایان بلرزند می خواهم آنقدر فریاد
زنم تا آسمانسربی بامن گریه کند میخواهم پاورچین
پاورچین به دیدارت بیایم وسبدی پراز شعرهای نگفته را
سر راهت بچینم و سکوت دم کرده ی کویر را زیر پایت
بلرزانم در سحرگاهان با واژه هایم نماز گزارم تنها به
دیدار خدا روم واورا از خواب سبکش بیدارکنم.
می خواهم با دستان بلند خدا آزادی
ارواحشرا فریاد زنم تن نفرین شده ام را که شلاقهای
حرامزاده ها هنوز میسوزد دستی کشد و پشیمانی اش را
اعتراف کند و در برابر عشقم سجده کند و برگونه هایم
بوسه زند و رهایم کند رهایم کنداز بنده گی .محبوبم
خورشیدش رابه دیدارت آورم و خدا در برابرت زانو زند و
من بردستان یخزده ات بوسه زنم و رسوا وروسیاه از تو
بخشش بخواهم .آیا محبوبم آنروز موهای پریشان مرا شانه
خواهی کرد؟
خونهای لخته شده بر پاهایم را پاک
خواهی کرد؟ شبهای یخزده ی مرا دوباره آتشی خواهی
افروخت ؟ و شاید آنروزعشق من تو در گوری سرد سالها به
خواب رفته ای و ماران در دستانت لانه کرده اند .شاید
درختی روی سینه ات متولد شده و گنجشگانش برایم
آوازنفرین را زمزمه می کنند .وشاید خدا به عشقت حسادت
کرده و هر روز ابلیسانش ترا در دادگاهی با بی عدالتی
محاکمه می کنند و تو سکوت اختیار کرده ای . محبوبم
نگاه کن مرا خواهی دید از چشمانم برایت پیراهنی خواهم
دوخت ودر کنارپیکر زیبایت به خواب خواهم رفت و برایت
آواز خواهم خواند محبوبم میدانم خیال تو در تن و روح
من رخنه کرده اما میدانم تو هنوز روی بام خانه ات به
مانند خدائی می درخشی و در سکوتت به من می اندیشی و من
سکوتت را دوست دارم و دیگراز واژه های عاشقانه هراسی
ندارم و بی پروا خواهم نوشت دوستت دارم .
|