نامه های عاشقانه

صفحه نخست

     

گفته بو دی برایت بنو یسم

 

نگا هم همیشه پریشان است و شبها خواب نگاهت را می بینم در یقینی گم شده ام

 

و از  خود سوال می کنم تن پوش من چیست ­ تن تبدار و بیمار من از شرم

 

شیاطین به گو شه ای پنا ه آ ورده و شیطا ن نقابدار پشت دیوار خا نه کمین کرده

 

به مانند سر بازی بی کلا هخود و نیزه شده ام که از جنگ هم بیزارم دلم می

 

خو اهد رودی آرام شو م و زنان آبستن شالیزارها را از زالو های پیر با خبر کنم

 

فاجعه  ها را دستگیر کنم و در خواب نگاهت خواب روم و صبحگاهان گلهای

 

مرجانت را سلا م گویم نمیدانم به چه می اندیشی اما اندیشه ات را دوست دارم .

 

  گفته بودی برایت بنویسم

 

اینجا شب       اینجا شب است

 

        اینجا از آن سقف بلند خانه خبری نیست

 

       و ستو ن طا قچه ها ست که ترا خط کشی می کند

 

     رگبار های بیرحم تازیانه زنان می تازند

 

               و از پشت پنجره درخت پیر خانه را تماشا می کنم

 

که با بی میلی غرق اشکهای خدا میشود

  

و درد تمام خانه را فرا گرفته

 

و گیسو انم سوگوار و جیغ زنان بامن وداع می کنند

 

   و خرخاکی ها در انتظار مرگ من هستند

 

اینجا نا مردان عشق را شمشیر می زنند

 

      و کفتار وار مرگ ترا آرزو می کنند

 

اما من آفتاب را در دست گرفته ام

 

         و می خواهم کو لی وار با خدایم  برقصم

 

خانه ی کو چک من نام ترا فریاد می زند

 

 

    و مانند کوژ پشتی کوله بار خواستنت را یدک می کشم

 

و دیگر به التماسهای زالو های زندانی قی خواهم کرد

   

     و با زنجیر غرورم خدا را هم زندانی خواهم کرد

 

و در سکوتم به غرورت می اندیشم

 

    که در سایه اش زنی آرام خوابیده  .       

 

   پاییز    2007