|
نگا هم همیشه پریشان است و شبها خواب نگاهت را می بینم
در یقینی گم شده ام
و از خود سوال می کنم تن پوش من چیست تن تبدار و
بیمار من از شرم
شیاطین به گو شه ای پنا ه آ ورده و شیطا ن نقابدار پشت
دیوار خا نه کمین کرده
به مانند سر بازی بی کلا هخود و نیزه شده ام که از جنگ
هم بیزارم دلم می
خو اهد رودی آرام شو م و زنان آبستن شالیزارها را از
زالو های پیر با خبر کنم
فاجعه ها را دستگیر کنم و در خواب نگاهت خواب روم و
صبحگاهان گلهای
مرجانت را سلا م گویم نمیدانم به چه می اندیشی اما
اندیشه ات را دوست دارم .
گفته بودی برایت بنویسم
اینجا شب اینجا شب است
اینجا از آن سقف بلند خانه خبری نیست
و ستو ن طا قچه ها ست که ترا خط کشی می کند
رگبار های بیرحم تازیانه زنان می تازند
و از پشت پنجره درخت پیر خانه را تماشا
می کنم
که با بی میلی غرق اشکهای خدا میشود
و درد تمام خانه را فرا گرفته
و گیسو انم سوگوار و جیغ زنان بامن وداع می کنند
و خرخاکی ها در انتظار مرگ من هستند
اینجا نا مردان عشق را شمشیر می زنند
و کفتار وار مرگ ترا آرزو می کنند
اما من آفتاب را در دست گرفته ام
و می خواهم کو لی وار با خدایم برقصم
خانه ی کو چک من نام ترا فریاد می زند
و مانند کوژ پشتی کوله بار خواستنت را یدک می کشم
و دیگر به التماسهای زالو های زندانی قی خواهم کرد
و با زنجیر غرورم خدا را هم زندانی خواهم کرد
و در سکوتم به غرورت می اندیشم
که در سایه اش زنی آرام خوابیده .
پاییز 2007
|