|
آریانه یاوری: خیام
و
آن دروغ دلاویز از هوشنگ معین زاده
هوشنگ
معین زاده بین کفر و عصیان
آمد سحری ندا از میخانه ی ما کای رند خراباتی
دیوانه ی ما
بر
خیز که پر کنیم پیمانه زمی زان پیش که پر کنند
پیمانه ی ما
نمی دانم اگر بخواهم شعری
بسرایم با کدامین کفری آغاز کنم و با کدامین عصیان
پایان دهم . نمی دانم نثرش را در کدامین گنجه ای پنهان
کرده بود و با کدامین رند و خراباتی جامی زده که هنوز
لبانش از بوسه های پیمانه اش میسوزد . نقاب از چهر ه ی
خدا و پیامبرانش نادر وار برداشته و آنها را به میخانه
برده و با خیام جامی زده اند .
و در دوزخ روی شبدر های آتشین
با فرشتگانش چرخی زده و با خدایش دوئلی کرده . سراب و
باورهای دینی را رسوا کرده و کوزه گران را مژ ده ای
داده و ساقیان را ساغری .
جامی را در دست گرفته و از روی
پل باریک دوزخش مست کنان ماهرویان را نوازش کرده و
مدینه ی فا ضله را در دوزخ بنا کرده و با قلم مهربانش
الفبای رسوائی را به خدا و پیامبرانش درس داده و از
نثر زیبا و روانش لا لا ئی برای گنجشگان بی کس و مستان
و ولگدان را در مدینه ی فاضله جائی داده ..آ
چکمه هایت را به کدامین میخ
آویز کنم
که خود از دیوار های دود گرفته
خسته اند و طلب بو سه ای دارند
چکمه هایت را در کدامین گنجه
پنهان کنم که خود خدا
را پنهان کرده اند
و از آیه ها خسته اند ستار ه
هایت را در خلاء خدا رها کردم
پیامبران پیر و مفلوک با عصا
های شکسته در کو هها پنهان شد ند
و من به سوگواری حرمتت نشستم
گریستم گریستم
اما هنوز خدا در گنجه پنهان است
.
|