داستان

صفحه نخست

 

خیال كنیم من هم رفته‌ام ایران!

( برگرفته شده از سایت نادره افشاری www.nadereh-afshari.com )

   جلوِ آیینه ایستاده‌ام. تنها هستم. هیچ‌كس در صدد نیست آرامشم را به هم بزند؛ بجز چند مجله و نشریه كه از داخل كشور برام پست می‌شوند، نشریه‌های خارج دیگر رمقشان در رفته‌ است. وقتی این مجله‌ها را می‌خوانم، در خیالم به وطنی باز می‌گردم كه سالهاست از آن گریخته‌ام. آپارتمان كوچكم در جمشید‌ آباد شمالی هنوز همان‌ جاست؛ با همان پاركینگ و همسایه‌ها. خیال می‌كنم هنوز در رادیو/ تلویزیونِ رژیم سرِ كارم؛ با چادر و مقنعه. زیاد در بندٍ  این مزخرفات نیستم. وقتی سرِ كار نمی‌روم روسری‌ام ژرژت است و جورابم نازك، مانتوم كتانی و خنك و شیك. آرایش دخترانه‌ای دارم و عطری كه شاید یكی از شما از پاریس برام فرستاده‌اید. وقتی سرِ كار می‌روم، مقنعه‌ام را سفت می‌بندم كه از نان خوردن نیفتم. میهمانی كه می‌روم همه محرمند؛ مرد و زن ندارد. با همه‌شان پیكی می‌زنم و ورقی بازی می‌كنم. موزیك هم همیشه براه است. هركس هم به خانه می‌آید محرم است. دین و ایمان بماند برای خیابان و خیابانی‌هایی كه برای نجابتم كنتور می‌گذارند.

دلم از نجابت‌های اساسنامه‌ای آشوب است. همان نجابت‌هایی كه به بند‌ تنبانِ برادر‌های جبهه‌ رفته و ملت شهید داده وصل است. انگار هر كه قوم و خویشش در جنگ سر به‌ نیست شده، از مردی هم ساقط است؛ هیچ احساسی نباید داشته‌ باشد! باید زن‌ها را به چشمِ همشیره‌ نگاه كند! چه شوخی مضحكی می‌كند این دینی كه فقط مواظب بندٍ تنبانِ مردم است. حالا هم این نجابت‌ها، آیین نامه‌ای و اساسنامه‌ای شده‌اند. گزمه‌های دل آزار مذهب در تویوتاهای چهار نفره‌شان، نمكٍ نجابتٍ بی‌نمك منند.

می‌خواهم بیایم فرنگ. هنوز حالی‌ام نیست كه می‌شود گریخت. می‌شود آمد اینجا و ذره‌ای ته مانده‌ی سفره‌ی هیتلر را در كشاكشِ گریزِ از سید روح‌الله خمینی ـ این همزاد هیتلر ـ گدایی كرد؛ ذره‌ای آزادی را كه هنوز هم در مشتٍ فاشیست‌ها و نئونازیست‌های ممنوع  پرپر می‌زند.

دلم برای دامن كوتاه و سرِ بی‌لچك لك زده‌ است. نمی‌دانم كه این‌جا هم همخانه‌ی رسوایی، پوشیدن و نوشیدن را بر من حرام می‌كند كه زن ایرانی‌ام، و بر خودش همه چیز حلال است كه از سلاله‌ی همان آخوندی است كه قبل از مرگش 1400 سال خودش را در او تكثیر كرده‌ است؛ حتی ور رفتن با پای زنی را كه مثلا به میهمانی ما آمده‌ است.

آفتابی نیست كه بتوانم در گرمای آن دلی برای وطن بسوزانم. اگر آفتاب بود بیشتر یاد وطن می‌افتادم. بیشتر! باور كنید بیشتر! شاید از خوش‌شانسی من است كه در غرب، آفتاب مثل عشق این‌ همه كمیاب است.

آلونكی را كه با چندسال جان كندن و قسطی خریده‌ ام، رهن می‌دهم كه با پولش بیایم اینجا. مستاجرم حزب اللهی است و از ناف امریكا آمده‌ است. حاضر نیست نزول بدهد و بگیرد؛ عیبی ندارد؛ حداقل پول دارد و هرچه بخواهم می‌پردازد.

مرد بنگاهی مذهبی است. مذهبی و چاق. نه‌ خیال كنید كه چون مذهبی است، چاق است، نه، كار معاملاتی چاقش كرده‌ است. اول از همه سراغ عیال را می‌گیرد: حاج آقا كجا تشریف دارند؟

بعد هم تو راهرو سعی می‌كند خودش را به من بمالد.

          می‌دانید: من از این جور مردها نمی‌ترسم. نه والله. اینها فقط به خنده‌ام می‌اندازند. آخر تو راهرو با آن همه رفت وآمد چه كیفی می‌تواند براشان  داشته‌ باشد. آنجا كه  زن این همه ارزان است. ارزان‌تر از جواز مرگ، نه‌ نه! جوازِ دفن را نمی‌گویم، خود مرگ را می‌گویم. مرگ ارزان است و زن هم در چنبره‌ی جهل و تحقیر و باورهای حقیر مذهبی؛ به ارزانی یك نمكدان یا مداد تراش؛ بسته به این كه روشنفكر باشد یا نباشد.

آن كه آمده‌ بود از مرز ردم كند، بجز مزدی كه نقد گرفته‌ بود، به كمتر از زفاف رضایت نمی‌داد. یكی‌/دو‌تا هم كه نبودند. آنجا هم زن فراری و مبارز لحاف این‌ آقایان را گرم می‌كند. زندان هم همین‌طور بود. لاجوردی از هر زنی كه خوشش می‌آمد، ضامنش می‌شد؛ نه فقط لاجوردی، همه‌ی آفتابه‌دارهای اوین. نمی‌دانم حالا كدام خری جای لاجوردی نشسته‌ است! چه اهمیتی دارد؟

وقتی تو اوین از من [منِ زن] خوشش آمد، با همان 72 تومان امام حسینی صیغه‌ام كرد. بعد مرا به خانه‌اش برد. قبل از آن در زندان در هر بازجویی، بی‌نمازی یك ریشو جیره‌ام بود. حامله كه شدم، سقطش نكردند؛ اما بچه‌ام كه بدنیا آمد، فوری سر به نیستش كردند. گفتند حرام‌زاده است. یكی گفت: بچه‌ی منافق است، بچه‌ی بی‌دین‌ها، یكی كمتر بهتر. پس‌ فردا كه بزرگ شد، می‌شود مثل همه‌ی این ولدالزناها دشمن ولایت. بعد هم لاجوردی مرا به خانه‌اش برد. نه همان خانه‌ای كه زن اولش بود. دو/سه‌تا خانه تو ولنجك و كن و سولوقون داشت كه برای همین زهرماری‌هاش بود. با پاسدار می‌آمد سراغم. پاسدارها را می‌كاشت دم در، می‌آمد زهرماری‌اش را می‌كرد و می‌رفت؛ تا هفته‌ی دیگر. سه/چهار ماهی این طور زندان برنامه‌ام بود. بعد كه دلش را زدم؛ بعد كه یك زندانی ترگل ورگل‌تر دید، مرا برگرداند به بند. گفت كه خراب بوده‌ام. در بستر آقا هم دست از كثافت‌كاری برنداشته‌ام. به ولایت معتقد نیستم. بعد هم همراه با یك عده‌ی دیگر مرا كاشت تو میدان تیر. خودش هم  تیر خلاص را  زد. می‌دانست كه اگر آزادم كند، پدرم تیر خلاص را خواهد زد. پدر پیرم را از آدمكشی معاف كرد. حقِ پدر زن را به جا آورد. چه داماد خوبی است این لاجوردی. آیا كسی هست كه شمرده باشد این پیرمرد تا به حال چند بار داماد شده‌ است؟!

خیال كنیم كه رفته‌ام ایران. آنجا كه می‌روم پاسپورت بگیرم. آنجا كه می‌روم یكی را پیدا كنم تا شوهر عاریه‌ام شود؛ كه بتوانم ازش اجازه‌ی سفر بگیرم، همه به فكر داماد شدن هستند. نه خیال كنید كه آب‌ و‌ رنگی دارم؛ شاید اگر بیست سال پیش می‌شد نگاهم كرد، حالا دیگر پر دیر است؛ اما این آقایان این تعارفات حالیشان نیست. زن بیوه، زن شوهر در‌ رفته، شوهر زندانی، شوهر اعدامی، دختر، پیرِ دختر، همه مال بی‌صاحبند و سیبی گس زیرِ دندان این حرامخواران همیشگی. ای وای چگونه می‌شود از این مملكت در رفت، بدون رشوه؟!

محضردار از شوهر عاریه‌ای می‌پرسد كه چرا والده‌ی آقا مصطفی را به فرنگ می‌فرستد؟ می‌رود و زیرِ سرش بلند می‌شود. شوهر عاریه‌ای درسش را روان است. پول‌های اهدایی كار خودشان را كرده‌اند: سكینه رفته، این هم پاش را كرده تو یك كفش، كه من نباید از سكینه عقب بمانم. دعوای آقامنشانه‌ای هم با من می‌كند كه محضردار شك نبرد، طرف عیال من نیست. محضردار نمی‌فهمد كه یارو شوهرم نیست، فقط شستش خبردار می‌شود كه سرِ خارجه رفتن ممكن است عیال طلاقم بدهد؛ تا تنور داغ است می‌چسباند: همشیره اگر كارتان به طلاق كشید، نگران نباش! خودم صیغه‌ات می‌كنم.

انگشتٍ شستم از زیر چادر حواله‌اش می‌شود كه: این جا هم جنابعالی یك بی‌صاحبِ بالقوه‌ی مونث دیدید و جنبیدید؟!

آن وقت‌ها هم همین‌طور بود. رفته بودم اسمم را در انجمن ایران و امریكا بنویسم. تو صف ایستاده‌ بودم و چند جوانك هم پشت سرم تو صف.

چند سال پیش در سویس زنی فرنگی ازم پرسید: چرا مردهای ایرانی در خیابان زن‌ها را انگولك می‌كنند؟ من پانزده سال ایران بودم و هر روز این انگولك‌ها جیره‌‌ام بود. از ایران و ایرانی‌ها فقط آزارهای جنسی خیابانی‌شان یادش بود.

          در صف نتوانستم طاقت بیاورم. بعد از ظهر نادر را فرستادم اسمم را بنویسد. نمی‌دانم زن‌ها و دخترها او را هم انگولك كردند یا دستمالی‌شدن فقط جیره ومواجب من بود؟ منِ زن؟!!