|
آسانسور
ِ ترس ِ خواب ِ من
(
برگرفته شده از سایت نادره افشاری
www.nadereh-afshari.com)
می
ترسم. کتابت را گذاشته ام جلوم که از روش قصه بنویسم. چند نفر از
روی کتابت قصه نوشته اند. یعنی تو را کپی کرده اند و حالا کارشان
شده است قصه نوشتن. من هم میخواهم قصه بنویسم، اما ایده ای ندارم.
دارم قصه ی تو را رونویسی میکنم. اصلا هیچی به فکرم نمیرسد. چند
جمله نوشته ام که همه اش عین قصه ی توست. کدام کتابت، یادم نیست،
ولی دارم از روی نوشته ات، از روی قصه ات رونویسی میکنم. بعد تو را
میبندم. این که نشد کار.
اعظم میآید. اعظم که مرده است، نه، مهوش است. مهوش مرده است. از
سرطان خون مرده است. رفته ام بیمارستان سعدی دیدنش. پیغام داده است
که: «بیا. تو که اینقدر دوستم داشتی، چرا نمیآیی ببینی ام؟»
میترسم. اتاقش بوی دارو میدهد. بوی مرگ دختر 17 ساله ای را میدهد
که دانش آموز کلاس پنجم ریاضی مدرسه ی دخترانه ی ناظمیه ی شیراز
است. یک دسته گل بزرگ میخرم و میروم آنجا. بابا هم هست. دم در
بیمارستان، همان طبقه ی پائین میگویند: «جمعه ها وقت ملاقات نیست.»
گریه ام میگیرد. بابا اسکناسی میچپاند تو مشت پیرمرد خنزری پنزری.
پیرمرد میگوید: «خب، حالا که با این دسته گل قشنگ آمده اید، بروید
بالا، ولی دفعه ی آخرتان باشد که روز تعطیل میآیید!»
دفعه ی آخرم است. دیگر مهوشی نیست که به دیدنش بروم. از همان نیمکت
ردیف سوم کلاس پنجم ریاضی مدرسه ی دخترانه ی ناظمیه ی شیراز، از
همان خیابان فرهنگ، پشت آن موزه ی زپرتی، که پر از یادگاریهای خاک
گرفته ی دوران تمدن بزرگ است – یا بود - رفته است بیمارستان و
بعد... برده اندش گورستان. جنازه ی تازه اش را برده اند قبرستان و
دیگر لازم نیست جمعه ی دیگری که مدرسه تعطیل است – وسط زمستان –
باز به بیمارستان بروم. مهوش میپرسد: «چی مینویسی؟»
«دارم تو را رونویسی میکنم.»
«من که نیستم.» ولی بود. تو خوابم بود و من میترسیدم. از خودش نه،
از آن قطاری که مثل آسانسور بالا و پائین میرفت، میترسیدم: «چرا
این قدر میترسم؟»
دگمه ی آسانسور را میزنم. آسانسور راه میافتد به سمت بالا. نه خیلی
بالا. نمیخواهم بالا بروم. نمیخواستم بالا بروم. آنها که مرا بالا
میفرستند، بعد یکباره نردبام را از زیر پام میکشند که با سر بخورم
زمین. کارشان است. ندیدی؟ با همه همین معامله را میکنند. اصلا تمام
این سالها این تنها معامله ای است که برایشان سود دارد. دوستشان
ندارم. اصلا دوستشان ندارم. بگذار کمی جلو بروم. فقط کمی. دگمه ی
آسانسور را میزنم. آسانسور می ایستد و به سمت روبرو، مستقیم حرکت
میکند. میشود ترن برقی... میرود و من هرچه میکنم، نمیایستد.
نمیتواند بایستد. هنوز میترسم.
آنهایی که هلت میدهند، آنهایی که همین الان، همین روزها، با کف
زدنهاشان هلت میدهند، یکباره، یکباره چاهی زیر پات میکنند و تو با
همان قطارت سرازیر میشوی توی چاه. باور کن! تو همان چاه جمکران.
نمیبینی هر هفته میروند آنجا، سر همان چاه جمکران، سفره پهن
میکنند؟ دروغ میگویند. همه شان دروغ میگویند. یک روده ی راست تو
شکم هیچکدامشان نیست. هیچی شان درست نیست. من میترسم. چشمهای همه
شان وق زده است. دروغ میگویند.
دندان تیز کرده اند که تو را بجوند. تو را زیر دندانهای کثیف و زرد
از سیگار و تریاکشان له کنند و بعد تفاله ات را بریزند تو جوی لجن
گرفته ی کنار خیابان فردوسی. خیابان فردوسی هم لجن گرفته است. خود
فردوسی هم لجن گرفته است. زبانش شده است زبان پای منقل اینها. باور
نمیکنی؟
شاهنامه میخوانند و بعد این علی زپرتی شریعتی میآید و شعرت را به
صلابه میکشد. ایران... نه... ایران قدیمی را قیچی میکند و میریزد
تو همان جوی لجن گرفته ی کنار خیابان شریعتی، جاده ی بهشتی،
بزرگراه مصدق، اتوبان آل احمد، شهر خمینی، ... ای داد... چطور بوی
گندش را نمیشنوی؟
من
عین سگم. دماغم خوب کار میکند. چطور تو از بوی این همه کثافت خفقان
نمیگیری؟ عادت کرده ای؟ مرا بگو که میخواهم تو را رونویسی کنم و از
آسانسور تو بروم بالا و با ترن تو بروم جلو. جلو که راهی نیست. همه
جا گرداب است. نه، بن بست است... خیابانی است یکطرفه به سمت
مکه...به سمت کربلا... نه...
کورش رفته است زیر آب و دارد نفسهای آخرش را میکشد... من هم
همینطور... دارم غش میکنم... از بوی لجن غش میکنم. نمیخواستم....
مهوش همانجاست و من دارم از روی مهوش که سی سال پیش مرده است،
رونویسی میکنم. قصه رونویسی میکنم. جفنگ رونویسی میکنم. مزخرف
رونویسی میکنم... دری وری رونویسی میکنم. بیخود نیست که قصه هام
اینقدر آبکی هستند... آبکی هستند دیگر... رونویسی از روی نوشته های
مرده های 1400 ساله همیشه آبکی است...
مهوش بو میدهد. بوی دارو میدهد. بوی تریاک میدهد. بوی عرق سگی
میدهد. بوی دهلیز فلان زنان صیغه ای را میدهد... من درمیروم. از
زنان صیغه ای میترسم... انگار یکی میخواهد اسم و عکس مرا هم به
آلبوم خانه ی عفاف جاده ی کرج سنجاق کند. گردی صورتم را میگذارند
بیرون و یک عکس «شش در چهار» از من میگیرند، آنطور که قلفتی بزنم
بیرون و دل مردها را با چیزهای گوشتالود و قلمبه ام ببرم.
محسن زن چهارمش را از همینجاها پیدا میکند. اولی اش تو تیمارستان
است. دومی، در رفته و حالا عروس سومی را آورده است اروپا. این پیری
اکبیری با آن کلاه گیس همه فن حریفش... چهارمی اش، منم که تو صف،
کنار خیابان ایستاده ام که بلندم کنند... ببرند و ترتیبم را
بدهند...
گردی صورتم از تو عکسم قلپی میزند بیرون و دهان اینها را آب
میاندازد. بعد میروم تو لیست. یک کار جانبی هم دارم. گاه که از
خانه ی عفاف مرخصی دارم، کنار خیابان میایستم و مردها سوارم
میکنند. به آنها میگویم: «ببینید آقاجان، من اینکاره نیستم. من
نویسنده ام. داستان نویسم.» میخندند، همه شان میخندند که:
«خب، خانم جان داستانت را چند میفروشی؟»
«داستانم فروشی نیست، خواندنی است.»
«او.کی. برویم با هم داستانت را بخوانیم. دو بار بخوانیم. از عقب و
جلو بخوانیم. پس و پیشت را بخوانیم. خوب خوب بخوانیم. تکه پاره اش
کنیم. زیر و رویش را در بیاوریم و حال کنیم. ببین... تریاک هم تو
بساط قصه ات پیدا میشود؟ ودکا چی؟ شامپانی... راستی تو از این تازه
کارهایی؟ مگر نه؟ ایدز نداری؟ ورقه ات را ببینیم!»
«ورقه ندارم.»
«هنوز نگرفته ای...؟»
دارم همینجا از روی تو رونویسی میکنم. آسانسورم قراضه است. هر
ناکثی میتواند سوارش شود. هر پدرسوخته ای که چند تا اسکناس دزدی تو
جیبش باشد، میتواند سوار آسانسورم شود. سوار قطارم شود. من
میترسم.... میترسم... جواب آزمایشم مثبت است... داستان مرا چه کسی
رونویسی خواهد کرد؟ همان 35 میلیون نفر.......... زن صیغه ای...
19
دسامبر 2007 میلادی |