داستان

صفحه نخست

 

حاجی آقا (ازصادق هدایت)

 

            حاجی  آقا به عادت معمول، بعد از آن كه عصا زنان یك چرخ دور حیاط زد و همه چیز را با نظر تیزبین خود ورانداز كرد و دستورهایی داد و ایرادهایی از اهل خانه گرفت، عبای شتری نازك خودش را از روی تخت برداشت و سلانه سلانه دالان دراز تاریكی را پیمود و وارد هشتی شد. بعد یكسر رفت و روی دشكچه‌ای كه در سكوی مقابل دالان بود، نشست. سینه‌اش را صاف كرد و دامن عبا را روی زانویش كشید. مچ پای كپلی و پرپشم و پیله‌ی او كه از بالا به زیرشلواری گشاد و از پائین به ملكی چركی منتهی می‌شد، موقتا زیر پرده‌ی زنبوری عبا پنهان شد. محوطه‌ی هشتی    آب و جارو شده بود؛ اما چون همسایه، لجن حوضش را در جوی كوچه خالی كرده بود، بوی گند تندی فضای هشتی را پر می‌كرد. حاجی آقا به عصایش تكیه كرد و با صدای نكره‌ای فریاد زد: مراد، آهای مراد!

هنوز این كلمه در دهنش بود كه پیرمردی لاغر و فكسنی، با قبای قدك كهنه، سراسیمه از دالان وارد شد و دست به سینه جواب داد: بله قربان!

ـ باز كجا رفتی قایم شدی؟ لنگ ظهره. در را پیش كن، بو گند لجن میاد!

مراد در را پیش كرد و با لحن شرمنده‌ای گفت: قربان، زبیده خانوم سرش درد می‌كرد، به من گفت برم یك سیر نبات بگیرم!

ـ مرتیكه‌ی قرمساق، كی به تو اجازه داد؟ پنجاه ساله كه در خونه‌ی منی، هنوز نمی‌دونی كه باید از من اجازه بگیری! الان من از پیش زبیده خانوم میام، از هر روز حالش بهتر بود. چرا به من نگفت كه سرش درد می‌كنه؟! این‌ها غمزه‌ی شتری است. خوب دندان‌های منو شمردین! با این همه قند و نبات و شكر/پنیر كه توی این خونه می‌خورند. مثل این كه اهل این خونه كره‌ی دریایی هستند، همه با نقل و نبات زندگی می‌كنند! بروید خونه‌ی مردم را ببینید! یك روز به هوای سردرد، یك روز به بهانه‌ی مهمان، یك روز برای بچه! پول را كه از كاغذ نمی‌چینند. اگر سرش درد می‌كرد، می‌خواست یك استكان قنداغ بخورد! این زنیكه همیشه سردرد مصلحتی دارد.

ـ قربان، قند نبود!

ـ باز پیش من فضولی كردی، تو حرف من دویدی! چطور قند نبود؟ صبح زود من كلیه‌ی قندشان را دادم، حالا می‌خوان ناخنك بزنند. اگر یكی بود، دو تا بود، آدم دلش نمی‌سوخت. هشت نفرند كه با هم چشم و همچشمی دارند. حلیمه خاتون كه پناه بر خدا، منو به خاك سیاه نشاند. هی نسخه پیچ، نه بهتر می‌شه، نه بدتر. معلوم نیست چه مرگشه؟! می‌دانی، زیادی عمر كرده!

حاجی چشم‌های مثل تغارش را وردرانید و سرش را از روی ناامیدی تكان داد: آدم كارش كه به این‌جا كشید، بهتره هر چه زودتر زحمت را كم بكنه! اسباب دل غشه شده. این‌ها همه از بدشانسی منه. از صبح تا شام جان می‌كنم، وقتی كه میرم تو اندرون یا باید كفش و كلاه بچه‌ها را جمع بكنم، و یا دعوای صیغه و عقدی را و یا كسالت حلیمه خاتون را تحویل بگیرم! مثلا اینم راحتی سر پیری من شده. تو دیگر خودت بهتر می‌دانی. آقا كوچیك را چقدر خرج تحصیلش كردم، فرستادمش فرنگستون، برای این كه پسر اول بود و بعد از آن همه نذر و نیاز، سر هشت تا دختر خدا بهم داده بود و می‌بایست در خونه‌ام را واز بكنه! دیدی چه به روز من آورد؟ امان از رفیق بد! یك لوطی الدنگ بار آمد. تو كه شاهدی، من وادار شدم از ارث محرومش كنم. هی قمار، هی هرزگی! من كه گنج قارون زیر سرم نیست. همه چشمشان به دست منه. سر كلاف كه كج بشه، خر بیار و باقالی بار كن! من با این حال و روز خودم، یك پرستار لازم دارم. بنیه‌ام روز به روز تحلیل میره، این ور بیضه‌ی لامصب، این حال علیل. امروز كه سرم را شانه زدم، یك چنگه مو پائین آمد.

مراد دزدكی به فرق طاس حاجی نگاهی كرد، اما به این حرف‌ها گوشش بدهكار نبود. هر روز صبح زود از این رجزخوانی‌ها تحویل می‌گرفت و مثل آدمی كه ادار تند دارد، پا به پا می‌شد و منتظر بود كه كی حمله متوجه‌ی خود او خواهد شد! اما حاجی سر دماغ به نظر می‌آمد، مثل گربه‌ كه با موش بازی می‌كند، هی حرف را می‌پیچاند. تسبیح شاه مقصودی را از جیب جلذقه‌اش درآورد و گفت: شما گمان می‌كنید پول علف خرسه؟! یادش بخیر! دیروز تو كاغذپاره‌هام می‌گشتم، یك سیاهه پیدا كردم. فكرش را بكن، سیاهه‌ی مرحوم ابوی بود. بیست نفر از وزراء و كله‌گنده‌ها را به شام دعوت كرده بود. می‌دانی مخارجش چقدر شده بود؟ شش‌هزار و دو عباسی و سه‌تا پول. امروز بیا به مردم بگو، زمان شاه شهید خدا بیامرز، با جندك خرید و فروش می‌شده. كی باور می‌كنه؟ من هیچ وقت یادم نمی‌ره، خونه‌ی مرحوم ابوی یك بقلمه درست كرده بودند. هیچ می‌دانی بقلمه یعنی چی؟ بوقلمون را می‌كشند، می‌گذارند بیات می‌شه، بعد اوریت می‌كنند و تو شیكمش را از آلو و قیسی پر می‌كنند. آن وقت تو روغن یك چرخش میدند و می‌پزند. این بقلمه را همچین پخته بودند كه توی دهن آب می‌شد. آدم دلش می‌خواست كه انگشت‌هاشم باهاش بخوره! (آب دهانش را فرو داد و چشم‌هایش به دودو افتاد.) خب، من بچه‌سال بودم، شبانه بوقلمون را از زیر سبد روی آب انبار درآوردم و نصف بیشترش را خوردم. خدایا از گناهان همه‌ی بنده‌هایت بگذر!

فردا صبح، روز بد نبینی، همین كه مرحوم ابوی خبردار شد، یك دده سیاه داشتیم، اسمش گلعذار بود، انداختن گردن اون. داد آنقدر چوبش زدند كه خون قی كرد و مرد. اما من مقر نیامدم. كسی هم نفهمید كه من بودم. پشتش هم اسهال خونی شدم و تو رختخواب خوابیدم. (توی دستمال فین پر صدایی كرد). آن وقت بوقلمون یكی سه عباسی بود. زمان شاه شهید خدابیامرز. مثل دیروزه، هزار سال پیش كه نیست، زمان كیكاووس و افراسیاب كه نیست. من هنوز همه‌اش یادمه. مثل این كه دیروز بود. آن وقت‌ها مردم پر و پا قرص پیدا می‌شدند، همه بابا/ننه‌دار بودند. مثل حالا كه نبود. شاه شهید خدا بیامرز همیشه مرحوم ابوی را بالای دست حاجی میرزا آقاسی می‌نشاند. آن روزها كه سیاست مثل حالا نبود، یك چیزی میگم، یك چیزی می‌شنوی. گمان می‌كنی مرحوم حاجی میرزا آقاسی كم كسی بود؟ تمام سیاست دنیا مثل موم تو چنگولش بود. دیروز وزیر مالیه منو احضار كرد. دیدی كه اتومبیلش را دنبالم فرستاد. خب، پیشترها در خونه‌ی مردم واز بود، دست و دل‌واز بودند، حالا دیگر اون ممه رو لولو برده. یك چیزی بهت میگم، نمی‌دانم باورت میشه، یا نه؟! چایی كه آوردند، خودش پا شد قندان را از توی دولابچه درآورد و گفت: من امتحان كردم. یك جبه قند هم این استكان‌ها را شیرین می‌كنه!

            هرچی باشه به آدم برمی‌خوره. راستش من چایی تلخ را سر كشیدم، آن وقت دو ساعت پرت و پلا نقل كرد كه كله‌ام را تركاند و صد جور خواهش و تمنا كرد كه كوچك‌تر از همه‌اش دویست تومن می‌ارزید، اما با وجودی كه می‌دانست كه دودی‌ام، نگفت یك قلیان برایم بیاورند. می‌دانی این‌ها سر سفره‌ی باباشان نان نخورده‌اند، اما بیا باد و بروت و فیس و افاده‌شان را تماشا كن! مثل اینه كه نوه‌ی اتر خان ككه ورچین هستند!

مرحوم ابوی از اعیان درجه اول بود، سفر قندهار سه من و یك چارك چشم درآورد. وقتی كه برگشت، حاجی میرزا آقاسی كتش را بوسید و یك حمایل و نشان بهش داد. همیشه پای ركاب شاه شهید به شكار می‌رفت. حالا همه چیز از میان رفته، عرض، شرف، آبرو، ناموس! هیچی نباشه، فیل مرده‌اش هم صد تومنه، زنده‌اش هم صد تومنه. حالا باز هم به من محتاجه، از سادگی من سوء استفاده می‌كنه. من هم با خودم میگم، خب، كار بنده‌های خدا را راه بندازیم، و در دنیا همین خوبی و بدی میمانه و بس! فردا باید تو دو وجب زمین بخوابیم. راستی دیروز رفته بودم پیش وزیر. ننه‌‌ی ام‌البنین باز آمد؟

            مرد چرتش پاره شد: بله، آمد رفت تو اندرون.

            ـ رفت اتاق محترم؟

            ـ قربان، چه عرض بكنم؟ من رفته بودم پاخورشی بگیرم.

            ـ اگر نبودی، چطور می‌دانی كه ننه‌ی ام‌البنین آمد؟

            ـ قربان، من كه می‌رفتم، اون وارد شد.

            ـ می‌شنوی؟ تو اگر آب به دست داری، نباید بخوری! مگر هزار بار بهت نگفتم؟ تو باید این‌ها را بپایی! تو هنوز زن‌ها را نمی‌شناسی، همین كه چشم منو دور ببینند (كمی سكوت) مقصودم اینه كه هزارجور گند و كثافت به خورد آدم میدند؛ برای سفیدبختی، جادو و جنبل می‌كنند. وقتی من نیستم، شنیدی؟ تو باید دو چشم داری، دوتای دیگر هم قرض بكنی، هواشان را داشته باشی! مثل این كه خودم همیشه كشیكشان را می‌كشم. فهمیدی؟!

            ـ بله قربان!

            ـ این مرتیكه‌ی نره غول، پسر عموی محترم، نمی‌دانم اسمش گل و بلبل یا چه كوفتیه، مردم چه اسم‌ها روی خودشان می‌گذارند! خب، این پسره بی آب و گلم نیست. هر وقت میاد، سرش را پائین می‌اندازه و صاف میره تو اندرون. خب، اون جا زن و بچه هستند، رویشان وازه. حالا آمدیم و پسر عموی محترمه، به همه كه محرم نیست. مردم هزار جور حرف درمیارند. توی چه عهد و زمونه‌ای گیر كردیم! تو هیچ سر درآوردی این كیه؟

ـ چه عرض كنم؟!

ـ هان، من راضی نیستم. تو یك جوری حالیش بكن! تو اندرون با منیر جناق می‌شكنه و خیلی خودمانی شده. اگر من می‌خواستم از این راه‌ها ترقی كنم، یك زن خوشگل امروزه پسند می‌گرفتم، لباس شیك تنش می‌كردم، می‌بردمش مجلس رقص، می‌انداختمش تو بغل گردن كلفت‌ها تا باهاش برقصند، یا قمار بازی بكنند و لاس بزنند. آن وقت مثل همه‌ی این اعیان‌های امروزه كلاه قرمساقی سرم می‌گذاشتم. بله، مراد، تو از این حرف‌ها كه چیزی سرت نمی‌شه. حق هم داری. اما من روزی هزارتا از این‌ها را به چشم خودم می‌بینم. من قدیمی‌ام، اگر عرضه‌ی این كارها را داشتم، حالا حال و روزم بهتر از این بود كه هست. من هیچ راضی نیستم. تو یك جوری بهش بگو كه من متجدد نیستم. اما همچین حالی‌اش كن كه به محترم برنخوره! (حاجی به فكر فرو رفت).

ـ بله قربان، دیروز عصر یوزباشی حسین سقط فروش گفت: اگر حاجی آقا اجازه بدند، حسابمان را روشن بكنیم؛ چون می‌خوام برم زیارت.

ـ این مرتیكه‌ی قرمساق پدرسوخته خیلی سر من كلاه گذاشته. گمان می‌كنه من می‌خوام صنار/سه شایی اونو بالا بكشم. من اگر یك موی سبیلم را توی بازار گرو بگذارم، صد كرور تومن به من جنس میدند. كدام زیارت؟ به این آسانی به كسی اجازه نمیدند. اگر اجازه و باشپرت می‌خواد، باید بیاد پیش خودم! شاید به خیال افتاده كه پول‌های دزدی‌اش را حلال بكنه؟! اگر راست میگه جلو زنشو بگیره! از قول من بهش بگو كه واسه‌ی این چندره غاز من نمی‌گریزم. خب، پاخورشی چی خریدی؟

ـ قربان، خودتان بهتر می‌دانید، آلو برغانی و سیب زمینی.

ـ مثلا چقدر آلو خریدید؟

ـ یك چارك.

ـ این یك چارك آلو بود؟ كارد بخوره به شكمشان! همه شكایت دارند كه از سر سفره گشنه پا میشند. كدام خونه‌ی وزیر و وكیله كه شب یك چارك آلو تو خورش می‌ریزند؟ برید ببینید! مردم شب تو خونه‌شان حاضری می‌خورند. اعلیحضرت رضا شاه با اون چنانیش، صبح هیزم خونه را جلوش می‌كشند. برای یك گوجه فرنگی دعوایی راه می‌اندازه كه خون بیاد و دلش ببره! با اون عایدی، با اون پول سرشار. اما این هم یك چارك آلو نبود. من دیگر چشمم كیمیاست.

ـ قربان، به سر خودتان اگر دروغ بگم، از مشهدی معصوم بپرسید!

ـ پس مال من همه‌اش حرام و هرس می‌شه! من آلوها را شمردم، بعد كه هسته‌هایش را شمردم، چهارتاش كم بود.

ـ قربان، شاید ماشاالله بچه‌ها خوردند. شاید آلوی بی‌هسته بوده!

ـ آلوی بی ‌هسته؟

ـ قدرت خدا را چه دیدید؟

ـ نه، برعكس، چون خدا بنده‌های خودش را می‌شناسد كه چقدر دزد و دغلند، هسته توی  آلو گذاشته، تا بشه شمرد. من پوستی از سرتان بكنم كه حظ بكنید. همه‌تان چوب و چماق می‌خوایید؛ مثل فیل كه یاد هندسون می‌كنه. باید دائما تو سرتان چماق زد! مشروطه، آزادی، برای اینه كه بهتر بشه دزدید. در كوزه بگذارید آبش را بخورید! من كه از

در این وقت در كوچه باز شد و مرد مسنی با لباس فرسوده وارد شد و یك كیف قطور به دستش بود. پرسید: منزل حاجی ابوتراب این جاست؟

حاجی آقا: بله بفرمائید، خواهش می‌كنم بفرمائید! و شخص تازه وارد را بغل دست خودش نشانید و رو كرد به مراد: مراد، برو بگو سماور را آتش بیاندازند!

كسی كه تازه وارد شده بود، گفت: خیلی متشكرم، چایی صرف شده.

ـ پس برو قلیان را بیاور!

حاجی لبخندی نمكین زد و به شخص تازه وارد گفت: مثل اینه كه سابقا خدمتتان رسیده‌ام. اسمتان را درست به خاطر ندارم. بله، پیری‌ است و هزار عیب و علت!

ـ بنده غلامرضا احمد بیگی.

ـ عجب، شما آقا زاده‌ی بصیر لشكر نیستید؟

ـ چرا!

ـ یادتان هست كوچه‌ی شترداران منزل داشتید؟ ابوی‌تان در قید حیاتند؟

ـ سال قحطی عمرشان را دادند به شما.

ـ خدا بیامرزدش، نور از قبرش بباره! چه مرد نازنینی! عجب دنیا فراموشكاره. من با مرحوم ابوی‌تان بزرگ شده‌ام و سال‌ها می‌گذشت كه همدیگر را ندیده بودیم. یادش بخیر! هر روز صبح با مرحوم ابوی‌تان می‌رفتیم گذر لوطی صالح چاله حوض بازی می‌كردیم. هنوز هم هروقت تو آئینه‌ داغ زخم پیشانی‌ام را می‌بینم، یاد آن زمان می‌افتم. (قهقهه خندید و صدایش میان بوی لجن در صحن هشتی پیچید). به جان كیومرثم قسم، من همه‌ی عمرم رفیق باز بودم. انگار دنیا را به من دادند.

ـ قربان، چوبكاری می‌فرمائید، بنده غلام سركار هم حساب نمیشم.

ـ اختیار دارید! شما مثل پسر خودم هستید. من همیشه پیش وجدانم از آن دعوای ملكی كه پیش آمد و باعث رنجش ابوی‌تان شد، شرمنده‌ام. یعنی تقصیر بنده نبود، مال ورثه‌ی صغیر بود. وادار شدم كه اقامه‌ی دعوا بكنم. اگر چه قابلی نداشت. من همیشه میگم: سر و جان فدای رفیق! من همین چوب وجدانم را می‌خورم. دیگر چه میشه كرد؟ امروزه روز كمتر آدمی پیدا می‌شه. خب، ما پیرو قدیم هستیم. اهل محل به من معتقدند. هر وقت مسافرت میرند، اگر مالی چیزی دارند، یا اهل و عیالشان را میارند دست من می‌سپرند. من كه نمی‌توانم خیانت در امانت بكنم. چه میشه كرد؟ توی این شهر استخوان خرد كرده‌ایم. بعد از فوت مرحوم ابوی مردم چشمشان به منه! البته توقع دارند. دیروز حجه‌الشریعه آخوند محل ـ شخص شریفی است ـ پیش من بود. می‌گفت: والله من چهل ساله آخوند محل هستم، آنقدر كه مردم به شما اعتقاد دارند، به من ندارند. من كه نمی‌توانم مال صغیر را زیر و رو بكنم. یك پایم این دنیاست و یكیش آن دنیا! خب، خدا هم خوشش نمیاد.

غلامرضا با پشت دست تف حاجی را كه روی لبش پریده بود، پاك كرد و با دهن باز به فرمایشات ایشان گوش می‌داد، بی آنكه مقصودش را بفهمد. حاجی باز به حرفش ادامه داد: چه میشه كرد؟! هر كسی در دنیا یك قسمتی داره. من هم تازه اسم بی‌مسمای حاجی آقا روم گذاشتند و كر و كری می‌كنم. همچین دستم به دهنم میرسه. (با دست‌های كپلی پشم آلودش حركتی از روی ناامیدی كرد).

مراد غلیان آورد و دست به سینه كنار ایستاد. آقا رضا تعارف را رد كرد. حاجی غلیان را برداشت، یك پایش را بلند كرد و گذاشت روی سكو و در حالی كه غلامرضا را دزدكی می‌پائید، مشغول غلیان كشیدن شد. غلامرضا كیف خود را باز كرد و پاكت و كتابچه‌ای درآورد. روی پاكت چاپ شده بود: “شركت كشبافی دیانت” و به ضمیمه یك چك سی و هشت هزار تومانی بابت منافع ششماهه‌ی سهام شركت برای حاجی آقا فرستاده بودند.

حاجی آقا كه كاغذ و چك را می‌شناخت، شستش خبردار شد كه غلامرضا مباشر تازه‌ی كارخانه‌ی كشبافی است. و دید كه قافیه را باخته است. چون غلامرضا از این یك قلم دارائی او اطلاع داشت، حرفش را عوض كرد: بله، امروز كار و كاسبی نمی‌گرده!

در دالان صدای بچه‌ای شنیده شد و كفش دمپایی كه به زمین كشیده می‌شد. حاجی دید دخترش سكینه است. در حالی كه با یك دست گنجشگ مفلوكی را كه پر و بال‌هایش كنده شده بود و چرت می‌زد، به سینه‌اش می‌فشرد و دست دیگرش را محترم گرفته بود. می‌خواستند از در بیرون بروند.

ـ از صبح تا حالا چرخ منو چنبر كرده، آب نبات می‌خواد.

ـ به بهانه‌ی بچه، ننه می‌خوره قند و كلوچه! بگو خودم می‌خوام برم گردش بكنم. توی این خونه این همه نقل و نبات كوفت می‌كنند. یك دقیقه پیش بود مراد نبات خرید آورد. می‌خواستید یك تیكه بدهید دست بچه! وقتی این جا پیش من اشخاص محترم هستند، هیچ كس حق بیرون رفتن نداره! دفعه‌ی هزارمه كه میگم. مگر كسی حرف منو گوش می‌گیره؟! اگر از این جا رد شدید، نشدید! قلم پایتان را خرد می‌كنم.

ـ آخه این جا همیشه یكی پیش شماست.

ـ خفه شو ضعیفه! فضولی موقوف! با من یكی/بدو می‌كنی؟ منم كه توی این خونه فرمان میدم. چرا بچه این قدر كثیفه، یك دستمال توی این خونه پیدا نمی‌شه كه مفش را بگیری؟ آدم دلش به هم می‌خوره، آبروی صد ساله‌ام به باد رفت. این همه بریز و بپاش تو این خونه میشه، باز هم مثل خونه‌ی ملا یزقل زندگی می‌كنیم.

بچه مثل انار تركید و به گریه افتاد. مادرش دست او را كشید و گفت: بریم، مادر جان، غضه نخور!

حاجی رو كرد به طرف بچه: عیب نداره، قربون، میگم مراد برات آب نبات بخره! برو آب نبات بگیر!

محترم از دالان برگشت و بچه هم گریه كنان به دنبالش. حاجی گفت: مراد!

ـ بله قربان!

ـ برو این بچه را ساكت كن!

بعد رویش را كرد به غلامرضا: شما را به خدا ملاحظه كنید!

ـ عیب نداره، ماشاالله خانه‌ی بچه‌داریه!   ‌

            ـ دوره‌ی آخر زمانه. بله، می‌خواستم بگم هنوز سرمایه‌ی اولی مستهلك نشده، تا خرخره‌ام توی قرضه، چه بكنم؟ از ارادت قلبی است كه به آقای میمنت نژاد دارم. خب، اگر بنا بشه من كنار بكشم، كارخانه می‌خوابه. یك مشت كارگر لخت بیچاره گشنه می‌‌مانند. خدا را خوش نمیاد. در ضمن، خب، صنایع میهن هم ترقی می‌كنه، خودش خدمتی به جامعه است. وانگهی می خواستم یك لقمه نان حلال از توی گلوم پائین بره. ما كه مثل كارخانه‌های دیگر نخ پوسیده نمی‌خریم كه جوراب ارزان تمام بشه. با چه جان كندنی اسعار خارجه تهیه می‌كنیم و نخ دو قز Fild,Ecosse  امریكایی وارد می‌كنیم، آن وقت تازه قیمت جوراب ما مثل كارخانه‌های دیگره. پدر رقابت بسوزه! خودتان كه بهتر مسبوقید. باور بكنید من ماهی سه هزار تومن ضرر میدم.

            در این بین در كوچه باز شد و مرد آبله روی سیه چرده‌ای كه كت و شلوار گشاد سیاه به بر و كلاه كپی به سر داشت، وارد شد و تعظیم كرد. حاجی آقا بی آن كه او را دعوت به نشستن بكند، به طرف او برگشت و گفت:  سلام علیكم آقای خلج پور، شما هنوز حركت نكردی؟

            ـ قربان منتظر باشپرت و سفارشنامه هستم.

            ـ باشپرت و همه‌ی كارها حاضر شده. همان طوری كه گفتم: ده طاقه فرش را با مشخصاتی كه دادم، هفته‌ی پیش به آدرس سفارت ایران در بغداد فرستادم. شما همین الان میری پیش دوست علی، باشپرت و سفارشنامه را از اون می‌گیری و فورا حركت می‌كنی! بغداد كه وارد شدی، یك راست می‌ری سفارت، از قول من به آقای سفیر عرض سلام می‌رسانی و قالی را تحویل می‌گیری و میدی به شیخ حمزه‌ی شموعیلی!

            ـ پیشتر كه طرف شما ابوقنطره و شركاء بود!

            ـ آقای سفیر اینطور صلاح دیدند. این تجارتخانه خوش معامله‌تره. همان طور كه گفتم همین الان برو پیش دوست علی، حجره‌ی غضنفری! خودت كه می‌دانی!

            ـ به روی چشم!

            ـ راستی خوب شد یادم آمد. دو صندوق تریاك هم آنجا پیش حاجی عبدالخالق جاپلغی دارم. از قول من سلام می‌رسانی، میگی زودتر حسابش را بفرسته! تا حالا ششماه می‌گذره كه خبری ازش ندارم. (با خودش: عجب اشتباهی كردم. اگر به هنگ كنگ فرستاده بودم، سه مقابل استفاده داشت). در هر صورت این سفر مثل دفعه‌ی پیش برایمان حسابتراشی نكنی! خب، انعام و پول چایی و این‌ها پای من نیست. چون شما نماینده‌ی بیات‌التجار در عراق هستید. پس بیخود معطل نشو، همین الان برو به كارهایت برس!

            ـ بروی چشم!

            ـ به سلامت!

            خلج پور مثل این كه هزار سال درباری بوده، پس پسكی رفت و یك تعظیم دیگر كرد و به عجله بیرون رفت. حاجی به طرف غلامرضا برگشت. دفتر رسید كاغذ و چك را امضاء كرد و كاغذ را با چك گذاشت زیر دشكچه و دوباره نی قلیان را به دهن گرفت. غلامرضا كیفش را بست و بلند شد:

اجازه می‌فرمائید؟

            حاجی: ببخشید به شما زحمت دادم. رویم سیاه كه چیز قابلی نداشتم. راجع به شما با آقای میمنت نژاد صحبت خواهم كرد و امیدوارم باز هم خدمتتان برسم!

            غلامرضا از شدت فقر و بدبختی و ناكامی‌هایی كه دیده بود، به حرف خودش هم اطمینان نداشت و دنیای خارج برای او معنی خود را از دست داده بود. حرف‌ها و تعارف چرب و نرم حاجی در كله‌ی او انعكاس عجیبی پیدا كرد. از پدرش شنیده بود كه حاجی ابوتراب نام طراری به حقه و زور املاكی را كه در ورامین داشتند و تنها ممر معاش آن‌ها بود، بالا كشیده است. اما رفتار مهربان و لحن مطمئن حاجی به قدری در او اثر كرد كه به بی‌ریایی و سادگی حاجی ایمان آورد. بی‌آنكه از منافع كارخانه و معاملات قالی و تریاك سر دربیاورد، تعظیم بلندی كرد و خارج شد. با خودش گفت: چه شخص سلیمی! خب، حاجی از آدم‌های پاردم ساییده‌ی امروزه نیست؛ برای همین میمنت نژاد سرش كلاه می‌گذاره!

            حاجی سینه‌اش را صاف كرد: مراد!

            ـ بله قربان!

            ـ آب نباتی چیزی واسه‌ی بچه خریدی؟

            ـ بله قربان.

            ـ این غلیان كه چاق نیست. از صبح سحر بوق سگ آدم را به خیال خودش نمی‌گذارند. همه‌اش دردسر. این غلیان را انیس آغا چاق كرده؟

            ـ انیس آغا دستش بند بود، محترم خانوم غلیان را چاق كرد.

            ـ بگو از سر خودش واز كرد! ما شدیم توی این خونه تیكه‌ی سر سیری. چرا هنوز كیومرث مدرسه نرفته؟ می‌ترسم این هم مثل برادر بزرگش قاپ قمارخونه از آب دربیاد. نه، اصلا كاری نداشته باش، ببینم خودش میره یا نه؟! سر پیری قاپچی باشی در خونه شدیم!

            ـ قربان یادم رفت خدمتتان عرض بكنم، دیروز كه شما تشریف بردید، آقای حجت الشریعه تشریف آوردند. یك دوایی خریده بودند، گفتند معجونه! به من ندادند. گفتند بعد خدمتتان می‌رسم.

            حاجی (كنجكاوانه): دوا آورده بود؟ گرد بود یا آب؟

            ـ چه عرض بكنم آقا، تو كاغذ پیچیده بودند.

            ـ باز هم این آخوند! خدا پدرش را بیامرزد! راستی مراد می‌خواستم یك چیز ازت بپرسم!

            ـ بنده‌ی كوچك، زر خریدم، خانه زادم.

            حاجی (چشمك زد و نگاه تندی كرد): پیش خودمان بمانه!

            ـ اختیار دارید حاجی آقا!

ـ گفتم پیش  خودمان بمانه، فهمیدی؟ تو هم تقریبا هم دندان منی! هشتاد سال چرب‌تر داری. زن آخری هم كه گرفتی، جوانه. می‌خواستم بدانم بچه‌ات شده؟

ـ قربان، این زنم جوان نیست، دختر خالمه. منم او را گرفتم كه سر پیری چك و چانه‌ام را بنده و آب تربت تو حلقم بریزه،

ـ تو همه‌اش با من تعارف و تكلف می‌كنی. تا حالا یك كلمه‌‌ی درست از دهنت بیرون نیامده. آیا از كسی شنیدی كه مرد هشتاد ساله یا نود ساله آن‌هم با ورم بیضه، مثلا اگر دوای قوت كمر بخوره، بچه‌اش میشه؟

ـ اگر خواست خدا باشه، البته!

ـ می‌دانی كه محترم آبستنه؟

ـ آقا چه عرض بكنم، شاید دوایی درمانی چیزی كرده!

حاجی مثل این كه از حرف خودش پشیمان شد، لبش را جمع كرد و به فكر فرو رفت. نی غلیان را زیر لب گذاشت، چند تا پك زد. بعد سرش را بلند كرد و گفت: مراد!

ـ بله قربان!

ـ گل محمد شوفر این جا نیامد؟

ـ نخیر آقا، من ندیدمش.

ـ این مرتیكه را تو حبس می‌اندازمش. چرخ اتوبوس را خراب كرده، ده راه تا كرج رفته، پولش را تو حساب نیاورده. می‌دانی؟ عباس خواهرزاده‌ی بتول خبرش را آورد. تقصیر منه! پارسال وقتی كه دو نفر را زیر گرفته بود و قرار بود شش سال حبسش بكنند، اگر من در شهربانی پا در میانی نمی‌كردم، سر سه روز ولش نمی‌كردند. ما رفتیم ریش گرو گذاشتیم و برای گل روی ما بود كه بهش ارفاق كردند. حالا خوب مزدم را كف دستم گذاشت! اگر دوره‌ی شاه شهید بود، همین مرتیكه را می‌آوردم تو هشتی به چهارپایه می‌بستم و تا می‌خورد می‌زدمش. كمر به پائینش را له و لورده می‌كردم. عدلیه، نظمیه، همه‌اش دزدی و رشوه خواری و حقه بازی است. مرحوم میرزا كریم خان خدا بیامرز، هر روز فراش‌هایش را به چوب می‌بست و ازشان زهر چشم می گرفت. می‌گفت: تا نباشه چوب تر، فرمان نبره گاو و خر! من اصلا دستم نمك نداره، همه دارند سر من كلاه می‌گذارند، همین مرتیكه مهندس مهدوش، شه دوش، تو كه خوب می‌شناسیش؟!

ـ بله قربان!

ـ این تو تحدید تریاك، عضو دون رتبه بودش، اختلاس كرد، بیرونش كردند و برایش دوسیه درست كردند.. اصلا نمی‌دانست مهندسی یعنی چی! یكی از رفقا به من توصیه‌اش را كرد. من هم دیدم جوان با استعدادیه، مایه تیله دستش دادم، مقاطعه‌ی راه زیر آب را كه ورداشتم، اونم به اسم سر عمله اونجا فرستادم تا حساب‌هام را برسه. پول عمله‌ها را مرتب می‌خورد. من به روی خودم نیاوردم. سه نفر از اونها را هم از دره پرت كرد پائین كشت. اما خب، من پشتش را داشتم. كسی جرات نمی‌كرد اذیتش بكنه. بالاخره كم كم اسم خودشو مهندس گذاشت و كسی هم از اون نپرسید از كجا مهندس شده؟! حالا خوب بار خودشو بسته، این مرتیكه را كسی نمی‌شناخت و حتی دزد به دستش نمی‌دادند كه به دوستاقخونه ببره.  امروزه سری تو سرها درآورده، هفت نفر مهندس توی دفترش كار می‌كنند، یك اتومبیل پاكارد نو هم زیر پاشه و صاحب مال و مكنت و همه چیز شده. مال منم خیلی زیر و رو كرد. اما هر وقت میاد تهران، از من رو می‌پوشونه. نمی‌خواد بیاد حسابمان را روشن بكنیم، طفره میزنه (مكث كرد) می‌خواستم بری سراغ عباس، نه، صبر كن، چون ممكنه این جا كسی پیش من بیاد. حساب اتوبوس‌ها را به ماشاالله واگذار می‌كنم، آدم با خداییه، می‌ترسم غرولندش بلند بشه! اما میان خودمان، كار زیادی نداره. تحصیلداری سه دستگاه حمام و چند تا خونه و چند تا دكان كه آدم را نمی‌كشه! از صبح تا شم یللی می‌زنه. مالم را خیلی زیر و رو كرده. وانگهی حساب كارخانه پای خودمه، املاكم را هم میرزا تقی به كارش می‌رسه، میدانی مراد؟ همه منو می‌چاپند، من چشمم را هم می‌گذارم، ندیده می‌گیرم، خوب دور زمونه

مرد كاسبكاری با ریش كوسه، شبكلاه و كت و شلوار كثیف ماشی از در وارد شد و تعظیم غرایی كرد. حاجی رویش را به جانب او كرد و گفت: یا الله یوز باشی، احوالت چطوره؟

ـ زیر سایه‌ی حضرتعالی هستیم. خاكستر ته گلیم، همین گوشه/موشه‌ها می‌پلكیم.

ـ برو بچه‌ها چطورند؟ حالا بگیر بنشین!

ـ از مرحمت حضرتعالی. (یوزباشی حسین روی سكوی مقابل نشست).

ـ شنیده‌ام خیال زیارت به سرت زده، كجا می‌خواهی بری؟

ـ می‌خواستم از حضرتعالی اجازه بگیرم، آخر عمری با اهل و عیال بریم كربلا استخوان سبك بكنیم.

ـ زیارت قبول! حالا همه‌ی كارهایت روبراه شده؟

ـ قربان، آمده‌ام كه دست به دامان حضرتعالی بشم. دو ماه آزگاره كه توی نظمیه و این طرف و آن طرف دوندگی می‌كنم، كلی پول خرج كردم، هنوز دستم به جایی بند نیست.

حاجی قاه قاه خندید و گفت: می‌دانستم كه آخرش گذر پوست به دباغخانه میافته، خب، چقدر سر كیسه‌ات كردند؟

ـ تا حالا پانصد و هشتاد تومن دم سبیل چرب كردم، تازه سرتیپ هژیر آسا حق و حساب خودش را می‌خواد.

ـ تو را به این سادگی هم نمی‌دانستم. دمت را خوب توی تله انداختند!

ـ قربان، آدمیزاد شیر خام خورده، حالا تازه پشت دستم را داغ كردم، فهمیدم از اول باید دست به دامان حضرتعالی می‌شدم.

ـ گویا حساب خرده‌ای با ما داری؟

ـ قربان، صحبتش را نكنید، ما را خجالت می‌دید، هر چه بفرمائید برای بندگی حاضرم.

ـ حالا ببینم!

ـ هرچه بفرمائید، جانا و مالا حاضرم. البته از اول راه غلطی رفتم و نمی‌دانستم. حالا هرچه بفرمائید، بندگی می‌كنم. بنده از این نظمیه‌چی‌ها چشمم آب نمی‌خوره. سه روز استنطاقم كردند، بعد هم می‌ترسم سر حد گیرِ گمرك بیافتم، یك قالیچه‌ی كوفتی كه برای جانماز می‌برم، از دستم دربیارند!

ـ می‌توانی كاری برای من صورت بدی؟

ـ از جان و دل!

ـ خلج پور را می‌شناسی؟

ـ نه قربان!

ـ این مرتیكه از اون پاچه ورمالیده‌های بخو بریده است. من سعی می‌كنم هر چه زودتر باشپرتت را بگیرم. آن وقت می‌خواستم

در باز شد، آدم نوكربابی كه لباس اتوزده‌ی تمیزی در بر داشت، به حاجی سلام كرد.

ـ سلام علیك، محسن خان، احوال شما چطوره؟

ـ از مرحمت جنابعالی!

ـ آقای دوام‌الوزاره حالشان خوبه؟ مدتی است كه به افتخار ملاقاتشان نائل نشدم، بفرمائید!

ـ اجازه می‌فرمائید، آقا همین جا توی اتومبیل هستند.

ـ قدمشان روی چشم، منزل خودشانه، خواهش می‌كنم! (مرد كوتاه مسنی، لاغر و زردنبو با چشم‌های زل و موهای جوگندمی وارد شد).

حاجی (نیم‌خیز كرنش كرد): آقای دوام‌الوزاره سلام علیكم، به به چه سعادتی، مشرف فرمودید، ما را سرافراز كردید!

دوام الوزاره: از مراحم جنابعالی سپاسگزاریم.

یوزباشی حسین بلند شد و دست به سینه ایستاد. حاجی رو كرد به او و گفت: فردا همین وقت بیا، خبرش را میدم. پس یادت نره، سجل احوال خودت و همراهانت را هم بیار، تا من هر چه زودتر اقدام كنم!

یوزباشی تعظیمی كرد و رفت.

حاجی به دوام‌الوزاره: قربان نمی‌دانم از این سعادتی كه امروز به من رو آورده، به چه زبان تشكر بكنم. خیلی ببخشید، خانه‌ی فقراست، بفرمائید بریم اتاق بیرونی!

دوام‌الوزاره با ته لهجه‌ی كاشی كه داشت، قجرافشار و خیلی شمرده صحبت می‌كرد: خیر، خیر، به سر خودتان همین جا خوب است. خواهش می‌كنم بفرمائید، وگرنه جدا خواهم رنجید. خیلی ببخشید كه زحمت شما را فراهم آوردم. فقط مقصودم این بود كه از فیض حضورتان مستفیض بشوم. دو/سه روز بود كه به این فكر بودم. اول كه كسالت و بعد هم گرفتاری‌های روزمره مانع می‌شد. بالاخره الحمد‌الله كه امروز سعادت یاری كرد.

ـ انشاالله كه بلا دوره، بفرمائید!

            دوام‌الوزاره پهلوی حاجی نشست و محسن خان هم پهلوی اتومبیل رفت. حاجی سینه‌اش را صاف كرد: مراد، سماور را بده، آتش بیاندازند!

مراد پیدایش نشد. دوام‌الوزاره گفت: خیر، خیر، لازم به زحمت نیست! به سر شما قسم كه صرف شده. خودتان می‌دانید كه بنده اهل چایی و دود نیستم!

مراد سراسیمه از توی دالان آمد و رو كرد به حاجی و گفت: قربان، شما را پای تلیفون می‌خواند!

ـ نپرسیدی كجاست؟

ـ قربان، گفتند دربار!

حاجی كمی متوحش شد. برخاست و به دوام‌الوزاره گفت: الان خدمت می‌رسم!

عصا زنان در دالان رفت و مراد هم به دنبالش. دوام‌الوزاره روزنامه‌ای از جیبش درآورد و به حالت تفكر مشغول خواندن شد. ده دقیقه بعد حاجی آمد سر جایش نشست. دوام‌الوزاره روزنامه را تا كرد و در جیبش گذاشت.

ـ آقای دوام‌الوزاره ببخشید!

ـ چه فرمایشاتی!

حاجی به حالت تفكر گفت: بله، بنده را احضار فرمودند. اگر چه از اسرار مملكتی است، خب، پیشنهادها می‌كنند. من هم با این حال علیل مجبورم شانه خالی بكنم. خیلی متاسفم كه در چنین موقعی نمی‌توانم به وسیله‌ی اشغال مشاغل و مقامات عالیه به میهنم خدمت بكنم!

ـ حقیقتا كه جای تاسف است!

ـ اما امروز لحن آقای فلاخن‌الدوله فرق كرده بود. مثل همیشه اظهار ملاطفت نفرمودند. خب، شاید كارشان زیاد بوده، چون بنده زاده، آقا كوچیك را از ارث محروم كردم و میانمان شكرآبه و حالا در دربار شغل، بله مشغوله، می‌ترسم چیزی گفته باشد، اگر چه از اون بعید می‌دونم. آدم چه می‌دونه؟! كسی كه از عمرش سند پا به مهر نگرفته! البته خواهند فهمید كه مغرضانه بوده و می‌ترسم برای خود او مضر باشه، چون امروزه با این امنیت و آزادی كه از دولت سر قائد محترم مملكت برخورداریم ـ مثل زمان شاه شهید كه نیست ـ آن وقت هركس را به دربار احضار می‌كردند، اول وصیت‌نامه‌اش را می‌نوشت و بعد هم برای مهمان یك فنجان قهوه می‌آوردند؛ از آن قهوه‌های كذایی!

ـ انشا‌الله كه خیر است!

ـ انسان محل نسیانه، همه جور فكر تو كله‌ی آدم چرخ می‌زنه. خب، اگر از طرف شخص اول مملكت چند بار تكلیف وزارت و وكالت به كسی شد و همه را رد كرد، البته صورت خوبی نداره!

ـ آقا شما وجودتان منشاء فیض و خیر است. به هر شغلی كه اشتغال داشته باشید و یا نداشته باشد، همه‌ی اهل مملكت از پرتو مراحم جنابعالی بهره‌مند می‌شوند.

ـ بله، صحبتش را نكنیم! اتفاقا دیشب منزل آقای مهام خلوت بودم، ذكر خیر جنابعالی شد. یكی از مقامات مهم خارجی هم حضور داشت. صحبت از زندگی و سیاست و همه چیز به میان آمد. مخصوصا من به آقای منتخب دربار تذكر دادم.

ـ كدام منتخب دربار؟

ـ قوچ علی كه حالا تو شهربانیه!

دوام‌الوزاره سر خود را به علامت تصدیق تكان داد. حاجی گفت:

بعله، من مخصوصا توصیه كردم كه اگر بخواهید این زمزمه‌ها و اغتشاش‌ها و بیعدالتی‌ها تو لرستان بخوابه، باید فلانی را كه سابقه‌ی ممتدی در این امور دارند، به آن جا بفرستید، كه در مازندران آن توطئه را بر ضد اعلیحضرت همایونی خواباند. چند نفر را باید كشت، چند نفر را حبس كرد، هر كه نتق كشید، تو دهنی زد و دیگر خودتان بهتر می‌دانید! بالاخره گفتم كه من از رگ گردنم التزام میدم كه با انتصاب فلانی تمام این سر و صداها بخوابه؛ چون امروزه ما به اشخاصِ با تصمیم احتیاج داریم. ما مشت آهنین می‌خواهیم. بروید از مازندران سرمشق بگیرید! من تصدیق می‌كنم كه از روی كمال رضا و رغبت یك كف دست زمین را كه آنجا داشتم، در طبق اخلاص گذاشتم و تقدیم خاكپای همایونی كردم. حالا هر كس از آن حوالی میاد، میگه كه آن جا مثل بهشت برین شده. اگر مال خودم بود، سالی یك مشت برنج عایدی داشت كه می‌بایس با منقاش از تو حلقوم كدخدا و عمال دولت بیرون بكشم. همه‌اش حیف و میل می‌شد، خودمم كه شخصا نمی‌توانستم رسیدگی بكنم! اما حالا به دست آدم خبره افتاده، خب، چه بهتر! مملكت آباد می‌شه، باید اداره‌ی املاك به دست شخص اول مملكت پدر تاجدارمان باشه، كه در زیر سایه‌ی او ما این همه ترقیات روزافزون كرده‌ایم. می‌دانید، من صراحت لهجه دارم، كسی را كه حساب پاكه، از محاسبه چه باكه؟! مخصوصا تذكر دادم كه فلانی تخم سیاسته، چنان به وضعیت لرستان تمشیت میده كه آب از آب تكان نخوره! خیلی حرف من تاثیر كرد و مخصوصا موافقت آقای ساعد همایون را كامل جلب كردم. (لبخند خیرخواهانه‌ای صورتش را روشن كرد).

ـ حقیقتا نمی‌دانم از این حسن نظر و لطف مخصوصی كه نسبت به بنده ابراز داشته‌اید، به چه زبان تشكر بكنم! حال كه صحبت از لرستان به میان آمد، می‌خواستم استدعای عاجزانه‌ای از حضور مباركتان بكنم.

حاجی آقا غافلگیر شد: جونم، خواهش می‌كنم كه بفرمائید! میان ما كه از این حرف‌ها نیست.

دوام‌الوزاره نگاهی به اطراف انداخت: راجع به سرهنگ بلندپرواز اخوی زاده‌، می‌خواستم خدمتتان توضیحاتی بدهم!

ـ عجیب، ایشان اخوی زاده‌ی جنابعالی هستند؟ خدمتشان ارادت غایبانه دارم. آقا نمیشه انكار كرد كه آدم بی كفایتیه!

ـ بله، متاسفانه چندی است كه سوء تفاهمی رخ داده، به این معنی كه اشخاص مفتن و مغرض نسبت‌هایی از قبلی اختلاس و ارتشاء و اعمال منافی عفت و قتل و خیلی چیزها به ایشان داده‌اند.

ـ به اخوی زاده‌ی جنابعالی؟

ـ ناگفته نماند كه آقای سرهنگ بلندپرواز خیلی طرف توجهات ذات همایونی هستند و قبل از حركتشان به لرستان، كنفرانسی راجع به غرور ملی در باشگاه افسران دادند كه به طبع رسیده و بسیار مورد پسند مقامات عالیه واقع گردیده. از طرف دیگر به سر مباركتان قسم كه چون من با روحیات ایشان به خوبی مانوسم، می‌توانم به جرات به شما اطمینان بدهم كه آدم شریف و دلرحیمی است، به طوری كه حاضر نیست یك مورچه را زیر پایش لگد بكند! اما قبل از همه چیز نظامی وظیفه شناسی است كه تخلف از اوامر و مقررات نظام را جایز نمی‌داند و سر و جان را فدای میهنش می‌كند. یعنی از تارك سر تا ناخن‌های پایش چكیده‌ی میهن پرستی است؛ گیرم كه هر كس یك جور وطن خودش را می‌پرستد. ولیكن چیزی كه هست، اشخاص مفتنی كه البته توقعات نامشروع برخلاف مصالح عالیه‌ی كشور داشته‌اند، و به تقاضاهای ایشان ترتیب اثر داده نشده، از راه غرض و مرض راپورت‌هایی به مركز فرستاده‌اند كه آقای سرهنگ، روسای ایلات را به قرآن قسم داده و همین كه تسلیم شده‌اند، آن‌ها را كشته و ایلات را تخت قاپو كرده و مال و حشم آن‌ها را غصب كرده و یا این كه مشارالیه به بهانه‌ی تعقیب اشرار، عده‌ای از مردم بیگناه را كشته و اموال آن‌ها را تصاحب كرده است. چنان كه ملاحظه می‌فرمائید، این برنامه‌ی دولت است و آنچه كرده، در این صورت مطابق دستور و امر مافوق بوده؛ اما از قرار اطلاعی كه بنده از وزارت داخله كسب كرده‌ام، اشراری كه ایشان در لرستان قلع و قمع كرده‌اند، اشرار مورد نظر نبوده‌اند و حال همین اشرار از خوزستان سر درآورده‌ و مشغول   دست درازی به جان و مال و ناموس اهالی شده‌اند. مقصود از طول كلام این است كه جنابعالی را به جریان وقایع آشنا بكنم و در نتیجه ذهن ذات اقدس ملوكانه هم نسبت به این جریانات مشوب شده و البته خودتان متوجه عواقب وخیم آن

در این وقت مراد دست به سینه آمد جلو حاجی ایستاد.

حاجی: هان، چی می‌گی؟

ـ قربان اجازه میدید كه پیاز برای اندورن بگیرم؟

ـ اول ماه یك من و نیم پیاز خریدم، همه تمام شد؟ در دیزی وازه، حیای گربه كجاست؟ توی خورش كه اثری از پیاز نیست، پس همه‌ی مال من تفریط میشه!

ـ قربان، چه عرض كنم؟!

ـ خب، حالا برو دو/سه سیر پیاز از مشدی معصوم بگیر، تا بعد رسیدگی بكنم؛ اما نرخش را بپرس كه توی حساب به من پا نزنه!

ـ چشم!

ـ صبر كن، بگو پیاز شیرین خوب، مال قم باشه!

مراد از در خارج شد. چشم‌های مثل تغار حاجی به دو دو افتاد. به طرف دوام‌الوزاره برگشت و صدایش را بلندتر كرد: بله، من همیشه گفته‌ام كه ایران، قبل از همه چیز احتیاج به آدم با تصمیم داره! این جا قحط الرجال آدمه. خوشبختانه امروز سرنوشت ملت به دست قائد عظیم الشانی مثل شخص اعلیحضرت سپرده شده؛ اما حیف كه یك نفره، تمام اطرافیانش دزد و دغل و مغرض هستند. مثلا همین قلع و قمع اشرار كه حالا گزك به دست یك مشت دزد داده، برای آبادی و عمران مملكت لازمه، جزو برنامه‌ی دولته، باید نسل همه‌ی ایلات و عشایر را از میان برداشت، تا بتوانیم نفس راحتی بكشیم! از شما می‌پرسم: این ها به چه درد مملكت می‌خورند؟ همیشه باعث اختلال امنیت و موی دماغ حكومت مركزی هستند و اموال تجار بیچاره را به غارت می‌برند و مردم را می‌كشند. باید همه‌ی آن‌ها را قتل عام كرد! ما احتیاج به اشخاصی مثل تیمسار سرهنگ بلندپرواز داریم. می‌شنوید؟ تیمسار خدمت به میهنش كرده، باید دستش را ماچ كرد!

دوام‌الوزراء تف حاجی را از كنار لبش پاك كرد و آهسته گفت: بنده عقیده‌ی جنابعالی را تقدیس می‌كنم، اما بالاخره هر چیز راهی دارد.

حاجی آقا چشمك زد: مطمئن باشید بنده در این قسمت هر چه از دستم برآید، كوتاهی نخواهم كرد. با مقامات مربوطه صحبت می‌كنم. خودتان بهتر می‌دانید كه مردم متوقعند، آن هم در موضوع به این مهمی. باید دم سبیل چند نفر را چرب كرد! من رك و پوست كنده حرف می‌زنم.

ـ البته، البته، ملتفتم محتاج به تكرار نیست. نمی‌دانم از مراتب لطف و مرحمت جنابعالی چطور تشكر بكنم! بنده را غرق خجالت فرمودید. ضمنا می‌خواستم خدمتتان عرض بكنم كه در این محیط اگر چه از پیر و جوان به دیانت و امانت جنابعالی ایمان كامل دارند، اما مغرضان و دشمنانی هستند كه پشت سر انتشاراتی می‌دهند. مقصود بنده نمامی و سخن چینی نیست، و در این مورد سكوت بنده یك نوع خیانت به عوام دوستی

حاجی دستپاچه پرسید: پشت سر من؟ مثلا چه كسی؟

دوام‌الوزاره خیلی شمرده توضیح داد: از ارادت قلبی‌ای كه نسبت به شخص جنابعالی دارم، الساعه جریان را خدمتتان عرض می‌كنم. پریشب در كلوپ ایران، بنده با آقای خضوری حزقیل مشعل و آقای بنده‌ی درگاه پارتی بریجی داشتیم. در ضمن صحبت آقای خضوری گفتند: راجع به فلان كار، اگر بشود موافقت حاجی را جلب كرد، خوب است؛ چون آدم با اطلاع و اسرارآمیزی است. شهرت دارد كه عضو فراموشخانه است و با مقامات خارجی بستگی نزدیك دارد، اما نظرش صائب است و حرفش را در همه جا می‌شنوند. بنده جدا اعتراض كردم و مخصوصا تذكر دادم: یكی از اشخاص بی آلایش و دست و دل پاكی است كه در تمام ایران لنگه ندارد و كسی پیدا نمی‌شود كه در وطن پرستی ایشان تردید بكند!

حاجی سرش را به حال جدی تكان داد و باد تو صدایش انداخت: آقا من تو این شهر خیلی دشمن دارم، همه‌ی تازه به دوران رسیده‌ها، همه‌ی دزدها و نوكیسه‌ها، همه‌ی این عرب‌ها و نصرانی‌های سوریه و عراق كه به طور مرموزی در تمام مقامات حساس اقتصادی مملكت رخنه كرده‌اند، همه‌ی آن هایی كه باباشان را نمی‌شناسند، به من حسد می‌برند ـ چون من دانم و پینه دوز در انبان چیست! ـ چون من می‌دانم كه از كجا آب می خورد! شما گمان می‌كنید كه خضوری خود به خود آمده و همه كاره شده؟ روزی كه وارد تهران شد، یك شوفر بود كه اگر یك من ارزن رویش می‌ریختند، یكیش پائین نمی‌آمد. حالا بروید دم و دستگاهش را تماشا كنید! اگر یك شوفر عرب اطلاعاتش بیشتر از دكترهای اقتصاد ماست، پس بروید در مدرسه‌هایتان را ببندید! چرا بیخود شاگرد به فرنگستون می‌فرستید؟ منو دوبار مهاراجه‌ی دكن برای پست وزارت خارجه‌اش پیشنهاد كرد، دعوتش را نپذیرفتم. گفتم: نمی‌خوام غریب گور بشم! ‌اگر از من كاری ساخته است، بگذارید به درد میهنم بخورم! شاید گناهم اینه كه ایرانی‌ام. این جا به دنیا آمدم و می‌خوام همین جا هم بمیرم و برق پول اجنبی منو نمی‌كشانه؛ اما این بی بابا/ننه‌های امروزه همه می‌خواند این جا را بچاپند و بروند خارجه پشتك بزنند و برقصند! آیا صلاحه كه من هم پام را كنار بكشم؟ من آدم مرموزی هستم، یا آقای بنده‌ی درگاه كه اگر باباش را ندیده بود، ادعای جل و نمد استرآبادی می‌كرد؟ پشت سر زنش این همه حرف می‌زنند و دخترش را به صراف دم بازار داده و عنوان اعیان و اشراف به خودش می‌بنده! چون صراحت لهجه دارم، از من حساب می‌برند.  قباله و بنچاق همه‌شان توی دست منه! من عضو فراموشخانه هستم، یا آن‌ها كه همه فراموش كرده‌اند تا دیروز چه كاره بودند؟ به قول جنابعالی هشتاد ساله كه تو این آب و خاك استخوان خرد می‌كنم، كسی نتوانسته به من بگه كه بالای چشمت ابروست! مرحوم ابوی از زمان شاه شهید به نام بود. یكی می‌گفتند و هزارتا از دهنشان می‌ریخت. آیا من احتیاجی به شهرت دارم، آن هم توی این عهد و زمانه؟ من از كسی خورده/برده ندارم. اگر می‌خواستم مثل آن‌های دیگر پشت خودم را ببندم، برایم مثل آب خوردن بود، اما

در باز شد، دو نفر وارد شدند. حاجی سلام و تواضع كرد. آن‌ ها كه نشستند، مدتی با دوام‌الوزاره در گوشی گفتگو كرد. فقط جملاتی مانند: “البته مذاكره خواهم كرد، مطمئن باشید كار درست شده” جسته و گریخته شنیده می‌شد. بعد دوام‌الوزاره بلند شد و به عجله رفت. حاجی پس از احوالپرسی رو كرد به جوانی كه موهای بلند تنك به سر داشت و به حال مضطرب اطرافش را نگاه می‌كرد و گفت: آقای مزلقانی، بفرمائید این جا! (او هم در حالی كه روزنامه‌ی مچاله‌ای در دست داشت، رفت پهلوی حاجی نشست.)

حاجی: خب، بفرمائید از دنیا چه خبر؟

ـ افق سیاست بین المللی سخت تیره و تار است. عواقب وخیم جنگ را كسی نمی‌تواند پیش‌بینی بكند.

حاجی در حالی كه تسبیح می‌انداخت، از ترس تلفن دربار لازم دانست برای تبرئه‌ی خودش خطابه‌ای شبیه به نطق‌هایی كه در پرورش افكار می‌شد، برای مخبر روزنامه‌ی “دب اكبر” ایراد بكند: آقا بی‌خود متوحش نباشید! به ما چه! ز هر طرف كه شود كشته، سود اسلام است. هر كسی میان این معركه باید كلاه خودشو دو دستی نگهداره! ما باید یك نان بخوریم، صدتا خیر بكنیم؛ چون خوشبختانه در چنین موقع باریك، سرنوشت مملكت در كف كفایت قائد عظیم‌الشانمان سپرده شده. این را دیگر كسی نمی‌تونه منكر بشه كه بالاترین و عالی‌ترین نعمت‌های موجود كنونی، ذات مقدس شاهنشاهه كه ایران جدید را در ظرف مدت كوتاهی از پرتگاه نیستی به شاهراه ترقی كشانده. امنیت به طوری در سرتاسر كشور حكمفرماست كه اگر زنی یك تشت طلا به سرش بگیره و از ماكو تا بندر چاه بهار بره، كسی متعرضش نمیشه. بیخود نیست كه میگند چه فرمان یزدان، چه فرمان شاه!  وضعیت دیگر مثل جنگ پیش نیست و هرج و مرج داخلی وجود نداره. بحمدالله زیر سایه‌ی پدر تاجدارمان به قدری در همه‌ی شئونات و نوامیس اجتماعی ترقیات محیرالعقول كردیم كه هیچ دولت خارجی جرات نمی‌كنه به میهن ما چپ نگاه بكنه. امروز دو ملیون سرنیزه پشت سرمانه، و با آن می‌توانیم از یكطرف قفقاز و از طرف دیگر تركستان روس را تسخیر بكنیم. باور بكنید كه ما پشت دنیا را به لرزه درآوردیم. یادتان هست كه دوره‌ی احمدشاه به مردم عوض حقوق، كاه و یونجه و آجر می‌دادند؟ پس پریروز سلام بود. به پابوس مقدسشان شرفیاب شدم. چقدر به بنده اظهار تفقد و بنده نوازی فرمودند. خدا سایه‌ی مباركشان را از سر ملت كم نكنه! خب، امنیت، آبادی، قشون، راه آهن، آسفالت كوچه و بناهای حیرت آور، همه‌ی این‌ها را كی به خواب دیده بود؟

مزلقانی: بنده تصدیق دارم كه با داشتن نابغه‌ای مثل اعلیحضرت رضا شاه هیچ خطری ملت ایران را تهدید نمی‌كند و حقیقتا باید خدا را شكرگزار باشیم كه از این جنگ خانمانسوز كه اساس و سامان ممالك دنیا را متزلزل كرده، دوربر كمتر هستیم. اما قابل انكار هم نیست كه این جنگ خواهی/نخواهی تاثیر شدیدی در اقتصادیات و معنویات دنیا خواهد بخشید.

ـ چیزی كه تا كنون مانع پیشرفت اقتصاد و تجارت شده، همسایه‌ی شمالی ماست. خوشبختانه اعلیحضرت ما متوجه‌ی این نكته هستند. من خبر موثق دارم، كسی كه مژده‌ی حمله‌ی آلمان به شوروی را به سمع مباركشان رسانید، می‌گفت كه اعلیحضرت از ذوق توی پوستش نمی‌گنجید و فرمود: به من میگی؟ برو به ملت ایران تبریك بگو! چه حرف بزرگی! كلام الملوك، ملوك‌ الكلام! به عقل افلاطون هم نمی‌رسید.

بعد مثل این كه پشیمان شد چشمك زد و گفت: پیش خودمان بمانه! اسرار سیاسیه، بعلاوه هیچ استبعادی نداره كه اعلیحضرت این هوده شهر قفقاز كه مدتیه به ملت وعده میده، به ایران ملحق بكنه! دیشب توی رادیو برلن هیتلر نطق می‌كرد. چه صدای گیرنده‌ای داشت! هر كلمه كه از دهنش بیرون می‌آمد، نیم ساعت براش دست می‌زدند. آقا او هم نابغه است. می‌خواد دستگاه پوسیده‌ی سیاست را عوض بكنه و نظم جدید بیاره. تا یكی/دو هفته‌ی دیگه كلك روسیه كنده است! (قهقهه‌ی خنده) شاید همین الان كه من دارم با شما صحبت می‌كنم، از مسكو هم گذشته باشند! بعد هم نوبت انگلیس میرسه، آن دیگر مثل آب خوردنه، به شما قول میدم تا یكی/دوماه دیگر آلمان‌ها توی تهران هستند. (حاجی آب دهنش را فرو داد و به طرز علاقمندی حرفش را دنبال كرد.) جای شما خالی، توی سفارت آلمان فیلم شكست فرانسه را نشان می‌دادند، من هم دعوت داشتم. سرباز آلمانی، نگو، یك پارچه آهن بگو! دیگر توی دنیا قشونی نیست كه بتونه جلو آن‌ها را بگیره! یك چیزی میگم، یك چیزی می‌شنوید! بگذارید هیتلر با نظم نوینش دنیا را تمشیت بده! اقلا آقای ما عوض میشه، خودش فرجه! همه‌ی علامات ظهور حضرت صاحب را داریم به چشم می‌بینیم. آقا مرام اشتراكی یعنی چی؟ اگر خوبه، مال خودشان، اگر بده، با دیگران چه كار دارند؟ پیش از این بلشویك‌ بازی، من سالی ده هزار تومن (آن هم هزار تومن آن وقت) پرتقال به روسیه صادر می‌كردم، حالا مردمش یك تكه نان هم ندارند بخورند، چه برسه به پرتقال! وانگهی توی دنیا یك فرماندهی گفتند، یك فرمانبرداری! پس بروند با قضا و قدر جنگ بكنند! چرا من آقا شدم، مراد نوكر من شده، چون كه خدا خواسته، به من چه؟ از این گذشته، من جان می‌كنم، كار می‌كنم، یكشاهی/صنار می‌كنم. دنیا نظم داره، همه كه نمی‌توانند وزیر بشوند! یكی شاه میشه، یكی هم گدا میشه! من از كد یمینم عرق ریختم، دو تا آجر روی هم گذاشتم، خونه ساختم، توش نشستم، حالا مفت و مسلم آن را بدم به مشدی حسن پهن پا زن؛ فقط چون گردنش كلفته؟! پس دیگر كسی پی كار نمیره، آبادی نمیشه، پس مراد بشه حاجی و حاجی، مراد!

مزلقانی: همین طور است كه می‌فرمائید! در دنیا البته باید تغییراتی رخ بدهد و نظم نوینی برقرار بشود، اما نه این كه سیر قهقرایی را طی بكنند!

ـ میگند هیتلر مسلمان شده و روی بازویش لا اله الا الله نوشته.

            ـ بله، جدا به ایران علاقمند است. مگر خبرهای امروز را ملاحظه نفرمودید؟

ـ نخیر، اما مقاله‌ی همت عالی شما را كیومرث واسه‌ام خواند. راستی برای آن ده بلیط اسب دوانی كه به دارالمساكین تقدیم كرده بودم، داد سخن داده بودید. هدیه‌ی ناقابلی بود و باعث خجالت من شد. اما از لحاظ سرمشق برای این كه دیگران تبعیت بكنند، مطالب قابل توجهی داشت. آقای مزلقانی به شما تبریك میگم. شما یكی از بزرگ‌ترین نویسندگان دنیا هستید. راستی این الفاظ و عبارات به این قشنگی را از كجا پیدا كرده بودید؟

ـ بنده وظیفه‌ی اخلاقی و اجتماعی خودم  را انجام داده بودم، اما مقام ریاست معتقد بودند كه قدری اغراق آمیز است.

ـ عجیب!

ـ به علاوه عقیده‌مند بودند كه در صفحه‌ی سوم چاپ بشود، ولیكن به اصرار بنده بالاخره در صفحه‌ی اول چاپ شد. مخصوصا ملاحظه فرمودید كه بنده تذكر داده‌ام حاجی به گردن همه‌ی ایرانیان حق دارد و یگانه فرزند انقلاب است و ما آزادی مشروطه‌ی خودمان را مدیون ایشان هستیم؛ به خصوص این شخص نوع پرور معارف پژوه كه تمام عمرش را با شرافت و پاكدامنی و پرهیزگاری گذرانیده، یكی از ذخایر ملی ایران است و ما به داشتن چنین عناصر سیاستمدار عالیقدری افتخار می‌كنیم.

مراد با دستمال پیاز وارد شد. حاجی با چشم‌های ذوق زده به مزلقانی نگاه می‌كرد و می‌خواست چند كلمه‌ی آبدار در تملق او بگوید كه ناگهان صدای زنی از توی دالان شنیده شد كه می‌گفت: حاجی آقا، حاجی آقا، حلیمه خاتون حالش به هم خورده.

حاجی گوشش را تیز كرد و گفت: خفه شو ضعیفه! مگر هزار بار نگفتم؟ مراد برو ببین باز دیگر چه خبره؟

صدای زن: خاك به گورم، به حاجی بگو: بفرمائید اندرون، حلیمه خاتون تمام كرد!

صدای همهه‌ی نامعلومی از دالان می‌آمد. حاجی رو كرد به مزلقانی: 

ببخشید آقای مزلقانی، گویا قضیه‌ی مولمه‌ای رخ داده. من توصیه‌ی شما را به آقای رئیس روزنامه‌ی “دب اكبر” خواهم كرد! اجازه می‌‌فرمائید؟

مزلقانی و همراهش دستپاچه خدانگهداری كردند و رفتند. حاجی آقا خیلی به تانی عصایش را برداشت و كاغذهایی را كه زیر دشكچه بود، به دقت تا كرد و در جیب گشاد جلذقه‌اش گذاشت. بعد رو كرد به مراد و گفت: من میرم اندرون، تو مواظب دشكچه باش! برو زود حجته‌الشریعه را خبر كن!

بعد عصا زنان داخل دالان شد.

*  *  *

حاجی ابوتراب در ماه ذیحجه، شب عید قربان حاجی و حاجی زاده به دنیا آمده بود. اگر چه هشتاد و نه سال از عمرش می‌گذشت و یادگار زمان ناصرالدین شاه بود، اما نسبت به سنش هنوز شكسته نشده بود و خیلی جوان‌تر نمود می‌كرد. قیافه‌ی او با وقار و حق به جانب بود. كله‌ی مازویی، گونه‌های چاق و پر خون، فرقِ طاس و موهای تنك رنگ و حنا بسته داشت و همیشه ته ریش سفید و زبری مثل قالیچه‌ی خرسك به صورتش چسبیده بود. سبیل كلفت صوفی منشانه‌ای زیر دماغ تك كشیده‌اش مثل چنگك آویزان بود و چشم‌های مثل تغارش كه رگه‌های خون در آن دویده بود، زیر ابروهای پرپشتش غل غل می‌زد. وقتی كه در خانه شبكلاه به سر می گذاشت، كله‌اش شبیه به گلابی می‌شد و غبغب كلانی كه زیر چانه‌اش موج می‌زد، سرش را بدون میانجیگری گردن به تنش می‌چسبانید. بالای پرك‌های گوشش را كه همیشه زیر كلاه می‌گذاشت، صاف و نازك شده بود و دندان‌های عاریه‌‌اش كه هر وقت می‌خندید، یك پارچه مثل طلای چرك بیرون می‌افتاد، قیافه‌اش را تكمیل می‌كرد. بالاتنه‌ی حاجی بلند و پاهایش كوتاه بود. به همین جهت وقتی كه نشسته بود، میانه قد و زمانی كه راه می‌رفت كوتاه جلوه می‌كرد؛ اما از پشت سر كمی خمیده بود و قوز داشت.

در تابستان لباس او منحصر به یك پیرهن یخه حسنی و یك زیرشلواری گشاد بود و در هشتی كه جلوس می‌كرد، همیشه یك جلذقه‌ی گشاد هم كه جیب‌های فراخ داشت، می‌پوشید و یك شبكلاه به سر می‌گذاشت و قبای نازكی هم به دوش می‌انداخت. با وجود این، چون آستین پیرهنش دگمه نداشت، دست‌های خپله و پشمالودش همیشه بیرون می‌افتاد و از درز یخه‌ی پیراهنش تا زیر غبغبش پشم زمخت خاكستری رنگی به ریشش پیوند می‌شد. در حال نشسته وقتی كه تسبیح نمی‌انداخت، عادت داشت كه با دو دست شكم گنده‌اش را نوازش كند. در زمستان سرداری برك قدیمی چركی كه پشتش چین‌های ریز می‌خورد، می‌پوشید و به قول خودش این سرداری تن‌پوش مبارك بود و حكایت می‌كرد كه یك روز ناصرالدین شاه در شكارگاه، ابوی محترمش را مخاطب قرار داده و گفته بود: مرحوم مقتدر خلوت، بیا پدر سوخته! این تن‌پوش مال تو! مثل این كه قبل از مرگش او را مرحوم خطاب می‌كرده‌اند! اما در حقیقت این تن‌پوش را از دست‌فروش خریده بود. در كوچه هم كت بلند خاكستری و شلوار سیاه می‌پوشید و كلاه گشاد به سر می‌گذاشت. از وقتی كه باد فتق گرفته بود، یك عصای سرنقره‌ای هم دستش می‌گرفت و گشاد گشاد راه می‌رفت.

هرچند حاجی بیرونی و اندرونی و اتاق‌های چیده و واچیده داشت، اما تمام پذیرائی او در هشتی خانه‌اش انجام می‌گرفت. صبح زود به آنجا شبیخون می‌زد و اگر در خارج كاری نداشت، تا سرشب در همان جا مشغول دید و بازدید و كارچاق كنی و به قول خودش رتق و فتق امور بود، تا وقتی كه از اندرون خبر می‌كردند كه شام حاضر است. حاجی با بی‌ریایی از اعیان و اشراف و رئیس‌الوزراء گرفته تا ملای محل و بقال سرگذر و حتی زال‌محمد در همان‌ جا پذیرایی می‌كرد. در مقابل اعتراضی كه در باره‌ی شخص اخیر به او شده بود، جواب داده بود: “این هم یك نفر آدمه، مثل همه‌ی آن‌های دیگر، لولوخورخوره كه نیست! اتفاقا نظمی كه زال ممد به شهرنو داده، تمام بلدیه با بودجه و متخصصینش نتوانست به شهر تهران بدهد. خونه‌ی فاحشه‌ها را طبقه‌بندی و منظم كرد، برایشان سینما و تیاتر ساخت؛ اما بلدیه‌ی شما خواست یك تیاتر بسازد، پنجاه مرتبه خراب كرد و از سر نو ساخت و از كنارش چند تا دزد میلیونر شدند و آخرش هم نیمه‌تمام ماند! وانگهی كاری كه دیگران در خفا می‌كنند، این بی‌تقیه و بی‌ریا می‌كنه. بعدش هم ما كه ضامن بهشت و دوزخ كسی نیستیم و توی گور دیگران نمی‌گذارندمان! مگر همه‌ی كله گنده‌ها و زمامدارانتان باهاش دست به یكی نیستند؟ من صراحت لهجه دارم، نه این كه یكی لازمه كه شهرنو را اداره بكنه، وگرنه مردم عیالوار نمی‌توانند زنشان را نگهدارند. اگر تو جامعه، شاه و وزیر و وكیل هم نباشه، زال ممد لازمه! من همه‌ی اعیان و اشراف و نجبای این شهر را خوب می‌شناسم. در معامله‌ی ساختن سینما كه به من مقاطعه دادند، یك سر سوزن اختلاف حساب نداشتیم. حیف كه توی این مملكت قدردان نیست، وگرنه مجسمه‌اش را توی شهرنو می‌گذاشتند!

ولیكن از آن جا كه هشتی حاجی چهار نشیمن بیشتر نداشت، مهمان‌های او هیچ وقت از سه نفر تجاوز نمی‌كرد. یعنی همین كه شلوغ می‌شد، حاضرین جیم می‌شدند و جای خودشان را به تازه واردین می‌دادند. مثل این بود كه اگر روزی بخواهند تیاتر او را نمایش نمایش بدهند، از لحاظ صرفه جویی، تزئین سن منحصر به یك هشتی باشد!

پدر حاجی، مشهدی فیض‌الله در بازارچه‌ی زعفران باجی دكان تنباكو فروشی داشت. سال قحطی كلی مال حرام و حلال را زیر و رو كرد و پشت خودش را محكم بست. مخصوصا وقتی كه میرزای شیرازی تنباكو را تحریم كرد، مش فیض‌الله یكی از حاشیه نشین‌های خانه‌ی یحیی خان مشیرالدوله بود و بعد از آن كه ملا عبدالله واعظ غلیان كشید و دوباره تنباكو حلال شد و به این وسیله عذر كمپانی رژی را خواستند، مش فیض‌الله در این میان لفت و لیس غریبی كرد؛ یعنی تنباكوی تحریم شده را كه به قیمت ارزان خریده و انبار كرده بود، به قیمت گران فروخت و ملیون‌ها ذرع زمین به قیمت دو تا پول از میرزا عیسی وزیر خرید و واجب‌الحج شد. یك سفر به مكه رفت و پولش را حلال كرد و برگشت و تا آخر عمرش در حجره نشست و موی را از ماست كشید. بالاخره سر نود و سه سالگی از شدت خست و لئامت مرد، به این معنی كه قولنج شد و حكیم باشی نسخه داد. او از دوای مالیدنی كه در خانه بود، خورد و مرد.

تمام ارث حاجی فیض‌الله به پسر یكی/یكدانه‌اش حاجی ابوتراب رسید كه حاجی به دنیا آمده بود. اما وانمود می‌كرد كه به مكه رفته است و حكایت‌هایی كه از پدرش راجع به سفر مكه شنیده بود، به حساب خودش می‌گذاشت و مانند پیش آمدهای زندگی خودش نقل می‌كرد. اما حاجی ابوتراب دكان تنباكو فروشی را به هم  زد و صاحب املاك و مستغلات شد. چون پدرش را كسی نمی‌شناخت، حاجی از این استفاده كرد و لقب حاج مقتدر خلوت را به پدرش داد و او را یكی از ملازمان ركاب و درباریان بسیار نزدیك ناصرالدین شاه قلمداد می‌كرد. همیشه هم ورد زبانش بود كه ما اعیان درجه اول، ما نجباء! در خست و چشم تنگی از پدرش دست كمی نداشت. هنوز حساب قران كهنه‌های زمان شاه شهید را فراموش نكرده بود و سر دهشاهی الم شنگه به پا می‌كرد:

منو چاپیدن! معقول آن وقت زندگانی داشتیم!

با وجود درآمد هنگفتی كه از املاك و مستغلات و دكان و حمام و خانه‌ی اجاره‌ای و معاملات بازار و كارخانه‌ی كشبافی و پارچه بافی اصفهان و كارچاق كنی‌های كلان داشت و حتی با سفرای ایران در خارجه مربوط بود و اجناس قاچاق معامله می‌كرد، هر روز جیره‌ی قند خانه‌اش را می‌شمرد، هیزم را می‌كشید، بار و بندیل صیغه‌هایش را وارسی می‌كرد و در قدیم كه اصطلاح مشروطه هنوز باب نشده بود، جلو هشتی خانه‌اش، رعیت‌ها و نوكرش را به چوب می‌بست. اما ظاهری فریبنده داشت و قیافه‌ی حق به جانب به خود می‌گرفت، به طوری كه همه پشت سرش می‌گفتند:

چه آدم حلیم و سلیمی است!

همین ظاهر آراسته و اهن و تلپ، باعث شهرتش شده بود و معروف بود كه آدم كارانداز و خیرخواه و خلیقی است.

حاجی معتقد بود كه هزار دوست كم و یك دشمن زیاد است، به همین جهت با هر كس گرم می‌گرفت و دل همه را به دست می‌آورد و با محیط خودش سازش پیدا كرده بود. از این رو خیلی‌ها فدایی او بودند. در سیاست هم همیشه دخالت می‌كرد. وكیل و وزیر می‌تراشید و خودش هم كباده‌ی ریاست وزراء را می‌كشید. حلال مشكلات همه بود. همیشه می‌گفت: ما می‌خواهیم چهار صباحی توی این مملكت زندگی بكنیم و از نان خوردن نیفتیم و یك قلپ آب راحت از توی گلویمان پائین برود!

اما حاجی سواد حسابی نداشت. زمان ناصرالدین شاه پیش معلم سرخانه، گلستان و بوستان را خوانده بود و مشق خط و سیاق را یاد گرفته بود، ولیكن حافظه‌ی او قوی بود و حرف‌های دیگران را از بر می‌كرد به موقع و یا بی‌موقع تكرار می‌كرد. هر وقت هم كه اشتباه می‌كرد، از رو نمی‌رفت. مثلا می‌گفت كه مرحوم ابوی در دربار شاه شهید بالای دست حاجی میرزا آقاسی می‌نشسته، یا در زمان كریمخان زند سه من و یك چارك چشم درآورده، یا مهاراجه‌ی دكن دعوتش كرده كه پست وزارت خارجه‌اش را به او تفویض كند و از این قبیل چیزها. اگر چه با رجال درجه اول و زمامداران مملكت دمخور بود، اما سواد آن‌ها هم به او نمی‌چربید و خیلی به حاجی و اظهار عقیده‌اش اطمینان داشتند؛ در صورتی كه گاهی حاجی از دهنش در می‌رفت و می‌گفت: بله دیگ، بله چغندر! توی این مردم و این ملك، ما هم سیاستمدارش هستیم!

از وقتی كه وارد سیاست شده بود، مرتب روزنامه را به پسر كوچكش كیومرث كه از مدرسه برمی‌گشت، می‌داد  و او هم با صدای دورگه‌ی تكلیف شده‌اش روزنامه می‌خواند و حاجی به حالت پرمعنی سرش را می‌جنباند؛ مثل این كه در میان خط‌ها هم رموزی كشف می‌كرد كه همه كس نمی‌توانست بفهمد. حاجی به كتاب اخلاق و گلستان سعدی معتقد بود و از تاریخ هم بی آن كه اطلاعی داشته باشد، بیخود تعریف می‌كرد. دو/سه بار لغت اشتباهی برای كیومرث معنی كرد و سبب شد كه طفلك روز بعد در مدرسه كتك مفصلی نوش جان بكند و از این جهت دیگر اشتباهات خود را از پدرش نمی‌پرسید. حاجی شهرت داده بود كتاب اخلاقی در دست تالیف دارد، اما كسی را سراغ نداشت كه این كار را مفت و مسلم برای او انجام بدهد. بعلاوه ادعای ادبی هم داشت و بزرگ‌ترین فیلسوف عالم به نظرش قوستاولوبون بود كه زیاد اسمش را شنیده بود و ترجمه‌ی غلط كتابش را مجانا به او تقدیم كرده بودند. در انجمن‌های ادبی هم هر وقت می‌رفت، همیشه در صدر مجلس می‌نشست. جلو هر كسی تواضع می‌كرد و غرغر غلیان می‌كشید و چای شیرین می‌خورد. هر قطعه شعر كه خوانده می‌شد، آنقدر كف می‌زد كه تا دو روز دستش درد می‌گرفت و برای این كه عقیده‌ی بكری اظهار كرده باشد، همیشه در این انجمن‌ها از شعر قاآنی تعریف می‌كرد. گرچه دیوان او را ندیده بود، اما یكی/دو شعر وقیح او را در جوانی شنیده بود. باضافه‌ خیلی‌ها تعریف از انسجام شعر او می‌كردند. مجالس پرورش افكار و فرهنگستان هم مرتب به قدوم حاجی مفتخر می‌شد كه عضویت رسمی آن جا را داشت و در همه جا اشتباهات مضحك می‌كرد. فقط سر حساب پول، موی را از ماست می‌كشید. هر چند حاجی همیشه از دست دنیا گله‌مند بود و خودش را به شغال مردگی می‌زد و ورد زبانش بود كه: عهد و زمانه برگشته و دوره‌ی آخر زمانه!

چون همسایه‌، خانه‌اش را به قیمتی كه حاجی مشتری بوده، نفروخته، یا كوچه برای اتومبیل او تنگ است و یا اتومبیل سواری او سیستم سال آینده نیست، یا درخت نارنجش بار نداده، یا مردم بی‌تربیت شده‌اند؛ چون سر ختم شیخ عبدالغفور یك جوانك به او زل زل نگاه كرده و محلش نگذاشته و متوقع بود كه همه‌ی مردم با این بدبختی‌های او همدردی بكنند!

اما چند موضوع بود كه در این اواخر فكر او را سخت به خود مشغول كرده بود: ‌یكی دل خونی از دست سرتیپ الله وردی داشت كه زمین‌های قنات آبادش را به قیمت نازل خرید. بعد هم پیری و باد فتق و از همه بدتر از طرف زن‌هایش سخت نگران بود. پیری كه درد بی‌درمانی بود و به همین مناسبت به كمك حجه‌الشریعه معجون‌هایی از روی كتاب‌های الفیه و شلفیه و ماء الحیوه و راهنمای عشرت تهیه می‌كرد و به كار می‌برد و اغلب تجدید فراش می‌كرد. دیگر باد فتق بود كه هر چند او را از پا در نیاورده بود، اما شنیده بود كه عمل در سن او خطرناك است و به علاوه به حكیم فرنگی و یا فرنگی مآب و دواهای آن‌ها هم هیچ اعتقادی نداشت. مگر پدرش را دوای فرنگی نكشت؟ چرا تن خود را زیر تیغ حكیم بیاندازد؟ تقدیر هر كس معین شده و روی پیشانی‌اش نوشته‌اند. چرا بی‌خود كمك به اجل بكند؟ در صورتی كه فتق به اهمیت و اعتبار او در جامعه می‌افزود.

اما موضوع زن‌هایش جدی بود. بیلان زندگی زناشویی حاجی عبارت بود از شش زن طلاق گرفته و چهار زن كه سرشان را خورده بود و هفت زن دیگر كه در قید حیات بودند و اهل بیت او را تشكیل می‌دادند. زن اولش اقلیمه تریاك خورد و مرد. حاجی هم نامردی نكرد و همه‌ی دارایی‌اش را بالا كشید. یكی سر زا رفت، یكی از پشت بام پرت شد و آخری هم حلیمه از دل‌درد كهنه مرد. آن‌ها هم كه طلاق گرفتند، مهر خودشان را حلال و  جانشان را آزاد كردند. میان زنده‌ها این دو صیغه‌ی آخری، منیر و محترم كه جوان و بچه‌سال بودند، افكار حاجی را سخت پریشان می‌كردند. منیر زیاد به خودش ور می‌رفت و خیلی چاخان و سرزبان‌دار بود. حتی وقاحت را به جایی رسانیده بود كه جلو اهل خانه همیشه ادای حاج آقا را درمی‌آورد و شعرهای بند تنبانی در هجو او می‌خواند. محترم هم یك بچه‌ی دو ساله داشت و حالا باز هم شكمش بالا آمده بود، در صورتی كه بعد از كیومرث شانزده سال می‌گذشت كه حاجی بچه‌اش نشده بود. آن وقت این مردكه‌ی نكره‌ی چهار زلف ترنجی گل و بلبل كه به اسم پسر عمو می‌آمد، از محترم دیدن می‌كرد، و همه‌ی اندورنش را می‌دید، چه صیغه‌ای بود؟چرا چشم و ابروی سكینه شبیه این گل و بلبل بود؟ دختر ته تغاری كه آنقدر عزیز دردانه بود، حالا به همین علت از چشمش افتاده بود. به علاوه رفتار این صیغه‌های جوان هم با آن‌ چیزها كه راجع به آن‌ها می‌شنید، مشكوك به نظر می آمد. مثلا آن روز كه تلفن دروغ كرده بودند و حاجی را به محضر شماره 12 احضار كردند، وقتی كه به خانه برگشت، دید منیر حمام رفته و هنوز هم برنگشته؛ آن هم بی‌اجازه‌ی او! خب، گرچه منیر خدمتكارش بود و حاجی او را صیغه كرده بود كه اگر آب روی دستش می‌ریزد، به او حلال باشد، اما بالاخره زن شرعی حاجی بود و به این سن و سال همین مانده بود كه برایش حرف دربیاورند!

اصلا چرا حمام رفتن زن‌ها و صله‌ی ارحام به جا آوردنشان آنقدر طولانی بود؟ یكی/دوبار هم تحقیقات كرد، اما نتیجه‌ی مشكوك به دست آمد. به همه كس بدگمان بود، حتی به مراد. تصور می‌كرد همه دست به یكی كرده‌اند، كلاه سرش بگذارند. چیزی كه به كارش گراته می‌انداخت، این بود كه حاجی دلش نمی‌آمد انعام بدهد. شاید زن‌هایش انعام می‌دادند، اما در این صورت پول از كجا می آوردند؟ این پیش آمدها تاثیر بدی در خلق و خوی حاجی كرده بود. با خشونت هر چه تمام‌تر از اهل خانه زهر چشم می‌گرفت و خیلی زود عصبانی می‌شد؛ حتی زبیده را كه بی اجازه‌ی او ترشی پیاز برداشته بود، حاجی چنان با عصا به مچ پایش زد كه هنوز می‌لنگید. فلسفه‌ی انتخاب هشتی خانه از یك طرف به همین علت بود تا در هشتی كشیك زن‌هایش را بكشد. اشخاصی را كه وارد یا خارج می‌شدند، وارسی می‌كرد. به علاوه گاهی هم سر كوچه چشم چرانی می‌كرد. به این ترتیب زمستان هم در گذاشتن كرسی جداگانه‌ای برای خودش صرفه جویی می‌شد و با منقلی كه میان پاهایش می‌گذاشت و دستش را گرم می‌كرد، از مخارج زیادی جلوگیری می كرد.

پسر اولش آقا كوچیك كه سر پیری و بعد از هشت دختر پیدا كرده بود، عرقخور و سفلیسی  و قمارباز از آب درآمده بود. حاجی به استناد فرمایش حضرت امیر كه بچه‌هایتان را متناسب با دوران بپروانید، آقا كوچیك را به فرنگستان فرستاد. اما آقا كوچیك ذوق و استعداد زیادی در تحصیل نشان نداد و همین كه به ایران برگشت، زلف‌هایش را براق می‌كرد، لباس‌های شیك می‌پوشید، اتومبیل لوكس آخرین سیستم حاجی را می‌راند و با سگ بغلی نژاد پكن در كافه/رستوران‌های درجه اول شهر آمد و شد می‌كرد و طلبكارهای جفت و تاق خود را به سر پدرش حواله می‌داد. از قضا یك شب در عالم مستی اتومبیل را به درخت زد و شكست. پدرش پس از كشمكش مفصل او را از خانه راند و از ارث محرومش كرد. ولیكن آقا كوچیك هم مانند پدرش پیشانی داشت. به علت آراستگی سر و وضع، مخصوصا وجاهت به عنوان شوفر دربار مفتخر گردید؛ هرچند طرف توجه توجهات مخصوص مقامات عالیه و اندرون واقع شد و همه از او حساب می‌بردند و راه ترقی و آینده برایش باز بود، اما به رگ غیرت حاجی آقا برخورد كه چرا پسر بزرگش باید چنین شغلی را انتخاب بكند! بعد هم خیلی چیزها پشت سرش می‌گفتند. حاجی آقا به طلبكارهای پسرش جواب می‌داد:

من استشهاد تمام كرده‌ام و توی روزنامه‌ها هم چاپ كرده‌ام كه دیگر آقا كوچیك پسر من نیست. فرنگ، اخلاقش را خراب كرده است. امان از دوست بد! پسر نوح با بدان بنشست، خاندان نبوتش گم شد. معقول بچه‌ای بود سری به راه، پایی به راه، زیر پایش نشستند و افتاد توی هرزگی و ولنگاری. او دیگر نمی‌تونه در خونه‌ی منو واز بكنه. از این جهت تمام امید و آرزوی حاجی به پسر دومش كیومرث بود و علاقه‌ی مخصوصی نسبت به او ابراز می‌داشت.

حاجی آقا به همه‌ی حرف‌هایی كه در روز می‌زد، معتقد نبود و از وقتی كه شك به سكینه بچه‌ی سوگلی خود پیدا كرده بود كه همیشه توی هشتی جلوش می‌پلكید، علاقه‌اش به بچه و این جور چیزها هم سست شد. می‌گفت: حالا دیگر ماشاالله بزرگ شدند. پسر اولم را لوس بار آوردم، نتیجه‌اش را دیدم. وانگهی معنی نداره كه بچه توی هشتی بیاد! اشخاص محترم پیش من میاند. اما به چند چیز بود كه از ته دل ایمان داشت. اول به خوردن. وقتی كه صحبت از خوراكی به میان می‌آمد، چهره‌اش می‌شكفت، آب دهنش را قورت می‌داد و حدقه‌ی چشمش گشاد می‌شد.  مخصوصا خوراكی‌های شیرین مانند خرما و حلو و باقلوا و پلوهای چرب و شیرین را زیاد دوست داشت. سر غذا هم بسم‌الله می‌گفت و آستینش را بالا می‌زد و با انگشت‌های تپلی‌اش كه روی ناخن‌هایش را حنا بسته بود، لقمه می‌گرفت و همیشه دوست داشت كه از لای انگشتانش روغن بچكد. هر غذایی كه به نظرش مشكوك می‌آمد، می‌گفت: “وان ضررتنی لخصمك علی ابن ابیطالب!” و بعد می‌خورد. چشم‌هایش در موقع خوردن لوچ می‌شد و شقیقه‌هایش به جنبش می‌افتاد و ملچ/ملوچ راه می‌انداخت. بعد آروغ می‌زد و می‌گفت: “الهی الحمد لله رب العالمین!” و با ناخن دندان‌هایش را خلال می‌كرد و تا مدتی بعد از غذا از سر جایش تكان نمی‌خورد. بعد هم حاجی آقا حمام و مشت و مال را خیلی دوست داشت. اما از وقتی كه نرخ حمام بالا رفته بود، حاجی دیر به دیر حمام می‌رفت. به همین جهت تابستان در صحن هشتی همیشه بوی عرق تند ترشیده‌ی حاجی در هوا پراكنده بود. در حمام یك مشت آب از خزینه می‌خورد و دهنش را مسواك می‌كرد، بعد می‌خوابید و زیر مشت و مال دلاك از روی كیف، آه و ناله سر می‌داد و شكر خدا را می‌گذاشت. در مورد خواب هم حاجی بی‌طاقت بود و به آسانی خوابش می‌برد. به محض این كه چشمش به هم می‌رفت، خروپفش تمام فضای خانه را پر می‌كرد؛ مثل این كه دویست نهنگ لجن غرغره كنند!

اما حاجی در مقابل زن بی‌طاقت می‌شد و با وجودی كه اندرونش همیشه پر از صیغه و عقدی بود، هر وقت زنی را می‌دید كه طرف توجهش واقع می‌شد ـ و عموما این زن‌ها خاله شلخته‌ و چادر نمازی مچ پا كلفت و ابرو پاچه بزی بودند ـ چشمهایش كلاپیسه می‌شد، نفسش به شماره می‌افتاد، آب توی دهانش جمع می‌شد و له له می‌زد و خون توی سرش می‌دوید. تا پارسال چیزی نمانده بود كه عاشق خانم بالا، زن یوزباشی حسین سقط فروش دم چهار سوق بشود و حتی چند سال پیش كه هنوز باد فتق نگرفته بود، با رفقای جان در یك قالب و همدندان‌هایش گاهی به شهرنو هم گریز می‌زد و خانه‌ای را قرق می‌كرد.

اما از همه مهم‌تر دلبستگی حاجی به پول بود. پول معشوق و درمان و مایه‌ی لذت و وحشت او بود و یگانه مقصودش در زندگی به شمار می‌رفت. از اسم پول، صدای پول، شمارش پول دل حاجی غنج می‌زد و بی‌تاب می‌شد. او پول را برای پول بودنش دوست داشت و می‌پرستید و تمام وسایل را برای به دست آوردن آن جایز می‌دانست؛ مثل این كه در عالم ذر مقدر شده بود كه وجود حاجی برای اندوختن و پرستش این وسیله‌ی قراردادی در جامعه ماموریت دارد و طبیعت تمام ابزار و وسایلِ به دست آوردن آن را بی‌دریغ در اختیار حاجی گذاشته و او را در محیط مناسبی به وجود آورده بود. از صبح زود كه بلند می‌شد، حتی در خواب هم تمام هوش و حواس حاجی متوجه جلب منفعت و دفع ضرر بود و به همین مناسبت در هر گونه معامله‌ای شركت می‌كرد و از این راه میلیون‌ها به چنگ آورد؛ اما از ترس زمامداران وقت و به خصوص شخص اول مملكت كه دائما تملقش را می‌گفت، همیشه به خودش قیافه‌ای مفلس و بدبخت می‌داد و گدابازی درمی‌آورد و معاملات بزرگ و خرید و فروش را به اسم پسر و یا زن‌هایش انجام می‌داد. بعد هم به نام نیك و شهرتی كه در جامعه پیدا كرده بود، خیلی دلبستگی داشت؛ زیرا از این راه استفاده‌های كلانی می‌برد.

حاجی منافع را زود فراموش می‌كرد؛ اما اگر خدای نخواسته زیانی متوجهش می‌شد ـ چیزی كه كمتر اتفاق می‌افتاد ـ در اخلاق و رفتارش تغییر كلی روی می‌داد. قیافه‌ی بی‌گناهش عوض می‌شد و آن روی سگش بالا می‌آمد و اغلب در خانه عصای سر نقره‌ای‌اش به كار می‌افتاد. یكی از خانه‌هایش را مردم نابابی اجاره كرده بودند. حاجی دست روی دستش می‌زد و می‌گفت:

آبروی صد ساله‌ام به باد رفت. من توی این ملك استخوان خرد كرده‌ام، اما نمی‌توانم خونه‌ام را به مفت هم اجاره بدهم؛ پس هفت سر عیال را كی نان میده؟

برای روز مبادا، حاجی به مذهب هم معتقد بود؛ اگر چه خودش می‌گفت: “كی از آن دنیا برگشته؟ اگر راست باشه!” و مثل عقاید سیاسی‌اش به آن دنیا هم اعتقاد محكمی نداشت. مگر با پول نمی‌شد حج و نماز و روزه را خرید؟ پس هر كس پول داشت، دو دنیا را داشت. اما مذهب را برای دیگران لازم می‌دانست و در جامعه تقیه می‌كرد و به ظواهر می‌پرداخت. به همین علت هم در ماه محرم توی تكیه‌ها و حسینیه‌ها و مجالس روضه‌خوانی در صدر مجلس جا می‌گرفت. نذر كیومرث را هم سقایی كرده بود كه خرج زیادی نداشته باشد و در دهه‌ی عاشورا او را با لباس سیاهی كه برایش كوتاه شده بود، و كشكول و پیش‌بند سفید، توی جماعت می‌فرستاد كه به رایگان آب به لب‌های تشنه برساند. هر وقت هم گذارش به مسجد می‌افتاد، دست وضویی می‌گرفت و یك نماز محض رضای خدا می‌گذاشت. سالی یكبار هم پول خمس و زكاتش را به دقت حساب می‌كرد و یك چك چند صد تومانی می‌نوشت و داخل پیت خرما ـ كه از املاك جنوبش می‌فرستادند ـ می‌گذاشت. آن وقت حجه‌الشریعه را احضار می‌كرد و این چك و خرما را از بابت خمس و زكات به او می‌داد، تا بفروشد و یا عین خرما را به فقراء بدهد! بعد در همان مجلس بهانه می‌آورد كه: “من عیالوارم. بچه‌ها دیدند و دلشان خواسته. توی خانه باشد بهتر است!” و خرما را فی‌المجلس به نرخ روز حساب می‌كرد و پولش را كه عموما از ده تومان زیادتر نمی‌شد، به حجه‌الشریعه می‌پرداخت و بعد چك خود را در می‌آورد و باطل می‌كرد.

حاجی دلش خوش بود كه به این وسیله خمس و زكاتش را داده است؛ گیرم عوض این كه خرما در بازار خرید و فروش بشود و چك به دست ناشناسی بیافتد، خودش آن را خریده و در ضمن ادای فریضه هم كرده است. حاجی به شراب هم خیلی علاقمند بود و در مجالس مهمانی ‌بی‌ریا می‌نوشید. هر وقت هم برایش سوغات می‌فرستادند، آن را به عنوان “دوا” توی قوری می‌ریخت و می‌خورد؛ اما حاضر نبود كه پول به پایش بدهد. قمار هم می‌كرد، یعنی پاسور و تخته‌نرد، آن هم وقتی كه مطمئن بود كه از حریف خواهد برد. ماه رمضان به بهانه‌ی كسالت روزه را می‌خورد، اما جلو مردم تسبیح می‌انداخت و استغفار می‌فرستاد و در مناقب روزه سخنرانی می‌كرد. هر وقت كه خواب بود و یا با زن‌هایش كشمكش داشت و احیانا كسی به دیدنش می‌آمد، مراد عادت كرده بود كه بگوید: “آقا سر نمازه!” یا “آقا به مسجد رفته!”

از جاه طلبی‌‌ای كه حاجی داشت، برای خودنمایی در سیاست و كارهای لوچ دخالت می‌كرد. از جاسوسی هم روبرگردان نبود و به این وسیله محرم بسیاری از اسرار مگو شده بود. برای این كه در همه جا نفوذ داشته باشد و بتواند منافع خود را بهتر نگهدارد، باید اقرار كرد كه از این راه منافع هنگفتی عایدش می‌شد. حاجی سیاست را یك جور معامله تلقی می‌كرد و خودش را بزرگ‌ترین سیاستمدار دوران می‌دانست. از بس كه در همه جا جایش بود، و همیشه جلو می‌افتاد و حالت بزرگمنشی به خود می‌گرفت و توی حرف دیگران می‌دوید، یك نوع جسارت جبلی پیدا كرده بود. حرفش كه تمام می‌شد، توی چشم طرف تاثیر حرف خود را جستجو می‌كرد. برای این كار استعدادی خدادادی هم داشت؛ زیرا حراف، سرزبان‌دار، پررو و نخود هر آش بود و به زبان هر كس می‌توانست صحبت بكند. به حرف دیگران به دقت گوش می‌داد و صورت حق به جانب به خود می‌گرفت، اظهار همدردی می‌كرد و وعده‌ی كمك و توصیه می‌داد؛ اما عملا كاری انجام نمی‌داد؛ مگر این‌كه سودی در آن باشد و یا به این ترتیب برای روز مبادا دلی را به دست بیاورد. همه جا با سلام و صلوات وارد می‌شد؛ در مطب دكتر، در اتاق وزیر، سر حمام و حتی در شهرنو و در همه‌ی جاهایی كه بسیاری از مردم در انتظار بودند، حاجی با عزت و احترام و بدون كم‌ترین مانعی وارد می‌شد و كارش را انجام می‌داد. حتی گاهی در صحبت با اشخاص مهم، كلفت هم بارشان می‌كرد و حرف‌های گنده گنده  برخلاف مصالح عالیه‌ی كشور از دهنش می‌پرید؛ ولیكن از احترامی كه برایش قائل بودند و اطمینانی كه به او داشتند، حرفش را نشنیده می‌گرفتند و بالاخره همه از او حساب می‌بردند. اغلب حاجی آقا خنده‌ی گستاخانه‌ای از ته دل می‌كرد كه در این اواخر باد در بیضه‌اش می‌انداخت و دردش می گرفت.

هر چند حاجی آقا ورد زبانش بود كه: “من از كسی خورده/برده ندارم” ؛ اما شهرت داشت كه جاسوس شهربانی است و تاكنون چندین نفر بی‌گناه را به جرم جعل اكاذیب به زندان انداخته بود. حتی رئیس شهربانی از او حساب می‌برد، چون بو برده بود كه با “مقامات مهم خارجی” دست به یكی است. چیزی كه غریب بود، حاجی همیشه اعضای كابینه‌ی جدید را قبلا می‌دانست و در بازار، پیشگویی و حتی شرط بندی هم می‌كرد و همیشه به طور معجزه آسایی حدس او درست در‌می‌آمد.

حاجی آقا همان قدر از بلشویم بی‌اطلاع بود كه از فاشیسم؛ اما گمان می كرد كه اگر روزی پای روس‌ها به تهران برسد، بی‌درنگ املاك و دارایی او را غصب می‌كنند و زن و بچه‌اش را به چهار میخ می‌كشند و كله‌ی او و امثالش گلِ دار خواهد رفت، و پیش خودش حدس می‌زد كه شاید جنگ بین‌المللی برای این بر پا شده كه روس‌ها طمع به دارایی او كرده‌ بودند؛ در صورتی كه آلمانی‌ها به كمك او برخاسته‌ بودند و برای پیشرفت افكار و مقاصد و نقشه‌های او می‌جنگیدند. هر شب برنامه‌ی فارسی رادیو برلن را به دقت گوش می‌داد و با خبر پیشرفت‌های آلمان، قند توی دلش آب می‌شد و كلمات گوینده را وحی منزل می‌دانست. بعد هم موسیقی عربی را می‌گرفت و به نعره‌هایی كه مثل صدای شتر فحل از توی رادیو درمی‌آمد، با لذت گوش می‌داد و در عالم خلسه می‌افتاد. اما ظاهرا به همه رنگ درمی‌آمد و حرف‌های ضد و نقیض می‌زد. برای این كه به قول خودش: “از نان خوردن نیفتد.” چون حاجی معتقد بود كه زندگی یعنی تقلب، دروغ، تزویر، پشت هم اندازی و كلاه‌برداری؛ زیرا جامعه‌ی او روی این اصول درست شده بود و هر كس بهتر می‌توانست كلاه بگذارد و سمبل كاری كند، بهتر گلیم خود را از آب بیرون می‌كشید.

حاجی وجود خودش را مثل وجود دیگران گناه‌كار تصور می‌كرد و برای تبرئه‌ی خودش از هیچ دسیسه و سالوس و حقه‌بازی‌ای روگردان نبود. می‌اندیشید كه زبان یك تكه گوشت است  كه می‌شود آن را به هر سو گرداند و از این رو كارچاق كنی، پشت هم اندازی، جاسوسی، چاپلوسی و عوام‌فریبی جزو غریزه‌ی او شده بود. زمانه این را می‌پسندید و او هم از مردمان برجسته‌ی زمان خود بود و نمی‌خواست در این بازار كلاه برداری دنیا، كلاه سرش رفته باشد! از وقتی كه از پسر اولش سر خورد، پند و اندرزهایی را كه در دوره‌ی زندگی‌اش به محك آزمایش زده بود و شاید عصاره‌‌ای از كتاب موهوم اخلاقی‌ای بود كه وعده‌ی تالیفش را می‌داد و تمام فلسفه‌ی حاجی در آن خلاصه شده بود، به خورد كیومرث می‌داد و می‌گفت: “توی دنیا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپیده؛ اگر نمی‌خواهی جزو چاپیده‌ها باشی، سعی كه دیگران را بچاپی! سواد زیادی لازم نیست، آدم را دیوانه می‌كنه و از زندگی عقب می‌اندازه! فقط سر درس حساب و سیاق دقت بكن! چهار عمل اصلی را كه یاد گرفتی، كافی است، تا بتوانی حساب و پول را نگهداری و كلاه سرت نره، فهمیدی؟ حساب مهمه! باید كاسبی یاد بگیری، با مردم طرف بشی، از من می‌شنوی برو بند  كفش تو سینی بگذار و بفروش، خیلی بهتره تا بری كتاب جامع عباسی را یاد بگیری! سعی كن پررو باشی، نگذار فراموش بشی، تا می‌توانی عرض اندام بكن، حق خودت را بگیر! از فحش و تحقیر و رده نترس! حرف توی هوا پخش میشه، هر وقت از این در بیرونت انداختند، از در دیگر با لبخند وارد بشو، فهمیدی؟ پررو، وقیح و بی‌سواد؛ چون گاهی هم باید تظاهر به حماقت كرد، تا كار بهتر درست بشه!

مملكت ما امروز محتاجِ این جور آدم‌هاست. باید مرد روز شد. اعتقاد و مذهب و اخلاق و این حرف‌ها دكانداری است؛ اما باید تقیه كرد، چون در نظر عوام مهمه، برای مردم اعتقاد لازمه، باید به آن‌ها پوزه‌بند زد؛ وگرنه اجتماع یك لانه‌ی افعی است. هر كجا دست بگذاری، میگزند. باید مردم، مطیع و معتقد به قضا و قدر باشند، تا با اطمینان بشه از گرده‌ی آن‌ها كار كشید! چیزی كه مهمه، طرز غذاخوردن، سلام و تعارف، معاشرت، لاس زدن با زن مردم، رقصیدن، خنده‌های تو دل برو و مخصوصا پررویی را یاد بگیر! دوره‌ی ما این جور چیزها باب نبود. نان را به نرخ روز باید خورد! سعی كن با مقامات عالیه مربوط بشی، با هر كس و هر عقیده‌ای موافق باشی، تا بهتر بتوانی قاپشان را بدزدی! من می‌خوام كه تو مرد زندگی بار بیایی و محتاج خلق نشی. كتاب و درس و این‌ها دو پول نمی‌ارزه! خیال كن تو سرِ گردنه داری زندگی می‌كنی! اگر غفلت كردی، تو را می‌چاپند. فقط چند تا اصطلاح خارجی، چند كلمه‌ی قلنبه یاد بگیر، همین بسه! آسوده باش! من همه‌ی این وزراء و وكلاء را درس میدم. چیزی كه مهمه اینه كه باید نشان داد كه دزد زیردستی هستی كه به آسانی مچت واز نمی‌شه و جزو جرگه‌ی آن‌هایی و سازش می‌كنی! باید اطمینان آن‌ها را جلب كنی، تا تو را از خودشان بدانند. ما توی سر گردنه داریم زندگی می‌كنیم.

اما عمده‌ی مطلب پوله. اگر توی دنیا پول داشته باشی، افتخار، اعتبار، شرف، ناموس و همه چیز داری. عزیز بی‌جهت میشی، میهن پرست و باهوش هستی، تملقت را میگند و همه كار هم برایت می‌كنند. پول ستار العیوبه!

اگر پول دزدی بود، می‌توانی حلالش بكنی و از شیر مادر حلال‌تر میشه. برای آن دنیا هم نماز و روزه و حج را میشه خرید. این دنیا و آن دنیا را هم داری. حتی پولت كه زیاد شد، آن وقت اجازه داری بری خانه‌ی خدا را هم زیارت بكنی! همه جا جاته و همه ازت حساب می‌برند و سر سبیل شاه هم نقاره می‌زنی. كسی كه پول داشت، همه‌ی این‌ها را داره و كسی كه پول نداشت، هیچكدام را نداره! گوشت را واز كن! پول پیدا كردن آسانه، اما پول نگهداشتن سخته! باید راه پول جمع كردن را یاد بگیری! من موهام را توی آسیاب سفید نكرده‌ام. پیدا كردن پول به هر وسیله كه باشه، جایزه، حسن آدم حساب می‌شه، این را از من داشته باش! آن وقت مهندس تحصیل كرده افتخار می‌كنه كه ماشین كارخانه‌ی تو را به كار بندازه، معمار مجیزت را میگه كه خونه‌ات را بسازه، شاعر میاد موس موس می‌كنه و مدحت را میگه، نقاشی كه همه‌ی عمرش گشنگی خورده، تصویرت را می‌كشه، روزنامه‌نویس، وكیل و وزیر همه نوكر تو هستند. مورخ شرح حال تو را می‌نویسه و اخلاق نویس از مكارم اخلاقی تو مثل میاره! همه‌ی این گردن‌شكسته‌ها نوكر پول هستند. می‌دانی علم و سواد چرا به درد زندگی نمی‌خوره، برای این كه باز نوكر پولدارها میشی، آن وقت زندگی‌ات هم نفله شده. تو هنوز نمی‌دانی زندگی یعنی چی؟! تو گمان می‌كنی من از صبح تا شام بیخود وراجی می‌كنم و چانه‌ام را خسته می‌كنم و با مردم به جوال میرم؟ برای اینه كه پولم را بهتر نگهدارم. پول، پول میاره، از در و دیوار می‌باره. مثلا صبح ده عدل پنبه می‌خرم كه ندیده‌ام و نمی‌دانم كجاست! شب كه می‌فروشمش، پولش دو برابر توی دستم میاد!

            این نصایح را خود حاجی از روی خلوص نیت به كار می‌بست. مثلا با جوانان این طور حرف می‌زد:

من پیرم، اما فكرم جوانه. آقا تا می‌توانید، خوش باشید، كیف كنید! من هم جوان بودم، شكار می‌رفتم، قمار می‌زدم، مشروب می‌خوردم؛ اما حالا دیگه توبه كردم؛ چون قوه و بنیه‌ام به تحلیل رفته. هر سنی تقاضای یك چیز را میكنه، با وجود این من از همه‌ی تحصیلكرده‌ها متجددتر و مترقی‌ترم. اول كسی كه كلاه پهلوی سرش گذاشت، من بودم. اول كسی كه شاپو سرش گذاشت، من بودم. مرا تكفیر كردند. آقا كلاه عقیده‌ی آدم را عوض نمی‌كنه، خب، آدم این جور ساخته شده كه كیف بكنه. تفریح هم در زندگی لازمه! از من بشنفید، كیف كنید تا سر پیری پشیمان نشین!

با بهایی می‌نشست، می‌گفت:

من خودم مسلمانم، اما متعصب نیستم. می‌دانم كه هر زمان اقتضای یك چیز را می‌كنه. هیچ مذهبی نیامده كه بگه زنا بكنید، دزدی بكنید، آدم بكشید! خب، این پایه‌ی همه‌ی دین‌هاست. آن وقت هر كدام پیرایه‌هایی متناسب با عهد و زمانه به خودشان بستند كه فرق می‌كند. من همه‌اش با آخوندها كشمكش دارم. میگند: اره كه به دست آخوند بیفته، دندانه دندانه‌اش را حلال می‌كنه و قورت می‌ده. این همه جرم، فحشاء و قتل و غارت كه به اسم مذهب توی دنیا شده، هنوز هم باز دستاویز سیاسته! من آدم‌هایی را سراغ دارم از مطلب پرت نشیم! مثلا امروز كسی كه دزدی كرد، دیگر دستش را نمی‌برند، یا برده فروشی دیگر ورافتاده، این‌ها مال زمانهای قدیم بوده. حالا نسبت به مقتضیات روز باید قانونی آورد! مثلا یك وقت اولاد دختر را زنده به گور می‌كردند. امروزه دیگر كسی به این فكر نمی‌افته. حالا دیگر زن‌ها چادر هم نمی‌خواند سرشان بكنند. اما من با این سن و سال نباید پیشقدم بشم. من زن‌ها را خوب می‌شناسم. حالا كه توی چادرند، پناه بر خدا!

با طرفداران مشروطه می‌گفت:

من خودم پیشقراول آزادی بودم، این را دیگر كسی نمی‌تونه انكار بكنه. یادتان هست وقتی كه مجلس را به توپ بستند؟ من از سرجنبان‌های انقلاب بودم. همان شب آسیدجمال مرحوم ـ كه نور از قبرش بباره ـ منو شبانه تو خونه‌ی خودش پناه داد. قزاق‌ها ریختند و خونه‌اش را چاپیدند. من شبانه با چادر سیاه از خونه‌ی همسایه گریختم. توی راه یك سیلاخوری جلوم را گرفتند. به خیالش كه من زنم. یك وشگانی به بازوم گرفت كه اگر فریاد زده بودم، گیر می‌افتادم و حالا هفت‌تا كفن پوسونده بودم. (قهقه می‌خندید) و بعد به هزار خون جگر خودم را به سرحد رساندم و داخل مهاجرین شدم، روزنامه چاپ كردم و كارها صورت دادم. بله، هر كاری اول فداكاری لازم داره! ما دیگر پیر شدیم، حالا دیگر نوبت شما جوان‌هاست!

وقتی با مستبد می‌نشست، بی‌اختیار روده درازی می‌كرد و می‌گفت:

قربانِ همان دوره‌ی شاه شهید! قربانِ همان دوره‌ی خودمان! مشروطه، بر پدر این مشروطه لعنت! از وقتی كه مشروطه شدیم، به این روز افتادیم. آن دوره‌ها مردم پر و پایشان قرص بود، بابا/ننه‌دار بودند. حالا همه‌ی دزدی‌ها و دغلی‌ها و پدرسوختگی‌ها به اسم مشروطه میشه. ما كه این مشروطه را نگرفتیم، این حقه بازی‌ها را اجنبی به ما زورچپان كرد. خواستند دین و ایمانمان را از دستمان بگیرند. حالا همه چیزمان را به باد دادیم. نه آئین، نه كسی از كسی حساب می‌بره، نه كوچك‌تر به بزرگ‌تر احترام می‌گذاره! خب، یك پلیس مخفی هم لازمه، وگرنه مردم همدیگر را می‌خورند!

می‌دانید، اصلا باید یك پنجه‌ی آهنین قوی همیشه تو سر مردم بزنه! البته كه اساس و پایه‌ی مملكت، دین و مذهبه، اما همه‌ی كارها را كه مذهب نمی‌تونه بكنه! اگر می‌توانست چرا نظمیه و امنیه و عدلیه درست میشه؟ پس باید یك نفر هوای مردم را داشته باشه كه همدیگر را نخورند. آزادی شده كه هر كس هر چه دلش خواست، بگه و بكنه! خدا خر را شناخت كه شاخش نداد. مردم چوب و فلك می‌خواند. با این آزادی/مازادی كار مملكت نمی‌گذره! من خودم یك وقت تو همین جلو خوان، مردم را به چوب می‌‌بستم، حالا باید به عدلیه و نظمیه شكایت كرد، باید پول تمبر داد و شش سال دوندگی كرد، آخرشم  ماستمالی میشه!

همان طور كه باستانشناس در مقابل آثار كهن به نظر احترام می‌نگرد، مردم هم به ریخت و هیكل و افكار حاجی آقا كه مظهر دوره‌ی ارزانی و قلدری بود، احترام می‌گذاشتند. همه او را متنفذ می‌دانستند و از او حساب می‌بردند و به جانش قسم می‌خوردند. اغلب وصیتنامه‌ و یا در موقع مسافرت، زن و بچه‌شان را به دست حاجی می‌سپردند. حاجی به نظرشان مردی درستكار و متدین و آبرومند بود و اغلب پشت سرش شنیده می‌شد:

            حاجی آقا نگو، فرشته بگو!” فقط اهل خانه و به خصوص زن‌هایش عقیده‌ی كاملا مخالف عموم و دل پرخونی از دست حاجی داشتند و دائما زمزمه‌هایی مانند: “به عزرائیل جان نمی‌ده! از آب روغن می‌گیره! مگس تفش بنشینه تا پتلپرت دنبالش میره! الهی پائین تنه‌اش روی تخته‌ی مرده‌شورخانه بیفته! شهوت كلب داره! آتیش به ریشه‌ی عمرش بگیره و غیره!” پشت سرش گفته می‌شد. حتی مراد هم در این صحبت‌ها شركت می‌كرد و در خانه لقب “پیر كفتار” به او داده بودند.

قضایای سوم شهریور كه پیش آمد، لطمه‌ی شدیدی به حاجی زد، به طوری كه شبانه دستپاچه از ترس جان با منیر كه از همه‌ی زن‌هایش مشكوك‌تر بود، به اصفهان گریخت؛ چون مطمئن بود كه او را خواهند كشت. همین كه آب‌ها از آسیاب ریخت و همه‌ی دزدها و خائن‌ها و جاسوس‌ها و جانی‌ها و همكاران حاجی كه با او همسفر بودند، پیروزمندانه به تهران برگشتند، حاجی هم بعد از آن كه با صاحبان كارخانه‌های آن‌جا به قول خودش “گاب بندی” كرد و به حساب‌ سوخته‌هایش رسیدگی كرد، در سیاست خودش تجدید نظر نمود؛ اگر چه ضرر فاحشی به او خورد و گلگیر اتومبیلش در راه صدمه دید و دوازده كیلو از پیه شكمش آب شد، اما همان راه را در پیش گرفت كه همكارانش در پیش گرفته بودند.

 

*  *  *

 

پس از مراجعت از اصفهان، حاجی آقا مدت یك ماه در خانه اطراق كرد و كم‌تر در هشتی خانه‌اش آفتابی شد. بیشتر به ملاقات‌های مشكوك و یا دنبال سوداگری می‌رفت. از راه‌های پول درآری تازه‌ای كه پیدا شده بود، حاجی اظهار خرسندی می‌كرد و می‌گفت: “بر پدرشان لعنت كه بی‌خود ما را از دموكراسی می‌ترسانند! اگر دموكراسی اینه، من همه‌ی عمرم دموكرات بودم!”  اما روی هم رفته وضع و قیافه‌اش تغییراتی كرده بود، صورتی گرفته و جدی داشت و در چشمانش تشویش و اضطراب درونی خوانده می‌شد. دیگر از ته دل خنده سر نمی‌داد و ظاهرا عصبانی به نظر می‌آمد و با حرمش بدرفتاری بیشتری می‌كرد. یكی به علت تغییر ناگهانی اوضاع و فرار مرتب همكارانش به خارجه و تحولات جنگ بود كه نمی‌توانست نتیجه‌اش را پیش‌بینی بكند و دیگری به مناسبت ناخوشی تازه‌ای بود كه گریبانگیرش شده بود. اغلب مردم متفرقه كه به دیدن حاجی می‌آمدند، مراد آن‌ها را جواب می‌كرد، مگر این كه موضوع معامله و یا امر مهمی در پیش بود. آن وقت حاجی به زحمت می‌آمد و سر جای معمولی خودش می‌نشست و پس از “رتق و فتق امور” دوباره به اندرون می‌رفت و بیشتر معاملات خود را به وسیله‌ی تلفون انجام می‌داد، ولیكن اگر اشخاصی مانند حجه‌الشریعه می‌آمدند، آن وقت در اتاق اندرون با آن‌ها خلوت می‌كرد.

پس از یك رشته دوا/درمان خودمانی، حاجی بالاخره ناگزیر شد به دكتر مراجعه بكند و دكتر توضیح داد كه این مرضی است به نام فیسور Fissure  (شقایق) كه با بواسیر فرق دارد و اگر چه بسیار دردناك است، اما معالجه‌ی آن بسیار سهل و ساده است، به این معنی كه عمل بی‌خطر كوچكی لازم دارد، ولیكن از آن جا كه حاجی از عمل و حكیم فرنگی مآب و اتاق جراحی ترس مبهمی داشت، حرف دكتر را باور نكرد و پیوسته درد عجیبی می‌كشید؛ به طوری كه صدای آه و ناله‌اش صحن خانه را پر كرده بود و مدام به زن‌هایش می‌پیچید و از آن‌ها ایراد بنی اسرائیلی می‌گرفت. حلیمه خاتون كه در خانه‌ی او دقمرگ شد، بعد از مرگش پیش حاجی عزیز شده بود و سركوفت او را به سر زن‌های دیگرش می‌زد؛ اما ناخوشی از فعالیت حاجی چیزی نكاست، فقط دنبال هر جمله، چند “آخ و وای” می‌افزود و صورتش را از شدت درد به هم می‌كشید.

مخصوصا بعد از پیش آمد شهریور، حاجی آقا طرفدار جدی دموكراسی و یكی از آزادیخواهان دو آتشه و مخالف دیكتاتوری رضاخانی شده بود. در سفارتخانه‌های متفقین و انجمن‌های فرهنگی آن‌ها عرض اندام می‌كرد و در مجالس شب نشینی با فراك، گشاد گشاد راه می‌افتاد و به سلامتی پیروزی متفقین مشروب می‌نوشید و دستگاه سابق را به رایگان زیر فحش و دشنام می‌گرفت:

“ببینید چه خر تو خری بود كه وزارت معارف، حق‌التالیف كتاب اخلاق را به من داد؛ اما یك بار از من نپرسیدند: پس كتابت كو؟ این دستگاه محكوم به زوال بود!” ‌

از نیش زدن دریغ نداشت و با قیافه‌ی حق به جانب مكارش لبخند می‌زد و می‌گفت: “تو آن دوره مردم به جان و مال خودشان اطمینان نداشتند، املاك منو تو مازندران به یك قران مصالحه كردند و مجبورم كردند قباله‌اش را ببرم، تقدیم خاكپای رضا خان بكنم! كسی جرات نمی‌كرد جیك بزنه!”

یا می‌گفت: “من جلو خیلی از گندكاری‌ها را گرفتم. من سیاست بازی می‌كردم. یك روز ملت می‌فهمه و مجسمه‌ی طلای منو به جای مجسمه‌ی رضاخان سرگذرها می‌گذاره! گناهم این بود كه رك گو بودم؛ چرا در تمام این مدت من هیچ‌كاره بودم و نمی‌خواستم داخل كار آن‌ها بشم؟ برای این كه وجدانم اجازه نمی‌داد. از شما چه پنهان، به من پیشنهاد وزارت و وكالت هم كردند، چون من نمی‌خواستم نوكر خصوصی و دست نشانده بشم، رد كردم و گفتم: سنم اجازه نمیده! خب، برای این بود كه از نان خوردن نیفتم. تقیه جایزه، چه میشه كرد؟”

از طرف دیگر به فعالیت تجارتی حاجی افزوده شده بود. سجل مرده می‌خرید، كوپن تقلبی قند و شكر درست می‌كرد و زمین‌ها و محصول خودش را صد برابر می‌فروخت. حتی هنوز با شهربانی رابطه داشت و از درآمد جواز عبور و مرور شب حكومت نظامی سهمی به عنوان باج سبیل می‌گرفت، اما در عین حال برای فقراء دلسوزی می‌كرد و برای زنان باردار اعانه جمع می‌كرد. در اثر تزلزل اوضاع، ابتدا حاجی به فكر فرار به امریكا افتاد و مقداری هم از سرمایه‌اش را به آن جا انتقال داد، ولیكن بعد كه دید رفقایش از فرار چشم پوشیدند و تمام كارهای حساس را دوباره به دست گرفته‌اند، فهمید كه به هیچ وجه تغییری در اوضاع پیدا نشده و فقط لغت دموكراسی جانشین لغت دیكتاتوری شده است! از تصمیم خود منصرف شد. همكاران حاجی مطابق دستور به وسیله‌ی آخوند بازی و شیوع خرافات و پخش اسلحه میان ایلات و تولید جنگ حیدری/نعمتی و رجاله بازی و هوچیگری در صدد چاره برآمدند. حالا تمام هم‏ٌ آن‌ها برای به دست آوردن  اكثریت مجلس صرف می‌شد، تا بتوانند نقشه‌ی اربابان خود را عملی كنند!

اما صحبت از جماهیر شوروی كه به میان می‌آمد، مثل این كه بچه‌ی مول ننه‌ی حاجی آقاست، آتش كینه‌اش زبانه می‌كشید و با خر موذی‌گری جبلی كه داشت، جعل اخبار و زهرپاشی می‌كرد و می‌گفت:

“مصالح عالیه‌ی كشور این طور اقتضا می‌كنه!” گمان می‌كرد اگر قشون شاهنشاهی پل كرج را خراب كرده بود، قشون شوروی همان جا متوقف می‌شد و با تمام گذشتی كه حاجی در خود سراغ داشت، این خطای قشون ظفرنمون  برایش پوزش ناپذیر بود. نزدیك انتخابات دوره‌ی چهاردهم به فعالیت سیاسی و اقتصادی حاجی افزوده شد و غریب این كه كسی كه كباده‌ی ریاست وزرایی را می‌كشید، و حال و سودای وكالت به سرش زده بود، از صبح تا شام مشغول تبانی و دستور و ملاقات با روزنامه‌چی و كاسبكار و بازاری و آخوندهای نوظهور دموكراسی و گاب‌بندی شده بود. حتی صغر سن گرفته بود و با پشت هم اندازی موفق شده بود از مجرای قانونی سنش را پائین بیاورد، تا ممنوع‌الوكاله نباشد و تكرار می‌كرد:

“چه میشه كرد؟ مصالح عالیه‌ی كشور در خطره!” 

از این رو دوباره مجالس هشتی دایر شد و با وجود درد و بی‌تابی ناخوشی تازه كه تا اندازه‌ای حاجی آقا به آن خو گرفته بود، با كلاه پوستی بلندی شبیه خاخام‌های یهودی در هشتی جلوس می‌كرد و مشغول رتق و فتق امور می‌شد.

مرض حاجی آقا رو به شدت بود و با وجود ترس از دوای فرنگی مجبور بود برای تسكین درد انژكسیون Donaltin بزند و بالاخره راضی شد به بیمارستان برود و این عمل مختصر را روی او بكنند! اما به قدری كار او زیاد بود كه حتی روز قبل از عمل، بعد از آن كه وصیتنامه‌ی خود را به كمك حجه‌الشریعه نوشت و مهر و موم كرد و در گاو صندوق، جزو سهام و اوراق بهادار گذاشت، صبح زود مراد زیر بغلش را گرفت و در حالی كه یك سر بند شلوارش از پشتش آویزان بود، آمد در هشتی سرجایش روی دشكچه نشست. چون حاجی از مآل اندیشی‌ای كه داشت، همیشه قبلا بندشلوارش را زیر جلذقه‌اش می‌گذاشت تا در صورت لزوم لباس پوشیدنش به سرعت انجام گیرد! حاجی با رنگ پریده‌ی مایل به خاكستری به عصایش تكیه كرده بود و فاصله به فاصله عرقِ روی پیشانی‌اش را خشك می‌كرد.

حاجی تسبیح می‌انداخت و سرش را تكان می‌داد:

“اوی، اوی، ووی، ووی، ووی!”

مراد جلو او دست به سینه ایستاده بود: قربان چیزی نیست. اینشالا خوب میشه!

ـ این ناخوشی مرا تراشاند، آب كرد، امروز تو آئینه كه نگاه كردم، خودمو نشناختم.

ـ آقا، آدم، آه و دمه، ناخوشی بد چیزیه، آدمو می‌تراشونه.

ـ مراد، چند وقته كه همه‌اش به فكر آن دنیا می‌افتم. به، چه می‌دانم؟ آدم پیر میشه، بنیه‌اش میره، اوخ، اوخ، مراد، من نمی‌خوام به این زودی بمیرم! بچه‌هام یتیم و بیكس بشند، هنوزوجودم برای مملكت لازمه!

ـ ماشاالله چهار ستون بدنتون درسته.

ـ نمی‌دانی چه دردی داره! اگر گناهام به اندازه‌ی بلگ درخت هم بود، دیگر آمرزیده شده‌ام. هر چی فكر می‌كنم من هیچ كار بدی تو عمرم نكرده‌ام. نه عرقخور بودم، نه قمارباز، خب، اگر یك وقت شیطان زیر جلدم رفته، برای تفریح بوده، برای این كه میان سر و همسر بدقلقی نكرده باشم. پس چرا میگند خدا رحیمه و همه چیز را می‌بخشه؟ من همه‌اش كار مردم را راه انداختم، هر چی از دستم برمیآمده، كردم. پس چرا باید به این درد مبتلا بشم؟ اوف، اوف، خب، تو هم اگر هر بدی، هر چیزی از ما دیدی، حلالمان بكن! آخ، آخ!

ـ اختیار دارید حاجی آقا! من گوشت و پوستم از شماست.

ـ وقتی فكرش را می‌كنم كه فردا یكی از این دكترهای خدانشناس روپوش سفید پوشیده، كارد دستش گرفته، منو روی تخت خوابانده، موهای تنم سیخ میشه. مراد، تو نمی‌تونی تصورش را بكنی، مرحوم ابوی را همین دكترها كشتند. اخ، اخ!

ـ ایشالا خیره!

ـ نه آنجا دیگر شوخی نیست. كارد و گوشت كه با هم سازش ندارند. آن وقت به من سوزن می‌زنند، بیهوش میشم، خب، كارد را می‌گذارند، اوخ، اوخ، اوخ، نمی‌دانم فرصت “اوخ” گفتن دارم یا نه! تنم آن جا بی‌حس و حركت افتاده، من آن را نمی‌شناسم، اما روحم همه چیز را می‌بینه و می‌فهمه. اوف، اوف! اما من همه‌ی یادگارهام، همه‌ی زندگی‌ام با همین جسممه، وقتی كه جسمم را نشناسم، هان، دیگه چی برام می‌مانه، چه چیزی می‌تونه برام ارزشی داشته باشه؟! فقط حسرت، استغفرالله! نه، نمی‌خوام. بعد از خودم این همه زن‌های خوشگل، این همه غذاهای خوب را توی دنیا با حسرت تماشا بكنم! پس فایده‌ی این همه زحمت چی بود؟ می‌فهمی مراد، نه، نه، من نمی‌خوام بمیرم!

ـ آقا، خدا نكنه، چرا نفوس بد می‌زنین؟!

حاجی با دستمال چهارخانه‌ی بزرگی دماغش ر