|
حاجی آقا
(ازصادق هدایت)
حاجی
آقا به عادت معمول، بعد از آن كه عصا زنان یك چرخ دور حیاط زد و
همه چیز را با نظر تیزبین خود ورانداز كرد و دستورهایی داد و
ایرادهایی از اهل خانه گرفت، عبای شتری نازك خودش را از روی تخت
برداشت و سلانه سلانه دالان دراز تاریكی را پیمود و وارد هشتی شد.
بعد یكسر رفت و روی دشكچهای كه در سكوی مقابل دالان بود، نشست.
سینهاش را صاف كرد و دامن عبا را روی زانویش كشید. مچ پای كپلی و
پرپشم و پیلهی او كه از بالا به زیرشلواری گشاد و از پائین به
ملكی چركی منتهی میشد، موقتا زیر پردهی زنبوری عبا پنهان شد.
محوطهی هشتی آب و جارو شده بود؛ اما چون همسایه، لجن حوضش را
در جوی كوچه خالی كرده بود، بوی گند تندی فضای هشتی را پر میكرد.
حاجی آقا به عصایش تكیه كرد و با صدای نكرهای فریاد زد: مراد،
آهای مراد!
هنوز این كلمه در
دهنش بود كه پیرمردی لاغر و فكسنی، با قبای قدك كهنه، سراسیمه از
دالان وارد شد و دست به سینه جواب داد: بله قربان!
ـ باز كجا رفتی قایم
شدی؟ لنگ ظهره. در را پیش كن، بو گند لجن میاد!
مراد در را پیش كرد
و با لحن شرمندهای گفت: قربان، زبیده خانوم سرش درد میكرد، به من
گفت برم یك سیر نبات بگیرم!
ـ مرتیكهی قرمساق،
كی به تو اجازه داد؟ پنجاه ساله كه در خونهی منی، هنوز نمیدونی
كه باید از من اجازه بگیری! الان من از پیش زبیده خانوم میام، از
هر روز حالش بهتر بود. چرا به من نگفت كه سرش درد میكنه؟! اینها
غمزهی شتری است. خوب دندانهای منو شمردین! با این همه قند و نبات
و شكر/پنیر كه توی این خونه میخورند. مثل این كه اهل این خونه
كرهی دریایی هستند، همه با نقل و نبات زندگی میكنند! بروید
خونهی مردم را ببینید! یك روز به هوای سردرد، یك روز به بهانهی
مهمان، یك روز برای بچه! پول را كه از كاغذ نمیچینند. اگر سرش درد
میكرد، میخواست یك استكان قنداغ بخورد! این زنیكه همیشه سردرد
مصلحتی دارد.
ـ قربان، قند نبود!
ـ باز پیش من فضولی
كردی، تو حرف من دویدی! چطور قند نبود؟ صبح زود من كلیهی قندشان
را دادم، حالا میخوان ناخنك بزنند. اگر یكی بود، دو تا بود، آدم
دلش نمیسوخت. هشت نفرند كه با هم چشم و همچشمی دارند. حلیمه خاتون
كه پناه بر خدا، منو به خاك سیاه نشاند. هی نسخه پیچ، نه بهتر
میشه، نه بدتر. معلوم نیست چه مرگشه؟! میدانی، زیادی عمر كرده!
حاجی چشمهای مثل
تغارش را وردرانید و سرش را از روی ناامیدی تكان داد: آدم كارش كه
به اینجا كشید، بهتره هر چه زودتر زحمت را كم بكنه! اسباب دل غشه
شده. اینها همه از بدشانسی منه. از صبح تا شام جان میكنم، وقتی
كه میرم تو اندرون یا باید كفش و كلاه بچهها را جمع بكنم، و یا
دعوای صیغه و عقدی را و یا كسالت حلیمه خاتون را تحویل بگیرم! مثلا
اینم راحتی سر پیری من شده. تو دیگر خودت بهتر میدانی. آقا كوچیك
را چقدر خرج تحصیلش كردم، فرستادمش فرنگستون، برای این كه پسر اول
بود و بعد از آن همه نذر و نیاز، سر هشت تا دختر خدا بهم داده بود
و میبایست در خونهام را واز بكنه! دیدی چه به روز من آورد؟ امان
از رفیق بد! یك لوطی الدنگ بار آمد. تو كه شاهدی، من وادار شدم از
ارث محرومش كنم. هی قمار، هی هرزگی! من كه گنج قارون زیر سرم نیست.
همه چشمشان به دست منه. سر كلاف كه كج بشه، خر بیار و باقالی بار
كن! من با این حال و روز خودم، یك پرستار لازم دارم. بنیهام روز
به روز تحلیل میره، این ور بیضهی لامصب، این حال علیل. امروز كه
سرم را شانه زدم، یك چنگه مو پائین آمد.
مراد دزدكی به فرق
طاس حاجی نگاهی كرد، اما به این حرفها گوشش بدهكار نبود. هر روز
صبح زود از این رجزخوانیها تحویل میگرفت و مثل آدمی كه ادار تند
دارد، پا به پا میشد و منتظر بود كه كی حمله متوجهی خود او خواهد
شد! اما حاجی سر دماغ به نظر میآمد، مثل گربه كه با موش بازی
میكند، هی حرف را میپیچاند. تسبیح شاه مقصودی را از جیب جلذقهاش
درآورد و گفت: شما گمان میكنید پول علف خرسه؟! یادش بخیر! دیروز
تو كاغذپارههام میگشتم، یك سیاهه پیدا كردم. فكرش را بكن،
سیاههی مرحوم ابوی بود. بیست نفر از وزراء و كلهگندهها را به
شام دعوت كرده بود. میدانی مخارجش چقدر شده بود؟ ششهزار و دو
عباسی و سهتا پول. امروز بیا به مردم بگو، زمان شاه شهید خدا
بیامرز، با جندك خرید و فروش میشده. كی باور میكنه؟ من هیچ وقت
یادم نمیره، خونهی مرحوم ابوی یك بقلمه درست كرده بودند. هیچ
میدانی بقلمه یعنی چی؟ بوقلمون را میكشند، میگذارند بیات میشه،
بعد اوریت میكنند و تو شیكمش را از آلو و قیسی پر میكنند. آن وقت
تو روغن یك چرخش میدند و میپزند. این بقلمه را همچین پخته بودند
كه توی دهن آب میشد. آدم دلش میخواست كه انگشتهاشم باهاش بخوره!
(آب دهانش را فرو داد و چشمهایش به دودو افتاد.) خب، من بچهسال
بودم، شبانه بوقلمون را از زیر سبد روی آب انبار درآوردم و نصف
بیشترش را خوردم. خدایا از گناهان همهی بندههایت بگذر!
فردا صبح، روز بد
نبینی، همین كه مرحوم ابوی خبردار شد، یك دده سیاه داشتیم، اسمش
گلعذار بود، انداختن گردن اون. داد آنقدر چوبش زدند كه خون قی كرد
و مرد. اما من مقر نیامدم. كسی هم نفهمید كه من بودم. پشتش هم
اسهال خونی شدم و تو رختخواب خوابیدم. (توی دستمال فین پر صدایی
كرد). آن وقت بوقلمون یكی سه عباسی بود. زمان شاه شهید خدابیامرز.
مثل دیروزه، هزار سال پیش كه نیست، زمان كیكاووس و افراسیاب كه
نیست. من هنوز همهاش یادمه. مثل این كه دیروز بود. آن وقتها مردم
پر و پا قرص پیدا میشدند، همه بابا/ننهدار بودند. مثل حالا كه
نبود. شاه شهید خدا بیامرز همیشه مرحوم ابوی را بالای دست حاجی
میرزا آقاسی مینشاند. آن روزها كه سیاست مثل حالا نبود، یك چیزی
میگم، یك چیزی میشنوی. گمان میكنی مرحوم حاجی میرزا آقاسی كم كسی
بود؟ تمام سیاست دنیا مثل موم تو چنگولش بود. دیروز وزیر مالیه منو
احضار كرد. دیدی كه اتومبیلش را دنبالم فرستاد. خب، پیشترها در
خونهی مردم واز بود، دست و دلواز بودند، حالا دیگر اون ممه رو
لولو برده. یك چیزی بهت میگم، نمیدانم باورت میشه، یا نه؟! چایی
كه آوردند، خودش پا شد قندان را از توی دولابچه درآورد و گفت: من
امتحان كردم. یك جبه قند هم این استكانها را شیرین میكنه!
هرچی
باشه به آدم برمیخوره. راستش من چایی تلخ را سر كشیدم، آن وقت دو
ساعت پرت و پلا نقل كرد كه كلهام را تركاند و صد جور خواهش و تمنا
كرد كه كوچكتر از همهاش دویست تومن میارزید، اما با وجودی كه
میدانست كه دودیام، نگفت یك قلیان برایم بیاورند. میدانی اینها
سر سفرهی باباشان نان نخوردهاند، اما بیا باد و بروت و فیس و
افادهشان را تماشا كن! مثل اینه كه نوهی اتر خان ككه ورچین
هستند!
مرحوم ابوی از اعیان
درجه اول بود، سفر قندهار سه من و یك چارك چشم درآورد. وقتی كه
برگشت، حاجی میرزا آقاسی كتش را بوسید و یك حمایل و نشان بهش داد.
همیشه پای ركاب شاه شهید به شكار میرفت. حالا همه چیز از میان
رفته، عرض، شرف، آبرو، ناموس! هیچی نباشه، فیل مردهاش هم صد
تومنه، زندهاش هم صد تومنه. حالا باز هم به من محتاجه، از سادگی
من سوء استفاده میكنه. من هم با خودم میگم، خب، كار بندههای خدا
را راه بندازیم، و در دنیا همین خوبی و بدی میمانه و بس! فردا باید
تو دو وجب زمین بخوابیم. راستی دیروز رفته بودم پیش وزیر. ننهی
امالبنین باز آمد؟
مرد
چرتش پاره شد: بله، آمد رفت تو اندرون.
ـ رفت
اتاق محترم؟
ـ
قربان، چه عرض بكنم؟ من رفته بودم پاخورشی بگیرم.
ـ اگر
نبودی، چطور میدانی كه ننهی امالبنین آمد؟
ـ
قربان، من كه میرفتم، اون وارد شد.
ـ
میشنوی؟ تو اگر آب به دست داری، نباید بخوری! مگر هزار بار بهت
نگفتم؟ تو باید اینها را بپایی! تو هنوز زنها را نمیشناسی، همین
كه چشم منو دور ببینند (كمی سكوت) مقصودم اینه كه هزارجور گند و
كثافت به خورد آدم میدند؛ برای سفیدبختی، جادو و جنبل میكنند.
وقتی من نیستم، شنیدی؟ تو باید دو چشم داری، دوتای دیگر هم قرض
بكنی، هواشان را داشته باشی! مثل این كه خودم همیشه كشیكشان را
میكشم. فهمیدی؟!
ـ بله
قربان!
ـ این
مرتیكهی نره غول، پسر عموی محترم، نمیدانم اسمش گل و بلبل یا چه
كوفتیه، مردم چه اسمها روی خودشان میگذارند! خب، این پسره بی آب
و گلم نیست. هر وقت میاد، سرش را پائین میاندازه و صاف میره تو
اندرون. خب، اون جا زن و بچه هستند، رویشان وازه. حالا آمدیم و پسر
عموی محترمه، به همه كه محرم نیست. مردم هزار جور حرف درمیارند.
توی چه عهد و زمونهای گیر كردیم! تو هیچ سر درآوردی این كیه؟
ـ چه عرض كنم؟!
ـ هان، من راضی
نیستم. تو یك جوری حالیش بكن! تو اندرون با منیر جناق میشكنه و
خیلی خودمانی شده. اگر من میخواستم از این راهها ترقی كنم، یك زن
خوشگل امروزه پسند میگرفتم، لباس شیك تنش میكردم، میبردمش مجلس
رقص، میانداختمش تو بغل گردن كلفتها تا باهاش برقصند، یا قمار
بازی بكنند و لاس بزنند. آن وقت مثل همهی این اعیانهای امروزه
كلاه قرمساقی سرم میگذاشتم. بله، مراد، تو از این حرفها كه چیزی
سرت نمیشه. حق هم داری. اما من روزی هزارتا از اینها را به چشم
خودم میبینم. من قدیمیام، اگر عرضهی این كارها را داشتم، حالا
حال و روزم بهتر از این بود كه هست. من هیچ راضی نیستم. تو یك جوری
بهش بگو كه من متجدد نیستم. اما همچین حالیاش كن كه به محترم
برنخوره! (حاجی به فكر فرو رفت).
ـ بله قربان، دیروز
عصر یوزباشی حسین سقط فروش گفت: اگر حاجی آقا اجازه بدند، حسابمان
را روشن بكنیم؛ چون میخوام برم زیارت.
ـ این مرتیكهی
قرمساق پدرسوخته خیلی سر من كلاه گذاشته. گمان میكنه من میخوام
صنار/سه شایی اونو بالا بكشم. من اگر یك موی سبیلم را توی بازار
گرو بگذارم، صد كرور تومن به من جنس میدند. كدام زیارت؟ به این
آسانی به كسی اجازه نمیدند. اگر اجازه و باشپرت میخواد، باید بیاد
پیش خودم! شاید به خیال افتاده كه پولهای دزدیاش را حلال بكنه؟!
اگر راست میگه جلو زنشو بگیره! از قول من بهش بگو كه واسهی این
چندره غاز من نمیگریزم. خب، پاخورشی چی خریدی؟
ـ قربان، خودتان
بهتر میدانید، آلو برغانی و سیب زمینی.
ـ مثلا چقدر آلو
خریدید؟
ـ یك چارك.
ـ این یك چارك آلو
بود؟ كارد بخوره به شكمشان! همه شكایت دارند كه از سر سفره گشنه پا
میشند. كدام خونهی وزیر و وكیله كه شب یك چارك آلو تو خورش
میریزند؟ برید ببینید! مردم شب تو خونهشان حاضری میخورند.
اعلیحضرت رضا شاه با اون چنانیش، صبح هیزم خونه را جلوش میكشند.
برای یك گوجه فرنگی دعوایی راه میاندازه كه خون بیاد و دلش ببره!
با اون عایدی، با اون پول سرشار. اما این هم یك چارك آلو نبود. من
دیگر چشمم كیمیاست.
ـ قربان، به سر
خودتان اگر دروغ بگم، از مشهدی معصوم بپرسید!
ـ پس مال من همهاش
حرام و هرس میشه! من آلوها را شمردم، بعد كه هستههایش را شمردم،
چهارتاش كم بود.
ـ قربان، شاید
ماشاالله بچهها خوردند. شاید آلوی بیهسته بوده!
ـ آلوی بی هسته؟
ـ قدرت خدا را چه
دیدید؟
ـ نه، برعكس، چون
خدا بندههای خودش را میشناسد كه چقدر دزد و دغلند، هسته توی آلو
گذاشته، تا بشه شمرد. من پوستی از سرتان بكنم كه حظ بكنید. همهتان
چوب و چماق میخوایید؛ مثل فیل كه یاد هندسون میكنه. باید دائما
تو سرتان چماق زد! مشروطه، آزادی، برای اینه كه بهتر بشه دزدید. در
كوزه بگذارید آبش را بخورید! من كه از…
در این وقت در كوچه
باز شد و مرد مسنی با لباس فرسوده وارد شد و یك كیف قطور به دستش
بود. پرسید: منزل حاجی ابوتراب این جاست؟
حاجی آقا: بله
بفرمائید، خواهش میكنم بفرمائید! و شخص تازه وارد را بغل دست خودش
نشانید و رو كرد به مراد: مراد، برو بگو سماور را آتش بیاندازند!
كسی كه تازه وارد
شده بود، گفت: خیلی متشكرم، چایی صرف شده.
ـ پس برو قلیان را
بیاور!
حاجی لبخندی نمكین
زد و به شخص تازه وارد گفت: مثل اینه كه سابقا خدمتتان رسیدهام.
اسمتان را درست به خاطر ندارم. بله، پیری است و هزار عیب و علت!
ـ بنده غلامرضا احمد
بیگی.
ـ عجب، شما آقا
زادهی بصیر لشكر نیستید؟
ـ چرا!
ـ یادتان هست كوچهی
شترداران منزل داشتید؟ ابویتان در قید حیاتند؟
ـ سال قحطی عمرشان
را دادند به شما.
ـ خدا بیامرزدش، نور
از قبرش بباره! چه مرد نازنینی! عجب دنیا فراموشكاره. من با مرحوم
ابویتان بزرگ شدهام و سالها میگذشت كه همدیگر را ندیده بودیم.
یادش بخیر! هر روز صبح با مرحوم ابویتان میرفتیم گذر لوطی صالح
چاله حوض بازی میكردیم. هنوز هم هروقت تو آئینه داغ زخم
پیشانیام را میبینم، یاد آن زمان میافتم. (قهقهه خندید و صدایش
میان بوی لجن در صحن هشتی پیچید). به جان كیومرثم قسم، من همهی
عمرم رفیق باز بودم. انگار دنیا را به من دادند.
ـ قربان، چوبكاری
میفرمائید، بنده غلام سركار هم حساب نمیشم.
ـ اختیار دارید! شما
مثل پسر خودم هستید. من همیشه پیش وجدانم از آن دعوای ملكی كه پیش
آمد و باعث رنجش ابویتان شد، شرمندهام. یعنی تقصیر بنده نبود،
مال ورثهی صغیر بود. وادار شدم كه اقامهی دعوا بكنم. اگر چه
قابلی نداشت. من همیشه میگم: سر و جان فدای رفیق! من همین چوب
وجدانم را میخورم. دیگر چه میشه كرد؟ امروزه روز كمتر آدمی پیدا
میشه. خب، ما پیرو قدیم هستیم. اهل محل به من معتقدند. هر وقت
مسافرت میرند، اگر مالی چیزی دارند، یا اهل و عیالشان را میارند
دست من میسپرند. من كه نمیتوانم خیانت در امانت بكنم. چه میشه
كرد؟ توی این شهر استخوان خرد كردهایم. بعد از فوت مرحوم ابوی
مردم چشمشان به منه! البته توقع دارند. دیروز حجهالشریعه آخوند
محل ـ شخص شریفی است ـ پیش من بود. میگفت: والله من چهل ساله
آخوند محل هستم، آنقدر كه مردم به شما اعتقاد دارند، به من ندارند.
من كه نمیتوانم مال صغیر را زیر و رو بكنم. یك پایم این دنیاست و
یكیش آن دنیا! خب، خدا هم خوشش نمیاد.
غلامرضا با پشت دست
تف حاجی را كه روی لبش پریده بود، پاك كرد و با دهن باز به
فرمایشات ایشان گوش میداد، بی آنكه مقصودش را بفهمد. حاجی باز به
حرفش ادامه داد: چه میشه كرد؟! هر كسی در دنیا یك قسمتی داره. من
هم تازه اسم بیمسمای حاجی آقا روم گذاشتند و كر و كری میكنم.
همچین دستم به دهنم میرسه. (با دستهای كپلی پشم آلودش حركتی از
روی ناامیدی كرد).
مراد غلیان آورد و
دست به سینه كنار ایستاد. آقا رضا تعارف را رد كرد. حاجی غلیان را
برداشت، یك پایش را بلند كرد و گذاشت روی سكو و در حالی كه غلامرضا
را دزدكی میپائید، مشغول غلیان كشیدن شد. غلامرضا كیف خود را باز
كرد و پاكت و كتابچهای درآورد. روی پاكت چاپ شده بود: “شركت
كشبافی دیانت” و به ضمیمه یك چك سی و هشت هزار تومانی بابت منافع
ششماههی سهام شركت برای حاجی آقا فرستاده بودند.
حاجی آقا كه كاغذ و
چك را میشناخت، شستش خبردار شد كه غلامرضا مباشر تازهی كارخانهی
كشبافی است. و دید كه قافیه را باخته است. چون غلامرضا از این یك
قلم دارائی او اطلاع داشت، حرفش را عوض كرد: بله، امروز كار و
كاسبی نمیگرده!
در دالان صدای
بچهای شنیده شد و كفش دمپایی كه به زمین كشیده میشد. حاجی دید
دخترش سكینه است. در حالی كه با یك دست گنجشگ مفلوكی را كه پر و
بالهایش كنده شده بود و چرت میزد، به سینهاش میفشرد و دست
دیگرش را محترم گرفته بود. میخواستند از در بیرون بروند.
ـ از صبح تا حالا
چرخ منو چنبر كرده، آب نبات میخواد.
ـ به بهانهی بچه،
ننه میخوره قند و كلوچه! بگو خودم میخوام برم گردش بكنم. توی این
خونه این همه نقل و نبات كوفت میكنند. یك دقیقه پیش بود مراد نبات
خرید آورد. میخواستید یك تیكه بدهید دست بچه! وقتی این جا پیش من
اشخاص محترم هستند، هیچ كس حق بیرون رفتن نداره! دفعهی هزارمه كه
میگم. مگر كسی حرف منو گوش میگیره؟! اگر از این جا رد شدید،
نشدید! قلم پایتان را خرد میكنم.
ـ آخه این جا همیشه
یكی پیش شماست.
ـ خفه شو ضعیفه!
فضولی موقوف! با من یكی/بدو میكنی؟ منم كه توی این خونه فرمان
میدم. چرا بچه این قدر كثیفه، یك دستمال توی این خونه پیدا نمیشه
كه مفش را بگیری؟ آدم دلش به هم میخوره، آبروی صد سالهام به باد
رفت. این همه بریز و بپاش تو این خونه میشه، باز هم مثل خونهی ملا
یزقل زندگی میكنیم.
بچه مثل انار تركید
و به گریه افتاد. مادرش دست او را كشید و گفت: بریم، مادر جان، غضه
نخور!
حاجی رو كرد به طرف
بچه: عیب نداره، قربون، میگم مراد برات آب نبات بخره! برو آب نبات
بگیر!
محترم از دالان
برگشت و بچه هم گریه كنان به دنبالش. حاجی گفت: مراد!
ـ بله قربان!
ـ برو این بچه را
ساكت كن!
بعد رویش را كرد به
غلامرضا: شما را به خدا ملاحظه كنید!
ـ عیب نداره،
ماشاالله خانهی بچهداریه!
ـ
دورهی آخر زمانه. بله، میخواستم بگم هنوز سرمایهی اولی مستهلك
نشده، تا خرخرهام توی قرضه، چه بكنم؟ از ارادت قلبی است كه به
آقای میمنت نژاد دارم. خب، اگر بنا بشه من كنار بكشم، كارخانه
میخوابه. یك مشت كارگر لخت بیچاره گشنه میمانند. خدا را خوش
نمیاد. در ضمن، خب، صنایع میهن هم ترقی میكنه، خودش خدمتی به
جامعه است. وانگهی می خواستم یك لقمه نان حلال از توی گلوم پائین
بره. ما كه مثل كارخانههای دیگر نخ پوسیده نمیخریم كه جوراب
ارزان تمام بشه. با چه جان كندنی اسعار خارجه تهیه میكنیم و نخ دو
قز Fild,Ecosse
امریكایی وارد میكنیم، آن وقت تازه قیمت جوراب ما مثل كارخانههای
دیگره. پدر رقابت بسوزه! خودتان كه بهتر مسبوقید. باور بكنید من
ماهی سه هزار تومن ضرر میدم.
در این
بین در كوچه باز شد و مرد آبله روی سیه چردهای كه كت و شلوار گشاد
سیاه به بر و كلاه كپی به سر داشت، وارد شد و تعظیم كرد. حاجی آقا
بی آن كه او را دعوت به نشستن بكند، به طرف او برگشت و گفت: سلام
علیكم آقای خلج پور، شما هنوز حركت نكردی؟
ـ قربان
منتظر باشپرت و سفارشنامه هستم.
ـ
باشپرت و همهی كارها حاضر شده. همان طوری كه گفتم: ده طاقه فرش را
با مشخصاتی كه دادم، هفتهی پیش به آدرس سفارت ایران در بغداد
فرستادم. شما همین الان میری پیش دوست علی، باشپرت و سفارشنامه را
از اون میگیری و فورا حركت میكنی! بغداد كه وارد شدی، یك راست
میری سفارت، از قول من به آقای سفیر عرض سلام میرسانی و قالی را
تحویل میگیری و میدی به شیخ حمزهی شموعیلی!
ـ پیشتر
كه طرف شما ابوقنطره و شركاء بود!
ـ آقای
سفیر اینطور صلاح دیدند. این تجارتخانه خوش معاملهتره. همان طور
كه گفتم همین الان برو پیش دوست علی، حجرهی غضنفری! خودت كه
میدانی!
ـ به
روی چشم!
ـ راستی
خوب شد یادم آمد. دو صندوق تریاك هم آنجا پیش حاجی عبدالخالق
جاپلغی دارم. از قول من سلام میرسانی، میگی زودتر حسابش را
بفرسته! تا حالا ششماه میگذره كه خبری ازش ندارم. (با خودش: عجب
اشتباهی كردم. اگر به هنگ كنگ فرستاده بودم، سه مقابل استفاده
داشت). در هر صورت این سفر مثل دفعهی پیش برایمان حسابتراشی نكنی!
خب، انعام و پول چایی و اینها پای من نیست. چون شما نمایندهی
بیاتالتجار در عراق هستید. پس بیخود معطل نشو، همین الان برو به
كارهایت برس!
ـ بروی
چشم!
ـ به
سلامت!
خلج پور
مثل این كه هزار سال درباری بوده، پس پسكی رفت و یك تعظیم دیگر كرد
و به عجله بیرون رفت. حاجی به طرف غلامرضا برگشت. دفتر رسید كاغذ و
چك را امضاء كرد و كاغذ را با چك گذاشت زیر دشكچه و دوباره نی
قلیان را به دهن گرفت. غلامرضا كیفش را بست و بلند شد:
اجازه میفرمائید؟
حاجی:
ببخشید به شما زحمت دادم. رویم سیاه كه چیز قابلی نداشتم. راجع به
شما با آقای میمنت نژاد صحبت خواهم كرد و امیدوارم باز هم خدمتتان
برسم!
غلامرضا
از شدت فقر و بدبختی و ناكامیهایی كه دیده بود، به حرف خودش هم
اطمینان نداشت و دنیای خارج برای او معنی خود را از دست داده بود.
حرفها و تعارف چرب و نرم حاجی در كلهی او انعكاس عجیبی پیدا كرد.
از پدرش شنیده بود كه حاجی ابوتراب نام طراری به حقه و زور املاكی
را كه در ورامین داشتند و تنها ممر معاش آنها بود، بالا كشیده
است. اما رفتار مهربان و لحن مطمئن حاجی به قدری در او اثر كرد كه
به بیریایی و سادگی حاجی ایمان آورد. بیآنكه از منافع كارخانه و
معاملات قالی و تریاك سر دربیاورد، تعظیم بلندی كرد و خارج شد. با
خودش گفت: چه شخص سلیمی! خب، حاجی از آدمهای پاردم ساییدهی
امروزه نیست؛ برای همین میمنت نژاد سرش كلاه میگذاره!
حاجی
سینهاش را صاف كرد: مراد!
ـ بله
قربان!
ـ آب
نباتی چیزی واسهی بچه خریدی؟
ـ بله
قربان.
ـ این
غلیان كه چاق نیست. از صبح سحر بوق سگ آدم را به خیال خودش
نمیگذارند. همهاش دردسر. این غلیان را انیس آغا چاق كرده؟
ـ انیس
آغا دستش بند بود، محترم خانوم غلیان را چاق كرد.
ـ بگو
از سر خودش واز كرد! ما شدیم توی این خونه تیكهی سر سیری. چرا
هنوز كیومرث مدرسه نرفته؟ میترسم این هم مثل برادر بزرگش قاپ
قمارخونه از آب دربیاد. نه، اصلا كاری نداشته باش، ببینم خودش میره
یا نه؟! سر پیری قاپچی باشی در خونه شدیم!
ـ قربان
یادم رفت خدمتتان عرض بكنم، دیروز كه شما تشریف بردید، آقای حجت
الشریعه تشریف آوردند. یك دوایی خریده بودند، گفتند معجونه! به من
ندادند. گفتند بعد خدمتتان میرسم.
حاجی
(كنجكاوانه): دوا آورده بود؟ گرد بود یا آب؟
ـ چه
عرض بكنم آقا، تو كاغذ پیچیده بودند.
ـ باز
هم این آخوند! خدا پدرش را بیامرزد! راستی مراد میخواستم یك چیز
ازت بپرسم!
ـ
بندهی كوچك، زر خریدم، خانه زادم.
حاجی
(چشمك زد و نگاه تندی كرد): پیش خودمان بمانه!
ـ
اختیار دارید حاجی آقا!
ـ گفتم پیش خودمان
بمانه، فهمیدی؟ تو هم تقریبا هم دندان منی! هشتاد سال چربتر داری.
زن آخری هم كه گرفتی، جوانه. میخواستم بدانم بچهات شده؟
ـ قربان، این زنم
جوان نیست، دختر خالمه. منم او را گرفتم كه سر پیری چك و چانهام
را بنده و آب تربت تو حلقم بریزه،
ـ تو همهاش با من
تعارف و تكلف میكنی. تا حالا یك كلمهی درست از دهنت بیرون
نیامده. آیا از كسی شنیدی كه مرد هشتاد ساله یا نود ساله آنهم با
ورم بیضه، مثلا اگر دوای قوت كمر بخوره، بچهاش میش |