از دیگران

صفحه نخست

     

 

نقد کارهای آریانه یاوری در نشریه «پوشه»

نوشته: خسرو وزیری

چهارشنبه شانزدهم سپتامبر، دفتر شعر آریانه ی یاوری به نامِ « سرمه دان خاک گرفته » بدستم می رسد . کتابی که تازگی ها به چاپ رسیده و پر از راز و نیازهای احساسی یک زن است . یک زن که احساساتش بدجوری با خنجر نامردمی ها زخمی شده و داغ این جراحت سال هاست که بر قلب و روحش حک شده . آریانه را از روی شعرهائی که برای گذاشتن در صفحه های « شعر و ادبیات نشریه اینترنتی پوشه » برایم می فرستاد می شناسم . می دانم که در اروپا زندگی می کند، اما کدام کشور یا شهر را بدرستی نمی دانم . کتاب را انتشارات فروغ منتشر کرده است . روی جلدش با تصویر خیال پردازانه یک زن  مزین شده . اسم کتاب را که میخوانی  وسوسه می شوی تا آنرا را باز کنی و پشت جلدی دارد که عکس شاعر را با  سروده زیر دست به گردن کرده است .

خون تن من
آهای فرمان بران خونین
که به دیدن خون تن من آمده اید 
این تن مثله شده ی من

این پیکر مغرور من 
به حماقتهای جهل آلودتان می خندد
پیچ و تابهای تنم
و سوز عاشقانه ام
شبهای پیروز را می طلبد
دستانم را صلیب کنید
پاهایم را قطعه قطعه کنید
چشمانم را بسوزانید
 رو به محرابتان نخواهم آورد
...
کتاب آریانه را ورق می زنم . میخوانمش . جو شعرهایش می گیردم . کند و کاش می کنم تا از او بیشتر بدانم . در اینترنت با او و دیگر کارهای ادبیش ملاقات میکنم . در ادامه جستجو بر می خورم به صفحه ای که در مورد کارهای خودش نوشته:

... من از رویاهای بر باد رفته ی زنان و مردانی نوشته ام که باد، آنها را با خود برد. از کبره ی دستان زنانی نوشته ام که با بوی حنا بیگانه اند. از بیوه زنان جوان سیاهپوشی که رهی صد ساله دارند. از پیراهن کتان گاندی نوشته ام که بوی آزادی می دهد. از فاحشه های دربدر، از مردان کاغذی که از سبیلهای افتاده شان شرمنده اند. از دستار به سرانی که خدا را هم فریب داده اند. در این کتاب من خود دردم، اصلا درد دردم. درد زن بودن و انسان بودن که حتی نفسم را زندانی کرده اند. برای بوسه پرپر زدن، از غبار ..مه ..باران..طوفان ..خانه های بی شماره ...دستان نامرئی مردان شکارچی ..کوتوله ها ...خرمگسان محرک ...لرزیدن کودکان روی زباله های خیس ..سکوت در هم آغوشی....تصویرهای بی شکل...

من در این شعرها زاده شده ام و به خاک سپرده شده ام ...دردم ..عشقم ..شرابم ...دیوانه ام ..برهنه ام و برای یک مهربانی جان می دهم ...من به دنبال حق زیستن و هویتم و صدای عشق هستم. من گریسته ام در سفر واژه هایم، اما روبروی خدایشان زانو نزده ام

در سروده ای بنام سکنسار، از زجر و شکنجه ای که یک زن و در هنگام شکسته شدن، خرد شدن زیر بار پاره سنگ های پرتاب شده از سوی آدم های بی ترحم، تحمل می کند، با واژه هائی جاندار، سخن می گوید:

خونم بوی سنگسار می دهد،

و پستانهایم سوره ها را تف می کنند،

و خیابانهای وهم آلود برایم دعا می خوانند،

و دستان خونی مردان مومن بوی قانون می دهد،

و کولی ها کوچ کرده اند

آها ...

تا آواز آزادی بخوانند.

من در وسعت تاریخ دنبا ل پوتین هایم می گردم،

و مادر در پستوی خانه دنبا ل غنایم هزاره های تاریخ می گردد.

و بچه های پا برهنه با پاره سنگها،

کلبه ای برای شا نه های گناه می سازند،

تا مردی آرام بخوابد.

من خواب اسبان سیاهپوش را می بینم،

آریانه در مورد به تاراج رفتن تن های پر از احساس دختران و زنان هم میهن مان در سرزمین های بی ترحم و وادی وحشت و خشونت چنین می سراید

تنم در خیابان های کابل و کراچی به حراج می رود

اندیشه در خون می رقصد

خشم و غضب پشت درهای بسته گر گرفته ...

و در شعری دیگر بنام « کفش هایتان را بپا کنید » می گوید:

کفش هایتان را بپا کنید

من فروریختن معابد ریا را می بینم

و تنم به آشفتگی سیاه مغزان می خندد

من در حجله های خودفروشان خیابانی خواب آزادی می بینم

کفشهایتان را بپا کنید ...

برای شهرزاد شعری دارد که بسیار زیباست . نمی دانم شهرزاد را می شناسید یا نه . شهرزاد هنرمندی بود که با حرفه رقصندگی به سینمای ایران پا گذاشت و به کمک یکی از هنرپیشگان صاحب نام پیش از انقلاب به خارج از ایران سفر کرد . به تحصیل در رشته سینما پرداخت و تا آنجا رفت که در این رشته هنری موفق به اخذ دیپلم کارگردانی از یکی از دانشگاه های بنام هنرهای دراماتیک جهان شد . شهرزاد، هنرمندی بود که با رقصیدن روی صحنه کاباره ها به عالم هنر پا گذاشت و تا زمانی که انقلاب پیروز شد، مدارج ترقی را پیمود و حتی بر صندلی کارگردانی هم تکیه زد. به گمانم فیلمنامه هم نوشت و در یکی دو فیلم هم بازی شایسته ای ارائه داد . اما بعد از انقلاب در طوفان خشم و تعصب ذوب شد، سوخت . هنرش پرپر شد . اجازه شرکت در فیلم ها را به او ندادند . خانه نشینش کردند و به بوته فراموشی سپردندش . آریانه در کتاب شعر خود از او چنین یاد می کند:

در میان قهوه خانه ای که بوی بنگ وافیون میداد

دخترکی را دیدم

برای هزاران افعی مستانه می رقصید

و شبها با اضطراب از کوچه های بدنام شهر

می گریخت

من شهرزادی دیدم

با وعظ وموعظه میرقصید

و در سایه ی تاکها غم هایش را چال میکرد

و شبها هذیان را در گوش مادرش نجوا

و صدای تندرها را با ناودان خانه تقسیم میکرد

و لرزش سکوت را در آینه نقاشی ...

باز هم کتاب را ورق می زنم. ورق می زنم و ورق می زنم . واژه های آریانه جلو چشمم رژه می روند . می رقصند و در پایان یک روز سنگین پلک هایم مثل دو سنگ آسیا روی هم می افتند . خواب مرا می رباید .

از سوی همکاران نشریه اینترنتی پوشه:
خسرو وزیری
این نوشته را میتوانید در ماهنامه بازار چاپ مونترال، کانادا، شماره ویژه اکتبر 2009  بازدید کنید

لینک منبع:

http://www.poosheh.com/new-poosheh/pish-225.html