|
شام
با
کارولين
" از
مشترى هاى دائمى اينجا هستى مى دانم. "
- از کجا مى دانى؟
" منهم هستم، تا حالا مرا نديده اى؟ "
- توجه نکرده ام!
" تو بيشتر اوقات با کسى هستى، گاه مرد است و گاه با
زنى که کمى از خودت جوان تر است "
و درحاليکه چهره ام را گشت مى زد، لبخندى را تا زير
چشمان زيبايش کشاند و ادامه داد:
" رد پاى خوشگلىى رو به اتمامى به خوبى در چهره اش
پيدا است، و مى رساند که از جاذبه سکسى بهره کافى
داشته است. همسرت است؟ البته گاهى نيز تنها مىآئى، مثل
امروزکه فرصتى شد براى من."
همه اين
ها را يک نفس و بدون تپق رديف کرد. با آمادگى آمده
بود. البته اين فرصت را به من داد که تمام چهره، لبها،
دندان ها، آرايش مو و حتا قسمتى از سينه هايش را که بى
قيد و آزاد از چاک پيراهنش پيدا بود خوب براندازکنم. و
بوى عطرى را که گويا درست قبل از اينکه بى اجازه
بنشيند روى صندلى جلوى من، به جاهائى از اندامش زده
بود، فرو دهم و دريابم که بوى پذيرا وخوشايندى است.
درست مى گفت، گواينکه زياد به اين رستوران نمىآمدم،
ولى بيشتر همراه داشتم..چون گاه در مصرف آبجو، کمى
زياده روى مىکنم، وقتى همراه دارم، خيالم راحت است که
رانندگى نخواهم کرد.
اين جا،
نورش زياد است، دوست ندارم. البته يکى دو گوشه دنج با
حال دارد که متاسفانه بيشتر وقتها خالى نيست. اما امشب
شانس آوردم. هم آنجائى را که مىخواستم جا پيدا کردم،
هم ...چه خو شگلى!... ازکجا پيدایش شد؟ از اين همه آدم
چرا من؟ نه جوانم و نه سروشکلم حرفى براى گفتن دارد.
ولى خير برگردان که نبايد باشم.
يکبارديگرصورتش را با دقت کاويدم، و از بيم اينکه از
دست نرود با ملايمت و حالت طنز گفتم:
- کى به تو اجازه داد، که بيائى سر ميز من؟
از چشمانش فهميدم که دستم را خوانده است. بنظر من پخمه
ترين زن هم، خيلى راحت دستِ ارغه ترين مرد را مىخواند.
مردها تصورشان اين است که بازى را اداره مىکنند. ولى
واقعيت اين نيست. زنها مىخواهند، تا مردها اينطور فکر
کنند. آنجا که نخواهند، هيچ مردى به بازى گرفته نمى
شود. بر اين شناخت، حالت برخاستن گرفت، و با لبخندى که
از جنس تير خلاص بود ، گفت
" اگر نا راحتى مى روم؟ "
جوابش را ندادم و در حاليکه صورت غذائى را که برايم
آورده بودند نگاه مىکردم، گفتم :
- با آبجوى سرد ميانه اى دارى؟
اوهم جوابم را نداد، و وانمود کرد که، چون دارد صندليش
را جا به جا مىکند نشنيده است. منهم ديگر تعارف نکردم،
و با عوض کردن موضوع گفتم:
- اسمت چيست ؟ .... تو هنوز خودت را معرفى نکرده اى.
با دلربائى قشنگى گفت:
" اولن تو فرصت ندادى، ازآن گذشته، با يک خانم، که
ازچشمانت مى خوانم ازش بدت نيامده، و خب، خوشگل هم
هست، اينطور زبر و زمخت حرف نمى زنند.
با کمى مکث! ضمن درازکردن دستش، گفت:
" اسمم، کارولين است، و دختر صاحب اينجا هستم. "
دستش را به نرمى فشردم، ولی خودم را معرفى نکردم، و
گفتم :
- گو اينکه زياد اينجا نمى آيم، ولى تو را تا امشب
نديده بودم. کمک پدرت کارمى کنى؟
" هم بله هم نه. گاهى کاغذ هايش را جمع و جور مىکنم.
جورى تنظيمشان مى کنم که راحت بتواند از آنها سر
دربياورد. مى گويد:
( کار حسابدار ها به درد مامورين دارائى مى خورد)
و گاه پشت بارمى ايستم، اما نه بعنوان مسئول بار. خرج
و دخل را زير نظر مىگيرم. و مشترى ها را، مثل يک تماشا
گر. آمد و رفت وحرکات بعضى از آنها جالب و سرگرم کننده
است. يکى ازآنهائى که خوب توى ذهنم مانده است تو
هستى."
رنگ
چشمانش آميزه زيبائى از خاکسترى و آبى بود، و شوخى
دلنوازى آنها را به گردش در مى آورد. صدايش آهنگ
گيرائى داشت، و کلمات سوار بر آن به آرامى گوش را مى
نواخت و مجذوب مىکرد. پر انرژى و سرحال بنظرمى رسيد.
نشان نمى داد که رنجشى از زندگى داشته باشد. " يا شايد
فقط نشان نمى داد "
ملوسى
گربه اى را داشت که موش خواهندگى را، ملايم و بى آزار
به بازى گرفته باشد. و اندامى که اصولن بايستى بخاطر
امکانات متنوع غذائى رستوران نوع ديگرى باشد، متناسب،
دلخواه، و خوشتراش بود. نمى دانم با آن چشمان زيبا مرا
چه رنگى! مى ديد؟ مشکوک بودم، به بازى گرفته شده ام،
يا تصادفن، بليطم شماره هايش جوردرآمده است؟
- از
اين همه آدم چرا من؟
نگاهش را مات و بى حالت به صورتم دوخت و با تعجب گفت:
" چرا تو؟ نمى دانم منظورت چيست؟ مگر کارى کرده ام؟ "
داشتم دست پاچه مى شدم که توانستم خودم را جمع و
جورکنم.
- آمده اى خلوتم را بهم زده اى، ولى از سئوالى به اين
رو راستى تعجب ميکنى؟ هدفت از آمدن به اينجا و مثل کسى
که مدتهاست مرا مى شناسد سرصحبت را بازکردن، سئوال
ندارد؟
خنده اش آرامم کرد.
" دارى
با من حرف مى زنى يا سخنرانى ميکنى؟ اين عادت همه
آنهائى است که عينک به چشم مى زنند، در هر فرصتى کتاب
مى خوانند و پاره کاغذهائى را سياه مى کنند. اين آدم
ها همه چيز را يکجور ديگر مى بينند، و بهر موضوعى با
ديدى رمانتيک نگاه مىکنند. من اين چند ماهه که مشترى
هاى زيادى را زير نظر داشتم، تو تنها کسى بودى که توى
اين سروصدا کتاب مى خواندى، و گاه چيزهائى هم مى
نوشتى، بخصوص که مى ديدم از راست به چپ قلم را ميرانى.
گوشه هائی را که مى نشستى، نوع غذائى را که سفارش
ميدادى، کتاب جيبى که هميشه همراه داشتى، همه اش برايم
جالب بود. گاه آنقدر به کارهاى تو توجه مى کردم، که
يکى دو بار پدرم مانع شد، و گفت:
( مشترى آزرده مى شود ).
خيلى دلم مى خواست، فرصتى پيش بيايد تا با تو صحبت
کنم، و امشب جورشد . قبل از اينکه حرفى بزنى، خواهش
ميکنم اجازه بدهى که امشب مهمان من باشى، و حتا اجازه
بدهى نوع غذا را هم من سفارش بدهم. مى دانم که نوشيدنى
را آبجو مى خورى، آبجو بشکه خوشمزه اى داريم، در ليوان
هاى يخ زده، از آن ليوانهاى بزرگ و دسته دار،
ليوانهاى: پطرکبيرى! "
و ساکت شد.
- تو به ازا چند کلمه من، مدتها حرف مى زنى، بعد به من
مىگوئى، چرا سخنرانى ميکنم؟
دستش را روى دستم که روى ميز بود گذاشت و گفت:
" باشه؟ "
منتظر فشار بودم، که نداد، و آرام گفت:
" بگو مگو چرا ؟ "
قبول کردم.
از وراى شيشه مه گرفته، بيرون محو ديده مى شد. با
دستمالى شفافش کردم. دانه هاى ريزى از آسمان مى ريخت.
برفى سبک بود يا مانده باران آنروز بعد ازظهر، نمى
دانم. حال خوشى داشتم. رويم را که برگرداندم، گارسونى
شيک و مرتب، مودب کنارش ايستاده بود، و داشت دستوراتش
را ياد داشت مىکرد. کارش که تمام شد نگاه رضايتش را
نثارم کرد.
"
انگليسى را خوب حرف ميزنى، هرچند با کمى لهجه، ولى
شيرين و صحيح. کجا ياد گرفته اى؟ "
داشت مسير ديگرى به صحبت مى داد. هنوز کمى حالت نا
باورى داشتم. با کنجکاوى، و کمى جدى پرسيدم :
- نگفتى چند ساله اى؟ مجردى؟. گويا اين جا فقط بعضى
وقت ها آنهم شب ها مى آئى، کار روزانه ات چيست؟ "
اخم و چهره جدى او را ديدم. با لحنى که آرامش قبلى را
نداشت گفت:
" بنظرنمى آيد که حرفه ات بازجوئى باشد. دوست تازه
آشنايم، نشسته ايم شامى با هم بخوريم همين، دوستانه و
ملايم با هم صحبت کنيم و بيشتر، از اين زمان کوتاهِ با
هم بودن لذت ببريم. اين همه زبرى براى چيست؟ به احتمال
همين امشب و همين شام، آخرين با هم بودن ماست. فرصت
بدهى همانطورکه اسمم را گفتم ، سايرکنجکاوى هايت را
نيز آرام مىکنم، ضمن اينکه من هنوز، حتا اسم تو را نمى
دانم." و با لبخند حرفهايش را پايان داد. از خودم بدم
آمد. تصميم گرفتم از همه توان ِآرامش ام يارى بگيرم،
درخودم فرو رفتم.
اين
حالت مردها، بخصوص نوع ايرانى آن، براى خودش حکايتى
است. زمينه اى که مى بينند هوا برشان مى دارد، و شروع
مىکنند به تحکم، که بى شک ريشه درمردسالارى جامعه
دارد، و متاسفانه به وجودمان الصاق شده است. و بيشتر
اوقات کاردستمان مى دهد. کسى نبود به من بگويد، مرد
حسابى، تو که در رويا هم نمى ديدى، که درخلوت يک
رستوران نا آشنا ناگهان يک زيبا چهره ى خوش اندام ِبگو
بخندى عين يک شاخه گل بيايد سراغت و حتا به شام هم
دعوتت کند ، اين قمپز چه بود که پاک او را که به راه
بود چنين آزردى؟
" دلخور
نشو. همانطورکه گفتم: اسمم، کارولين است، کارولين
اسميت، اصلم ايرلندى است. سى ساله و بيوه ام، از شوهرم
جدا نشده ام، يک روزصبح، پريد و ديگر نتوانست برگردد.
درحقيقت هنوز اوج نگرفته، پر و بالش سوخت "
اشک
غليظى، چشمان آشوبگرش را پوشاند، دستمالى را روى هردوى
آنها گذاشت و ملايم فشارداد. و تا گارسون آبجوئى جلو
من و "
Bloody mary
" خوشرنگى جلو او نگذاشت با ريزش اشک در جدال بود.
تصميم گرفتم به پاس محبتش، پيشانيش را ببوسم و شام
نخورده خودم را ازوضعى که برسرم آوار شده بود برهانم.
ولى دلم نيامد. خودم را مقصرمىدانستم، نمى دانم چرا
مثل کسى که قصد ازدواج دارد، با آن حالت چکشى هم سنش
را پرسيدم وهم وضعيت تاهلش را جويا شدم، آنهم من که
معمولن حرف يوميه ام را هم به زور مى زنم. واقعا گاهى
اوقات....لعنت بر شيطان. حال خوشم که برخاسته ازشبى که
داشت خاطره انگيز مى شد، دگرگون شده بود. وضع خوبى
نداشتم. بىتاب روى صندلى تکان مىخوردم و نمى دانستم چه
کارکنم وچه بگويم. اما نگاه مهربان وچهره زيباى او به
يارى ام آمد. دستمالى را برداشت و با صدائى آرام پوزش
خواست. و بى مقدمه ليوانش را جلوى رويم گرفت وگفت: "
به سلامتى تو که دعوت مرا، و حالا هم حالت درهم ريخته
ام را قبول و تحمل کردى. و کمتر از نصف ليوان را
سرکشيد. کم کم، روبراه مى شدم، و نفسى را که حالا راحت
بالامى آمد، بى فشار رها کردم.
من
معمولن با ليوان آبجو بازى مى کنم، اهل سنگين زدن
نيستم، ولى او، با حرکت بعدى تقريبن همه ليوان را که
بدون شک از آبجوى من قوى تر بود، فرو داد. احساس کردم
دارد خودش را مى سازد، و آماده مى شود تا وارد اصل
ماجرا بشويم. هنوز نمى دانستم چرا من؟ متوجه شده بودم
که داستان علاقه و عشق! دريک نگاه نيست، آنچه که
معمولن در چنين مواقعى پيش مى آيد.
"
همپائى نمى کنى؟....ليوانت تکان نخورده، آبجو سردش خوب
است "
صورتش
گل انداخته بود. ولى بخوبى هر دويمان ّرا اداره مى کرد
وتوجه لازم را داشت. دنبال مطلب مى گشتم، نمى دانستم
چه بگويم و چگونه، که باز ناراحت نشود. گارسون شام را
آورد. و ليوان پر مرا با خود برد. نگاه پرسان مرا که
ديد، گفت:
" گرم شده بود ، گفتم سردش را بياورد "
تشکر کردم، ضمن اينکه ديدم ديگر براى خودش سفارش نداده
است، و فهميدم که حرفه اى نيست.
- گفتى،
امشب که جدا شديم، ديگر تو را نخواهم ديد، و ديگر
ديدارى با هم نخواهيم داشت. چرا؟
خنديد، ولى قاطع گفت:
" چرا؟، تو براى تکرار آن دليلى دارى؟ "
- راستش، من براى همين دفعه هم دليلى نمى بينم، و همين
بى دليلى، شايد، بهترين دليل تکرارآن باشد.
" نه تنها انگليسى را خوب حرف مى زنى، بلکه، خوب هم
مکالمه مىکنى "
- ولى نه آنقدرخوب که بفهمم چه ميگوئى!
اين
دفعه نوبت من بود، که ليوان آبجو را تا بيش از نيمه،
يک نفس بروم. سردى و بعد گرما يش روبراهم کرد. ليوان
را که روى ميز گذاشتم، ديدم که با تمام حواس نگاهم
مىکند.
"
توکماکان مى توانى هر وقت بخواهى به اينجا بيائى، ولى
من ديگر هرگز پايم را در اين رستوران نخواهم گذاشت. و
به احتمال، از اين شهرخواهم رفت. " گيج شده بودم.
راحت، گه گاه در اين گوشه دنج خودم را مى ساختم. چه بى
انصافانه آن را از دست دادم. و همين را به او که نمى
دانستم چرا مغبون و ساکت نشسته است گفتم، و بى توجه به
او ليوانم را خالى کردم.
" بگويم
ليوان ديگرى بياورد؟ "
- نه! متشکرم. متشکرم براى همه چيز، شام، آبجوى سرد،
مصاحبت، و...
" و چى ؟ "
- و آن چهره شيرين و چشمهاى زيبا، که شبِ تنهائى مرا
رونق داده است.
" نويسنده اى؟ معمولن آنها، ازکسى که خوششان بيايد، او
را به عرش مى برند. "
- تو که اين را ميدانى، يعنى متوجه شده اى، چرا فرار
ميکنى، حتا شهرى را که درآن هستم ترک ميکنى، چرا؟
جوابم را نداد. احساس کردم دارد ازآنجا فاصله مى گيرد.
سرش را پائين گرفته بود، و داشت به ذهن و فکرش تمرکز
مى داد. صدايش را در آن همه، همهمه، به سختى مى شنيدم.
"....با
او در يکى از پروازهاى مشترکى که داشتيم آشنا شدم. يک
صبح گرم جولاى، تابستان چهار سال پيش، از لندن مى
رفتيم به خاوردور.
پنج سالى بود که درخط هوائى بريتانيا، اول بعنوان
ميهماندار و بعد سر پرست پرواز، کار مى کردم "
بدون
پرسش از من، سفارش قهوه داد. مثل اينکه تصميم گرفته
بود ديگر با من نباشد. ازآنجا رفته بود، براى خودش حرف
مى زد، داشت خاطراتى را زيرو رومىکرد. به حال خودم
رهايم کرده بود. آزاد بودم هر طور مىخواهم فکر کنم.
بنظر ميرسيد، همه برنامه هاى امشب نيز براى ياد آورى
مسائلى بود که داشت مرورمى کرد. اما چرا براى من، يا
اگر براى خودش چرا در حضور من، و چرا با اين همه زمينه
چينى؟ هنوز قهوه اى آورده نشده بود، که باز شروع کرد
" کمى
دير از خواب برخاستم، شب را خوب نخوابيده بودم. تا
خودم را آراستم، صبحانه نخورده راهی فرودگاه شدم.
آنروز با ميهمانداران جديدى همکاريم را شروع مى کردم.
قبلا به آنها معرفى شده بودم، ولى در هر پروازى آنچه
که محيط را مى سازد، اخلاق و رفتار" کاپيتان " است.
اوست که همه کاره پرواز است. به فرودگاه که رسيدم حدود
پانزده دقيقه دير شده بود . قرار و رسم بر اين است که
گروه پرواز، حدود دوساعت زود تردرهواپيما باشند، تا هم
امورفنى را مسئولين مربوطه، وهم امور رسيدگى به
مسافرين را گروه ميهمانداران برسى کامل بکنند. با بچه
هاى ميهماندارخوش و بش کردم و يکسر رفتم سراغ کابين
خلبان. وارد که شدم، با آنکه اصولن بايستى درجاى مخصوص
خودش نشسته باشد، نمى دانم چرا ايستاده بود. سرش را که
برگرداند، باچهره ى مردانه، خندان و مهربانى روبروشدم
که سنگينى بارتاخير را ازگرده ام برداشت، بجاى پاسخ به
سلامم، گفت:
" چه
صبح زيبائى. در اين پرواز تو سرپرست بچه هائى؟ صداى
گرمش، گوشهايم را نوازش داد. بر خورد صميمانه اش، که
کمتر در کاپيتان ها ديده ميشد، بخصوص وقتى پا به سن
باشند " ، خوشحالم کرد. با احترام و کمى لرزان به او
جواب دادم :
" قدرى
تاخير داشتم ، آمده ام پوزش بخواهم، و ضمنن با کاپيتان
اين پرواز طولانى از نزديک آشنا شوم. چشم ازمن بر نمى
داشت، مهندس پرواز هم ضمن ور رفتن با دکمه هائى،
دزديده براندازم مىکرد، و من زير نگاه هاى آنها داشتم
دستپاچه مى شدم. در حاليکه مى نشست، رويش را از من
گرداند و باطنز گفت:
" کاپيتان جان اسميت هستم "
به دنبال او بقيه، گروه فنى پرواز نيز خودشان را معرفى
کردند. خودم را پيدا کرده بودم، دستم را روشانه اش
گذاشتم و خيلى خودمانى گفتم:
خوب شد بالاخره برادر گمشده ام را پيدا کردم. منهم
کارولين اسميت هستم، سرش را برگرداند و با نگاه خاصى
گفت:
" ولى من هرگز خواهرى به اين خوشکلى نداشته ام "
مهندس پرواز که مرد جا افتاده خوش چهره اى بود، آرام و
شمرده گفت:
" ولى مى توانى گرل فرندى به اين زيبائى داشته باشى "
و بر خلاف انتظارم، مستقيم به صورتم نگاه کرد و گفت:
" درست نمىگويم؟ "
صحبت را بر گرداندم و گفتم:
" اولين پذيرائي ام را از زمامداران! اين کابين، با چى
شروع کنم؟ "
و به دنبالش آنچه را که براى صبحانه، "فِرست کلاس"
تدارک ديده شده بود رديف کردم . پس از کمى سکوت، بجاى
پاسخ به من، گفت:
" لطفن، اعلام کنيد که آماده پروازيم. و دستورات قالبى
هميشگى را براى مسافران بخوانيد! با کمى آشفتگى از
کابين بيرون آمدم.
از همين
جا شروع شد "
قبل از
اينکه ادامه بد هد، گفتم:
- قهوه ات سرد شد.
خواستم ازآن حال و هوائى که داشت آشفته اش مىکرد، کمى
فاصله بگيرد، هرچند شنيدن آنچه که تعريف مىکرد برايم
جالب بود. و متوجه شده بودم که شام امشب براى زمينه
سازى اين گريز است، که بدون شک پاره اى از زندگى اوست،
ولى من هنوز به دنبال آن بودم که چرا با من؟ آنهم با
زمينه چينى قبلى. تصادفى بود، يا با برنامه ؟ نمى
دانستم ، ولى نه صلاح بود و نه انصاف که خدا حافظىکنم،
ضمن اينکه علاقمند شده بودم ببينم جريان چيست. قهوه اش
را به دست گرفت، آرام شده بود.
" خسته
ات کردم؟ "
به راه تغيير جوّ رفتم
- چرا بايد بودن با خانم خوشکل و با محبتى خسته کننده
باشد؟ شايد براى تو باشد. بخصوص که نبايد آنى باشم که
تو مى خواهى.
ته مانده قهوه اش را چند بار چرخاند، و قبل از ته نشين
مجدد آن، با نگهدارى فنجان بين لبها تا قطره آخرش را
سرکشيد.
"
دنباله اش را ادامه نمى دهم، هم تو را خسته مى کند، هم
خودم تا گلو در اندوه فرو مى روم "
مى
توانستم به ادامه تشويقش کنم، تا قصه زندگيش را از
زبان خودش بشنوم، اما با اشاراتى که قبلن کرده بود کم
و بيش حدس مى زدم که ماجرا چيست و به کحا کشیده شده
است. و چرا حالا اینجاست. ضمن اينکه راست می گفت، کم
کم داشتم خسته مى شدم.
"...
بعد از آن واقعه، ديگر با هواپيما پرواز نکردم، و
مدتها به بها نه مريضى و انواع ديگرگرفتاريها از کارم
فاصله گرفتم. کمى که آرام شدم و خودم را پيدا کردم،
آمدم اينجا در اين شهر، تا مدتى را با پدرم باشم، با
اين اميد که ذهنم را مشغول کنم. چقدر به مادرى نياز
داشتم، تا به من آرامش بدهد، تا مشکلات را برايم کوچک
کند. تا دست مهربانش را به سرم بکشد، که نبود، سالها
قبل رفته بود. و در اين شبهاى تنهائى، در اين رستوران
بود که براى اولين بار تو را ديدم. چه شباهتى! مدتها
به تو و حرکاتت خيره مى شدم. ولى هر بار تا مى آمدم
رويايم را جمع وجور کنم و به آن شکل بدهم، مى رفتى، تو
زود نمى رفتى، من بيشتر احتياج داشتم. شبهائى که تنها
نبودى، بخصوص با آن خانم که مى آمدى، بى دليل دل تنگ
مى شدم. به دنبال فرصت مى گشتم تا ساعاتى را با تو
تنها باشم، تا از نزيک ببينمت، تا بياد او با تو حرف
بزنم. و امشب جورشد. "
هرچند
قرار نبود ادامه بدهد، ولى آنچه را که به من مربوط مى
شد توضيح داد و من جوابم را گرفتم. معلوم بود نمى
خواهد همه را گام به گام بازگوکند، تا همين جايش هم
کلافه اش کرده بود. لزومى هم نبود، من با اشاره اى که
قبلن کرده بود، برايم مشکل نبود. ولى پس ازآن ديدار
اوليه در پرواز لندن به سنگاپوردرکابين خلبان، چه
مسيرى طى شده است، نه مى دانستم و نه مى خواستم بدانم.
ازدواج کرده بودند، يا دو دوست باقى مانده بودند را
نيزنمى دانستم. ولى مى دانستم که دريکى ديگر ازپرواز
هاى صبح، بدون حضوراو، دريک سانحه تاسف آور، به علت
خطاى مهندس زمينى پرواز، رفته و او را تنها گذاشته است
. چه رخداد سنگينى. مثل راه رفتن در سر بالائى نفسم
بند آمده بود. خستگى به عضلاتم فشارمىآورد. بايد کارى
مى کردم، بايد يک جورى تمامش ميکردم ، يک جور خوبى.
- از
اينکه او را برايت تداعى کرده ام. نمى دانم چه بگويم؟
متاسف باشم يا خوشحال. ولى مى دانم که تو بغايت
زيبائى، و جوان، و مى دانم که آنچه بر تو گذشته بخصوص
شور و شوقت را درهم کوبيده است. ولى تو بايد در راه
آشتى گام بردارى، تو مى توانى، عشق را بر زين شواليه
ديگرى بنشانى، و زندگى را چون گلىخوش رنگ به رويانى.
خيلى دلم مى خواهد يک شام ديگر با تو باشم . نه در
اينجا در جائى ديگر، و مهمان من. اسمش را ميگذارم شب
کارولين، با توحرف دارم. دلم نمى خواهد دوستى که امشب
آغاز شده است همين امشب هم تمام شود، وتو را غرق در
گذشته اى که همه لحظاتت را درخود دارد رها کنم. خواهش
مىکنم قبول کن. با تمام دقت توى صورتم نشسته بود. عجله
اى براى رفتن نشان نمىداد. شب از نيمه گذشته بود،
رستوران داشت مى رفت که جمع و جورکند، سرو صدا کاملن
فروکش کرده بود. ته مانده قهوه ام درحدى سرد شده بود،
که تلاشم براى قورت دادن آن، کارى از پيش نبرد. حالت
انتظار را درچشمانم ريختم، دستهايش را که روى ميز بود
گرفتم و او را به تنگناى پاسخ کشاندم.
" تو
واقعن نويسنده اى؟ چون کلمات را خوب کنارهم مىگذارى، و
خوب مى توانى با احساس آدم بازىکنى. من نه تنها از
توجه وتعريف تو متشکرم، بلکه از آشنائى با تو خوشحالم.
من هم دلم نمى خواهد که دوستيمان يک شبه باشد. من هم
دلم مى خواهد ضمن حفظ خاطره " جان " با زندگى آشتى
کنم. ولى اگر قرار باشد بر پايه زيبائى من ( آنطور که
تو مى گوئى ) شواليه اى به سراغم بيايد، نه عشق که يک
هوس خواهد بود، و من چنين نمى خواهم. و پس از مکثى
کوتاه بدون فرصت به من که آماده جواب بودم، ادامه داد:
" من دو روزديگر براى حدود يک ماه به مسافرت مى روم،
از پیشنهادت با علاقه استقبال مى کنم ولى بماند براى
وقتى که برگشتم "
از جايم
برخاستم، ضمن تشکر مجدد ازنشستى که با هم داشتيم،
دستهايش را فشردم، سفرخوبى را برايش آرزو کردم، و
رفتم. گيج و مغبون.
تاروزها، ذهنم از حضور او تکيده نمى شد. واقعن بازى
هاى زندگى، گاه تا چه عمقى، ناجوانمردانه است.
فصل دوم رمان: شام با کارولین
داشتيم
اوج مى گرفتيم، کاپيتان شخصن با مسافران صحبت کرد:
" مسافران عزيز، به شما صبح بخير مى گويم. به اتفاق
سفرى دوازده ساعته را به " ملبورن " آغاز کرده ايم،
اميدوارم...."
و پاره اى مطالب ديگر. و در پايان مرا که مدتى بود
نامزدش بودم معرفى کرد:
" در اين سفر طولانى " خانم کارولين " سر ميهماندار
شماست."
و با کمى مکث که همه فکر کرديم حرفهايش تمام شده است،
ادامه داد:
" من مى دانم که چه سر ميهماندارى است. بشما ثابت
خواهد کرد...به من که ثابت شده... "
همه مسافرها يکديگر را نگاه کردند. معمولن کاپيتان ها
اينگونه با مسافرها صحبت نمى کنند، غير متعارف بود.
خجالت کشيدم. رفتم سراغش، در کابين را که باز کردم با
خنده گفت:
" دروغ که نگفتم؟ "
" ولى همه مسافران با تعجب بهم نگاه کردند "
" خب نگاه کنند."
" کاپيتان که اينطورى حرف نمى زند "
" مگر نمى دانى؟ من عاشقم، دلم مىخواهد، همه بدانند، و
خب اينطورى دوستانه تراست، دوازده ساعت وقت کمى نيست."
وقتى پس
از حدود شش ماه، تماس گرفت، و قبول کرد که دعوت به شام
مرا بپذيرد، باور نمى کردم باز از " جان " بگويد، و با
خوردن دومين ليوان شرابى که خودش انتخاب کرده بود،
برود سراغ شوهرش، و از خاطره آخرين پروازش با او ياد
کند... ولىکاش درهمين دنيا باقى مانده بود، و صحبت به
آنجائى که کشانده شد، کشيده نمى شد.
گوشى را که بر داشتم، بى مقدمه و بالحنى گوش نواز گفت:
" شک دارم مرا بشناسى " مستر امير" دعوتت به قوت خود
باقىاست؟ "
براى چند لحظه قاطى کردم. چيزهائى يادم مى آمد ولى جا
نمى افتاد. نتوانستم جواب درستى بدهم. براى پيدا کردن
خودم، گفتم:
- لطفن چند ثانيه اجازه بدهيد:
فورن متوجه شدم کيست و از چه ملاقاتى صحبت مىکند. اما
اسمش بيادم نمى آمد، نمى دانم چرا " کتى " در ذهنم
جارى بود. و بالاخره با تمرکز بيشتر پيدايش کردم.
-
کارولين! توئى؟ واقعن از شنيدن صدايت خوشحال شدم.
البته که دعوتم به قوت خود باقىاست باعث افتخار من
خواهد بود، که شام ديگرى را با تو باشم.
" شام با کارولين " ياد آور يکى از شب هاى فراموش
نشدنى من است.
" مستر امير" ! از کدام شام صحبت مىکنى، شامى که قبلن
با هم بوديم، يا شامى که قرار است ميهمان تو باشم. "
و خنديد.
- جواب اينکه از کدام شام صحبت مىکنم باشد براى وقتى
که تو را ديدم، مىخواهم سوپرايزت کنم.
" سوپرايز؟ چه خوب "
- شنبه شب چطوره ؟
" عاليه! "
- کجا؟
" من نظرى ندارم، مهماندار توئى، امير! "
- با رستوران 360 درجه چطورى؟
" آن بالا!؟...سرمان گيج نره!؟ ... کاملن موافقم! "
تلفن را
که قطع کرد، تمام گذشت شب اولى را که با هم شام
خورديم، و همه حرف هايش به آرامى، بر صفحه مغزم ظاهر
شد. و بيادم آمد که آن شب، چه برخورد پيش بينى نشده اى
بود. زيبائى چهره، و تراش اندامش حضورى ملموس يافت.
بوى دلنشين عطرش فضاى اتاقم را پر کرد، و اندوه نشسته
در جانش را، چنان حس کردم که ناگهان سرم تيرکشيد.
اعتراف می کنم که کاملن فراموشش کرده بود.
آن شب
که جدا شديم با اين اعتقاد که تکرار نخواهد شد، خدا
حافظى کردم. و ازروى ادب پيشنهاد کردم که اگر بازگشتى
بود، شام ديگرى با هم باشيم. و تلفن امشب او نشان داد،
که باز مى خواهد از زندگيش بگويد، چرا که جز اين نمى
تواند باشد. کاش بتوانم سنگ صبورى براى غم بزرگ زندگيش
بشوم. گمانم بر اين بود که:
شايد فاصله زمانى، خاکستر نشسته بر خاطره شوهر جوان و
خلبانش را بيشتر کرده باشد. ولى او را که ديدم، متوجه
شدم گمان درستى نبوده است. خوب شد زنگ زد و دعوت به
شامى را که فراموش کرده بودم، ياد آور شد و قبول کرد.
مدتى
بود که زمينه هاى افسردگى خفيفى، داشت جوانه مى زد.
ازخانه بيرون رفتن، و با خانمى زيبا و خوش حرف شام
خوردن، بى توجه به موضوع صحبت، حتمن مى تواند، فشارش
را کمتر کند.
"...ما
در يکى از پرواز هاى مشترکمان به " لاس وگاس " ازدواج
کرده بوديم، خيلى بى سرو صدا. قرار بود تا چند ماه
ديگر، مرخصى هايمان را هماهنگ کنيم، وترتيب جشنى را
درجزيره " فوجى" بدهيم. وقتى آن اتفاق افتاد من در يک
مرخصى چند روزه براى ترتيب تدارکات اوليه بودم. "
لباس
شيک و خوش دوختش، بهانه اى شد که اگر بشود، مسير را
عوض کنم.
- واقعن
زيبا و برازنده است. "
" پس حواست به من نيست؟... "ميلان " بودم، آنجا
انتخابش کردم.
- چى را در ميلان انتخاب کردى؟ قبلن گفته بودى انتخابت
مسير ديگرى داشته است. "
" خوشحالم که امشب سرحالى. علاقه من به نشست با تو،
براى همين است. خوب مى توانى با ذهنيت من باز ى کنى. "
چهره اش را براى دلخورى جستجو کردم. نيافتم.
-
کارولين! تو واقعن خودت مىدانى که چقدر زيبا هستى؟
نگاهت به ميز هاى ديگرهست؟ متوجه نگاه هاى آن ها شده
اى؟ "
" بله، و چه کنجکاوانه است. "
- بيشتر از روى حسادت است، کار! دستم ندهد خوب
است...چه حسرتى مى خورند:
" اين مرتيکه عوضى با آن ريخت و قيافه، ببين چى به تور
زده! "
" امير،
از حرف هايم در مورد " جان " خسته شده اى؟ مى بينم که
دارى به شاخه هاى ديگرى مى پرى. "
- من آمده ام که تو هرچه دلت مى خواهد حرف بزنى، باور
کن که با همه ی حواس گوش مى دهم. طبيعى است که در اين
بين اگر مطلبى به ذهنم رسيد، يا توجهم را جلب کرد مطرح
مى کنم. دلم نمى خواهد رنجيده بشوى. من خودم مدتى است
که رو براه نيستم، نمى دانم چرا، گه گاه " انگزايتى"
يقه ام را مىگيرد. و اميدوارم نشست وصحبت باتو، در رفع
آن موثر باشد. که تا حالا چنين بوده است."
" امير!
چرا " ديپرشن!؟ "، تو در ذهنم يک ايستاده در مقابل
مشکلاتى، و نحوه صحبت کردن و رفتارت به من آرامش مى
دهد. چى شده، حرف بزن، حرف زدن کمکت مىکند. "
- داشتم حرف مى زدم که تو دلخور شدى، و گفتى حواسم به
تو نيست. "
" همين گوشه و کنايه هايت است که برايم جالب است. هيچ
پرنده اى مثل تو از اين شاخ به آن شاخ نمى پرد. چه
شاخه هاى خوبى را هم انتخاب مىکنى. "
- کارولين تو که دارى دست مرا از پشت مى بندى، چه حراف
و مسلط شده اى، البته بهتر است بگويم بودى."
از پشتى
صندلى فاصله گرفت، دست هايش را روى ميز گذاشت، " کارى
که قبلن نکرده بود "، صورتش را مثل کسى که مى خواهد
صدايش را نشنوند، جلو آورد، به چشمانم خيره شد، و در
حاليکه چشمان رنگى و جذابش را اشکى نريخته مواج کرده
بود، آرام گفت:
" امير! "
و ساکت شد، داشت بغضى را فرو مى داد.
"...امير، چرا زندگى اين همه فشار دارد؟...چرا اين همه
با آدم بازى مىکند.؟ ...چرا خوشى ها بسيار زود گذر، و
فاصله تبديل آرزو به خاطره اين همه کوتاه است؟ "
با تمام
علاقه به حرف هايش توجه کردم. هرچند مدتى بود که ديگر
به من نگاه نمىکرد. و در خودش بود.ولى اين سئوال ها
داشت در مغزم جوانه مى زدند:
چرا با اين همه جوانى و زيبائى، و پس از بيش از يکسال
ازآن واقعه، هنوز با زندگى آشتى نکرده است؟
و هنوز کسى نتوانسته توجه او را جلب کند؟
چرا هنوز در ذهن و احساس عزادار است؟ شايد هنوز کسى را
که، بتواند جاى گزين درصدى از" جان " بشود نيافته است.
ولى بيشتر به نظر مى رسد که او راه نداده است. زمان
شوهر داريش آنقدر کم بوده، که از دست دادنش آن هم بدان
شکل، پريشانى خاطر برايش داشته است، بنظر من زمان مى
خواهد. ولى تاکى؟ نمى خواستم، اگر چنين است، با سئوالى
که مدتى بود در لبه بيان قرار داشت، تکانش بدهم. ولى
تصميم داشتم بهر شکلى مطرحش کنم. بهتر ديدم اول " اگر
بشود " کمى فضا را بچرخانم.
تانگوى
ملايمى با نور شمع هاى روشن هم خوانى داشت. قبل از
سفارش شام، و به دنبال سکوت کوتاهى که پيش آمده بود،
به او پيشنهاد رقص دادم. موافقتش کمى دست پاچه ام کرد.
گناهش را به شرابى که در من تاثير چندانى نکرده بود
حواله کردم. در حين رقص که نمى دانستم چقدر مى توانم
به او نزديک شوم، از دهانم پريد:
- ببينم کارولين، نمى خواهى ...
براى تمام کردن سئوالم، دنبال کلمات مناسبى مى گشتم...
ولى اجازه تمرکز نداد و ملايم و آرام نجوا کرد:
" نمى خواهم چى؟ "
و خودش را منتظر نشان داد.
- ...نمى خواهى، ازدواج کنى؟
" موافق باشى بنشينيم "
تعجبم را که ديد، اضافه کرد.
" نشسته بهتر مى توانيم حرف بزنيم. ضمن اينکه زير فشار
اين نگاه ها راحت نيستم."
براى اينکه قصد شخصى را در سئوالم دنبال نکند، ضمن
موافقت براى برگشت به سرجايمان، گفتم:
- من خودم را برادر بزرگ تو مى دانم، و اگر پا در حصار
تفکرت مىگذارم، مرا ببخش. دلم نمى خواهد خواهر خوشگل و
جوانم، کما کان، در تلاتم ِ اندوهى بزرگ غرق باشد. و
با تاکيد گفتم:
Life
is too short
... و خوشگلى و جوانى هم زود گذر است...
وقتى نشستيم، دستمالى را با ملايمت به چشمانش نزديک
کرد.
" امير! تو متاهلى؟ "
- بودم.
" پس آن خانمى که چندين بار تو را همراهى کرده بود،
همسرت نيست؟ "
- نه.
" امير تو را بخدا تلگرافى جوابم را نده "
واقعن متوجه نمى شدم، که قصدش چيست. شايد با همه
تذکرى که داده بودم سئوالم را شخصى گرفته بود. فکر من
بيرون کشاندن او از دنياى افسوس از دست دادن " جان "
بود. مىخواستم به نحوى با زندگىآشتىکند. مىخواستم آغاز
ديگرى داشته باشد. تا ادامه بودن با او، ادامه مراوده
بيشتر و مستمر با او که موردعلاقه من نيز بود،
ميسربشود. داشتم به اوعادت مىکردم و بودن با او
خوشحالم مىکرد. تنها بودم، حال و روز درستى هم نداشتم،
هم صحبتى با او در روحيه ام تاثيرى کارآمد داشت. اين
جورى که حالا بود، به ديدار هائى هراز گاه محدود مى
شد، دیدار هائی که ممکن بود بهر دليلى کاملن قطع شود.
ديدن گه گاه او، داشت به يک نياز تبديل مى شد. تصور
اينکه ديدار هايمان تکرار نشود، فکرم را مشغول کرده
بود. مدتى بود به سئوال او پسخ نداده بودم، و در سکوت،
افکار خودم را زيرو رو مى کردم.
" امير! کجائى؟ پس شامت کو؟ "
دست پاچه گارسون را صدا زدم.
- واقعن پوزش مى خواهم. گفتم که حال روحى درستى ندارم.
عجب ميزبان بى خيالى. و با مزه اى ادامه دادم: - خيلى
جرات مى خواهد، با نازنينى چون تو، بتوانى چنين بى
توجه باشى. براى همه تعارفات و مزه پرانى هايم تره هم
خرد نکرد. صورت غذا را گرفت، روى ميز گذاشت، و چيزى به
گارسون گفت که متوجه نشدم. و ادامه داد:
" لطفن قبلن مارتينى را بياوريد، بدون زيتون "
گارسون که رفت، گفت:
" مارتينى براى هردويمان سفارش دادم، اگر جرات دارى
بگو نه. "
واقعن آفرين! تا مى ديد دارم کم مى آورم، راه مى دهد.
- تا حالا نخورده ام. و نمى دانم با زيتون و بى
زيتونش چه فرقى دارد. من که مثل تو، شرق و غرب زمين را
بهم ندوخته ام. نظارت بر مسافران " فِرست کلاس "، و "
سِروّ " ميهمانانى چنان متمول، با دنياى من فاصله
زيادى دارد. يادم هست که گفته بودى در بعضى از مسيرها
هزينه بليط پرواز هاى درجه يک، از يازده هزاردلار هم
بيشتراست. سِروّ چنين مسافرانى، حتمن به آموزش کافى
نياز دارد. مارتينى با و بدون زيتون، که سهل است،
بايستى از نحو سرو خيلى چيزهاى ديگر نيز آگاه بود....
با اين همه، بزن بريم، بگذار، دشت کنم مارتينى را،
حالا گيرم بدون زيتون.
" امير من واقعن دارم به حرف زدن هاى تو معتاد مى شوم.
خوشم مىآيد ديده به دهانت بدوزم. عين تشنه اى که به
ليوانى آب گوارا برسد، نشئه ام مى کند." درست همانى را
عنوان کرد که در جان من وول مى خورد. من هم همين احساس
را نسبت به او داشتم.
خودم را پيدا کردم، و متوجه شدم که کم کم دارم به
منطقه ممنوعه پا مى گذارم. اين من بودم که داشتم به او
معتاد مى شدم. تلاش کردم دهنه سرکشى آغاز شده را بکشم.
نمى خواستم سد موجود شکسته شود. بهتر ديدم يک جورائى
سرو ته شب را هم بياورم. پس از مزمزه کردن مارتينى،
گفتم:
- بنظر نمى رسد چيز بدى باشد.
و ادامه دادم:
قصد من از اينکه پرسيدم:
- نمى خواهى ازدواج کنى، جلب توجه تو، به خودت است.
زندگى، سرشار از رخداد هاى خوب و بد است، بايد گذاشت
پس از مدتى خاطره بشوند. مى توان آنها را داشت ولى نمى
توان زندگى حال، و جريان روز مره را به پاى آن ها
قربانى کرد، کارى که بنظرمى رسد تو پيشه کرده اى. کم
کم بايد از "جان " فاصله بگيرى، و ضمن عزيز داشتن ياد
وخاطره او، به راه سرانجام بروى. اگر اجازه بدهى بهر
شکلى که بخواهى، به توکمک خواهم کرد.
قهوه
پس از شام را زمينه خدا حافظ ى يافتم. در تدارک اجراى
آن بودم که کارتى از کيفش در آورد، دور يکى از شماره
تلفنها خط کشيد و به دستم داد:
" امير! تا اينجا هستم، شماره تلفنم اين است. دلم مى
خواهد بيشتر در تماس باشيم. "
- مگر باز قصد رفتن دارى؟ تو اصلن معلوم هست
چکارمىکنى؟ کجا مى روى؟ و براى چى؟...
" دارى مى شوى اميرى که دلم مى خواهد. پرسو جوهاى مرد
را در اين حد، دوست دارم. از تنهائى درم مى آورد. مگر
برايت مهم است که چکار مىکنم؟ "
با همه دقت وا داده بودم. واکنشى چنين، بى ترديد ريشه
در چيزى بيشتر ازعلاقه داشت، و او به خوبى در يافته
بود. تصميم گرفتم براى شناخت بيشتراو، ادامه بدهم. نمى
دانم چرا ويرم گرفته بود.
- وقتى با مردى شام مى خورى، مى رقصى و او را دعوت به
مارتينى، آن هم بدون زيتون! مى کنى، طبيعى است که به
اين پرسو جو ها هم مى رسد. و به شوخى ادامه دادم: آخه
مردى گفتن.
آرام، و با کمى عشوه گفت:
" يعنى توهم، امير!؟ "
- اين دليل علاقه است.
" چه نوع علاقه اى؟ "
- مگر چند نوع علاقه داريم؟
جوابش برايم مهم بود. جوابى نداد. سکوت کرد.
- نگفتى؟
بجاى پاسخى واضح و پوست کنده، که من انتظارش را داشتم،
گفت:
" خوشحالم! "
- از چى؟
" از اينکه چنين واکنش و سئوال هائى مى تواند دليل عمق
علاقه باشد. اينطور نيست؟ خودت گفتى. "
بدون واکنش نگاهش کردم.
دو راهى، شهامت انتخاب مى خواهد. و تحمل اشتباه ناشى
ازآن را. در اين تنگنا هميشه فقط خودت هستى و بار حاصل
را، هرچه که باشد بايستى به تنهائى بر گرده بگيرى، و
از پا نيفتى.
در آپارتمانى يک خوابه شخصى، زندگى مى کردم. نزديک
دانشگاهى که درآن ادبيات فارسى را درس مى دادم، جز
ديدن هاى گه گاه خواهرم و يکى دو دوستى که برايم باقى
مانده بود، معاشرت ديگرى نداشتم. اولين ظهور کارولين،
فقط يک شام اتفاقى بود، ولى اين بار از روزى که تلفن
کرد، حال ديگرى را به همه زندگيم پاشيد. به تنهائى و
در خودم بودن، عادت کرده بودم. ولى کارولين داشت درآن
نفوذ مىکرد، نفوذى که نمى خواستم.
او به کسى که سرشار از زندگى و شوق باشد، نياز داشت.
ده سال اختلاف سنى و دردو فرهنگ متفاوت، ديدها را
متفاوت مىکند. من داشتم به عرفان نزديک مى شدم، ولى
او، به کسى نياز داشت که از هيجان به زندگى، لبريز
باشد. و او، متاسفانه به اشتباه داشت در من جا نشين
"جان " را مى يافت.
و البته احساس من نيز، شمارش معکوس را شروع کرده بود.
اگر راه مى دادم " که سخت دلم مى خواست " او را از
چاله " جان " به چاه " امير" مى کشاندم. و اين همان دو
راهى بود که گفتم.
" امير مثل اينکه حالت خوب نيست، در باز گشت من
رانندگى مىکنم. راه آمدن را بلد نبودم، ولى مى دانم
چگونه بر گردم. بى تامل گفتم: - حتمن اين کار را بکن،
به نفع هردوى ماست.
" چى به نفع هر دوى ماست؟ "
خودم را پيدا کردم
- من بايد مارتينى را با زيتون مى خوردم، بى زيتونش
مثل اينکه سازگارم نبوده است. و لبخند زدم، که افاقه
نکرد. کم کم راه افتاديم ...
" امير!
آدرس خانه ات کجاست؟"
- تو که گفتى راه برگشت را مى دانى.
" من برگشت تا خانه خودم را ميدانم، همانجائى که تو "
pick
up
" ام کردى. "
- خب تا همانجا برو، تو که پياده شدى، من خانه ام را
پيدا مىکنم.
" پس نمى خواهى من آدرست را بدانم؟ "
- اين حرف ها چيه؟ خانه من قلب من است که تو راه آن
را خوب مى دانى.
" امير کاش با مارتينى، زودتر آشنا شده بودى. "
- کارولين! با زيتونش هم همين طور است؟
" چطور است؟ "
- شب بخير کارولين! فردا تماس مى گيرم.
تا صبح
نخوابيدم. شب بسيار طولانى و سختى بود. راى که در
سپيده دم آن شب صادر شد، آغاز شب سياهى بود. که زندگيم
را زيرو رو کرد، تباهم کرد. نمى دانستم فشار دندان مى
تواند اين همه جگر را به درد بياورد. چاره اى نداشتم.
کارولين گمشده اش را در من که به هيچ روى مناسب او
نبودم يافته بود. من نيز داشتم بى تابش مى شدم. مى
دانستم که اين تصميم ضربه ديگرى است بر احساس ترميم
نشده او. و مى دانستم که اگر فقط يکبار ديگر با او
بيرون بروم تمامى مقاومتم را از دست خواهم داد. تلفنم
را فردای آن شب قطع کردم، و اين يادداشت را بدون اشاره
به جوانه هاى علاقه اش به من، در صندوق پستى او که در
کنار در خانه اش قرار داشت انداختم.
" ساده
بگويم، داشتم شديدن به تو علاقمند مى شدم. خودم را
مناسب تو نيافتم. نمى خواستم آنگاه که دير شده باشد
متوجه بشوى. مى دانم که اگرحتا يکبارديگر تو را ببينم
کارم بسى مشکل تر از حالا خواهد شد، بهمين خاطر صلاح
ديدم بدين شکل از تو جدا شوم. اطمينان دارم، تو با همه
مشخصات يگانه اى که دارى، زندگى خوبى در انتظارت خواهد
بود...."
در
کوتاهترين زمان خانه ام را فروختم و از آن شهر
رفتم....و براى هميشه از دسترس او گم شدم.
فصل سوم
نگاهی به درون
عباس
صحرائی
آشفته
ام، در هم ریخته، و مثل کسی که پول زیادی را گم کرده
باشد، مرتب سوراخ سُنبه های مغزم را می گردم.
می دانم که خودم بانی بودم، و فقط بخاطر یک پُز و یک
اَدا، که نه، نباید زود وا داد. باید مقاوم بود. باید
طرف را اگر تشنه هم هست تشنه تر کرد، رهایش کردم.
و شاید بیشتر به خاطر خودش بود که نمی خواستم گرفتار
من بشود که فکر می کردم وصله مناسبی نیستم. و راستش
بیشتر بخاطر کم شهامتی خودم بود. مردی بزدل که از عشق
و از زندگی فرار کرد. این همه واهمه برای چی و از چی
بود؟ و...باختم.
من از آن آدم هائی هستم که اگر شانس هم در بزند، نه
تنها گوش سنگینی دارم، که حتمن سرشاراز کندی هم هستم.
و حالا پریشانی دائم خورده است دست افسردگی گه گاه و
دارد کلافه ام می کند. این ژست های صدتا یک غاز مرد
سالارانه ی جامعه ما فقط به درد باختن و حسرت خوردن و
پشیمان شدن می خورد.
یک مراوده، بهر دلیل شروع شده بود. و چه قشنگ هم بود.
درد دل های گذشته، گفته و رو شده بود و مسیر آشنائی
داشت روشن می شد و احساسی عاشقانه داشت به بار می
نشست. و پرنده عشق پرپر می زد تا بر شاخه ای مناسب
بنشیند. چیدم، پرهای رنگین آن را و شاخه مناسب وجودم
را از او دریغ کردم.
هنوز صدایش در گوشم زنگ دارد.
"...داری می شوی همان مردی که می خواهم...پرسو جو هایت
بوی خواهندگی دارد..."
چیزی شبیه همین بود. و من نگرفتم.
حتا گفت:
" مگر برایت مهم است که دارم می روم و به کجا؟..."
و در ادامه که دریافتم دارد راه می دهد، دارد می گوید
به تو علاقمندم، دارد دستش را دراز می کند، و آغوشش را
آماده نشان می دهد، و من می بایستی بی تردید او را به
خود می فشردم، و به گرمی از آمادگیش استقبال می کردم،
نکردم! و بر سر دو راهی انتخاب، راه عوضی را برگزیدم.
نمی
دانم از کجا و چگونه شروع کنم؟ نمی دانم اصولن می
توانم شروع کنم؟ یک آدم پشیمان و مغبون، کسی که پل های
پشت سر را هم خراب کرده است، دنبال کدام راه برگشت
است؟
اگرمعجزه ای شد و سر نخی به دست آمد، واکنش او به این
همه ابلهی، به این همه پایمال کردن احساس صادقانه اش
چگونه خواهد بود؟
من حتا نمی دانم کجای دنیاست، و چه کار می کند. گاه
فکر میکنم: شاید مرا از جدارهای ذهنش هم تراشیده باشد.
در این صورت دیگر گشتن ندارد. ولی این بی قراری و
پشیمانی، توانم را بریده است. زندگیم پس از آن شب، آن
آخرین شب، وآن نحوه جدائی و کاری که عجولانه فردایش
انجام دادم، از آرامش تهی شده است.
نمی دانم وقتی پس از خواندن آن یاد داشت کوتاه، خواسته
با من تماس بگیرد و نتوانسته، و متوجه شده که تلفن ام
را قطع کرده ام، چه حالی شده؟ چه فکر کرده؟ کار من
دقیقن یک فرار بود.
و حالا، مغبون و بازنده و پشیمان، فهمیده ام که او را
می خواهم. به او، به نحوه حرف زدنش، به هوشیاری و
توجهش و به آن همه منش، که صادقانه زیبایش کرده بود، و
به آن رنگ دل انگیز چشمهایش، نیاز دارم. نیازی که بدون
دسترسی به آن، تعادل لازم را برای درست فکر کردن و حتا
درست راه رفتن نخواهم داشت. می دانم که سخت او را
آزرده ام، ولی به درستی نمی دانم چرا.
باید
بخاطر خودم، به خاطر او که حالا حاکمیت کامل بر ذهنم
دارد، تکان بخورم باید کاری بکنم، باید هرطور شده او
را بیابم با او" شام بخورم! " و اعتراف کنم و دلش را
که می دانم شکسته ام به دست بیاورم. اما چطور؟
در گام
اول تصمیم گرفتم به همان شهری که بودم بر گردم. و
مجددن برای تدریس در دانشکاه اقدام کنم. خانه ای
روبراه کنم و ظاهر خودم را بسازم. و بشوم همان" امیر "
سابق، ولی بدون کارولین که حالا سالار ذهنم بود، وهمه
این شروع را به خاطر یافتن او آغاز می کردم. کار کوچکی
نبود.. امیدوارم بشود سکوئی برای پرواز به سوی او.
***
" رئیس دانشکده خواسته به دیدارش بروی، می خواهد با تو
صحبت کند "
این را منشی دبیر خانه به من گفت. خودش هم با تعجب
پرسید:
" چرا ناگهانی استعفا دادی؟ چی شده بود؟ رئیس آنقدر از
دستت ناراحت بود، که بی خودی به همه می پرید...
راستی
یکی دو روز بعد از رفتن تو، خانم شیک و زیبائی آمده
بود سراغت را می گرفت. وقتی از او پرسیدم چه کارش
داری، گفت:
- به من گفته اند معلم خوبی است برای فارسی درس دادن،
می خواستم اول با او مشورت کنم وبعد بیایم سر کلاسش.
وقتی به او گفتم به علت یک مشکل خانوادگی نا گهان رفته
است. آشکارا در هم شد... او را می شناختی؟ "
" نه، نمی دانم کی بوده "
طاقت نیاوردم.
" وقتی آشکارا درهم شد، چکار کرد؟ چیزی گفت؟ "
" کمی تامل کرد و رفت. و در حین رفتن پرسید:
- کی بر می گردد؟ "
" بدون اینکه جواب مرا، که " نمیدانم " بود، بشنود
رفت. "
گره داشت از آنچه که بود، کورتر می شد.
***
" می دانی چه لطمه ای به دانشگاه، به بچه ها که با
علاقه، وبه شوق تدریس شخص تو می آمدند، و به خودت زدی؟
چه واقعه ای در زندگی ات رخ داد که بهائی چنین سنگین
بابت آن پرداخت کردی؟ و چرا بی اطلاع قبلی، یعنی آنچه
که روش متعارف است، و چنان با عجله و ناگهانی غیبت!
زد...؟ "
" استاد، دراین میان خودم بیشترین و درحقیقت عمیق ترین
ضربه را خوردم. راستش نمی دانم چرا "
" نمی دانی چرا؟ "
" به راستی نمی دانم چرا؟ چرا تصمیمی غلط، ناگهانی و
با عجله گرفتم....سخت پشیمانم. "
" من که نمی دانم چه می گوئی. و نمی خواهم رویش تمرکز
بدهم، چون متاسفانه آن وقت باید جور دیگری راجع به تو
فکر کنم. "
" فکر می کنید راه برگشتی باشد؟ می خواهم اگر بشود
جبران کنم. "
" اگر بخواهی یا اگر بتوانی؟، چون ظاهرت نشان نمی دهد.
می دانم می خواهی جبران کنی، ولی من تا ندانم که چرا
چنان کار غیر قابل باوری را انجام دادی، نمی توانم
کمکت کنم. شنیده ام که حتا خانه ات را هم فروخته ای.
همسر که نداری؟ درست می گویم؟."
" نه، ندارم "
" مسئله خلافی مطرح است، که از بیم آن خودت را از
دسترس دور کردی؟ با من راحت باش، من از گذشته ی کارت
راضی هستم، هم شاگردانت و هم خوشبختانه همکارانت نیز
از تو رضایت دارند. "
" نه، هیچگونه موضوع خلافی در میان نیست مطمئن
باشید....بگذارید برای راحتی ذهن شما بطور خلاصه توضیح
بدهم، چون بدون این توضیح، گویا پرونده ی ناجوری دارم.
من قبول دارم که بخصوص دررابطه با کارم در اینجا و با
شخص شما، تصمیمی اشتباه گرفتم.... از بابت آن نه تنها
پوزش می خواهم که عمیقن شرمنده هم هستم و اگر راهی
برای جبران آن پیش رویم بگذارید با کمال میل آماده ام.
ولی لطفن به این مختصر توجه کنید:
قبل از این جریان بر حسب تصادف با خانمی آشنا شدم، در
رستورانی بودم، آمد روی میزم و به شام دعوتم کرد..."
" پس کلی هم خوش شانس و مورد توجه هستید، نمی دانستم.
"
خواستم شوخی کنم و بگویم: " چون شما زن نیستید " دیدم
حتمن کار از اینی که هست بد تر می شود، از خیر مزاح بی
موقع گذشتم و ادامه دادم، چون به کمک او، و بخصوص به
بازگشت به کار سخت نیاز داشتم.
" همین شام، کار را به جا های باریک کشاند و داشت
پریشانم می کرد، او هم گویا در من تفاهم لازم را دید.
در یک لحظه بحرانی، که واقعن نمی دانم چرا، گرفتار
وَهم شدم، شاید هم ترسیدم، و دیدم که اصلن آمادگی
ندارم ولی او داشت کاملن آمادگیش را نشان می
داد...وقتی خودم را پیدا کردم که همه پل ها را خراب
کرده بودم. و حالا سخت پشیمانم. "
و ساکت شدم.
و تا موقعی که او شروع نکرده بود، سنگینی این سکوت
عذابم می داد.
" تو از عشق یک زن زیبا که با همه علاقه و خلوص به تو
پیش کش کرده بود، با چنان وضع آشفته ای فرار کردی؟
درست می گویم؟ "
" متاسفانه بله، درست می گوئید."
" پس، آقای سبحانی، اجازه بدهید بگویم که بر خلاف
تصورم، پیچیدگی احساسی دارید " اگر نگویم روانی ".
" موافقی با یکی از اطبا دانشگاه خودمان ملاقاتی داشته
باشی؟ می خواهی من ترتیبش را بدهم.؟ "
" رئیس!
دیگر خیلی دیر شده است، من بحران را پشت سر گذاشته ام
و حالا از ثبات کامل برخور دارم، و بهمین خاطر آمده ام
که شما اجازه بدهید تا زندگی ام را برگردانم به دایره
اول. موافقت شما مرا یاری بسیار خواهد کرد. می خواهم
وقتی که همان امیر گذشته شدم، جستجو را برای یافتن او
از راه اصولی آغاز کنم. مطمئن باشید اگر موفق شدم به
آرامش کامل خواهم رسید. "
" و اگر موفق نشدی؟ "
چه می توانستم بگویم؟
" می شوم یک شکست خورده. که دلم نمی خواهد. "
" بسیار خوب آقای سبحانی، برای روز جمعه ساعت چهار بعد
از ظهر ترتیب یک گرد هم آئی عمومی را در آمفی تاتر
دانشگاه می دهم. یکی از سخنران های اصلی بایستی تو
باشی.
تا ظهور مجددت سؤال بر انگیز نشود. خودت هر طور که می
خواهی و صلاح می دانی با آنها صحبت کن. موافقی؟
" ولی
من صلا ح می دانم که قبل از جمعه حتمن در باره مطلبی
که با همکارانت صحبت خواهی کرد با من مشورت کنی چون هم
از غیبت ناگهانی تو بسیار متعجب هستند و هم اگر متوجه
بشوند که این عملت بخاطر فرار از عشق یک خانم زیبا
بوده است، کمترین تاثیرش زیر سئوال بردن شخصیت توخواهد
بود "
" هم موافقم و هم از توجه و همیاری شما تشکر می کنم. "
و بدین
نحو، مرحله اول را عبور کردم. تصمیم گرفتم که برای
یکماه مرتب و مفید سر کلاس ها حاضر شوم، و پس از جا
افتادن مجدد. و افتادن آب از آسیاب، سفر جستجو را آعاز
کنم.
ولی صحبت های رئیس دانشکده، که قضاوت ونظر او را به
کار من می نمایاند، بیشتر متوجهم کرد که تا چه حد به
خطا رفته ام و در حقیقت خودم را، و حتمن او را ضایع
کرده ام.
فکر کردم شاید بد نباشد که با یک روانپزشک مشورت کنم.
" همانطور که رئیس نیز نظرش این بود"
و کم کم داشتم به تخریب ذهنی کارولین پی می بردم. من
چکار کرده بودم؟ من که بنظر خودم آدم با فکر و مقاومی
بودم. من که بخصوص در جریان اولین ملاقات، آن همه خودم
را جمع و جور کردم، و توانستم زمینه دوستی متقابل را
فراهم کنم، ناگهان چه به روزم آمد که چنین شب تارش
کردم؟ کاری که جوان های خام و از خود راضی هم نمی
کنند.
تصور
این که " کارولین " چقدر در ذهنش به من و عملکردم
خندیده است، و چقدر سپاسگزار شانسش شده که از دست آدم
بی جنبه ای چون من نجات یافته، شقیقه هایم را می
کوبید.
شاید تا مدتی، نه بخاطر از دست دادن من، بلکه بخاطر
فریبی که داشته غرقش می کرده حال و روز خوبی نداشته
ولی حتمن پس از بر طرف شدن تکان های اولیه خودش را
پیدا کرده است.
در این صورت من عازم کجا هستم؟ به دنبال پیدا کردن چه
کسی داشتم شال و کلاه می کردم؟
"...آقای سبحانی! خیلی در فکری، چه شده که از جایت
تکان نمی خوری، و بنظر نمی رسد که قصد ترک اتاق مرا
داشته باشی. "
شرمنده و مغبون از جا بر خاستم، و تصمیم گرفتم که
تمامی اندیشیده هایم را به او بگویم، و چنین کردم.
" ...نه
آقای سبحانی چنین نیست. بهتر است خود آزاری نکنی. من
سالهاست که تو را می شناسم و به تو اطمینان می دهم که
همان مرد متین و آرام و منطقی سابق هستی. هر انسانی،
گاه تحت شرایطی نا خواسته چنین تصمیم هائی می گیرد.
تصمیمی غیر پیش بینی، برای رسیدن به آزادی از قیدی که
تصور می کند در پهنه مغزش تنیده شده است. تو با مطالبی
که همین حالا گفتی، که چکیده احساس و برداشتت است.
قضاوت نهائی را در مورد خودت انجام دادی و من گمان می
کنم که این آخرین مرحله درگیری ذهنی توست که با اعتراف
به خودت آن را گشودی. من حالا در تو احساس رهائی می
بینم تا حدی که لزومی نمی بینم حتا با روانپزشک مشورت
کنی..."
و پس از چند لحظه سکوت پرسید:
" مادرت در قید حیات است؟ "
" نه، دوسال پیش در گذشت "
" بنظر من روز جمعه بسیار آرام و بدون هیجان با
دوستانت در مورد مشکلات دست و پاگیر پس از فوت مادرت
صحبت کن و قضیه را درز بگیر، و زندگی عادی ات را شروع
کن..."
رئیس
درست می گفت، کمی خودم را پیدا کرده بودم. و همین پیدا
کردن، متوجه ام کرد که با کارولین می توانستم زندگی
خوب و جدیدی را آغاز کنم. و او را نیزکه ضربه سختی
خورده بود و من با ضربه گیر رفتارم داشتم خنثایش می
کردم به زندگی متعارف برگردانم... داشت از تاثر و
پشیمانی گریه ام می گرفت.
خیال اینکه، در این فاصله با کس دیگری ازدواج کرده
باشد، و از آن بدتر بلائی سر خودش آورده باشد، گیجم
کرده بود.
با خدا
حافظی گرمی، اتاق رئیس دانشکده را ترک کردم، و خوشحال
بودم که مرحله دیگری را برای یافتن کارولین پشت سر
گذاشته ام.
چهارشنبه بود، یک چهارشنبه بارانی، اما هوا سرد نبود.
دَم داشت، واین همان هوائی بود که همیشه گلوی مرا می
گرفت. چقدر دلم می خواست با یک تلفن کارولین را به
آبجوئی سرد دعوت می کردم و از مصاحبتش، لذت می بردم.
چه خوب دَرکم می کرد و تمامی اشارت هایم را می گرفت.
داشت رفیق تنهائی هایم می شد...
بغض داشت زور گرفتگی هوائی را که بارانش هم بند آمده
بود زیاد می کرد. نفسم بالا نمی آمد.
نمی
دانستم چکار کنم. باید می توانستم خودم را برای جمعه
روبراه کنم. باید بتوانم جمعه، عادی، بی هیجان و آرام
باشم تا واقعن بتوانم همه مراحل قبل از گام برداشتن
برای یافتن کارولین را پشت سر بگذارم. اما میدانستم که
سخت آشفته ام. فقط پنجشنبه را داشتم. وقت کمی بود برای
باز یافتم.
داشتم می ترسیدم.
نمی خواستم باز به شماتت خودم رجعت کنم. چون اگر راه
می دادم، از پا در می آمدم، هر چند حالا هم محکم روی
پاهایم نبودم. موجود مسخره ِ مفلوکی شده بودم که به
زور می خواستم خودم را به ساحل نجات در گیری های فکری
بکشانم، از دریای بسیار متلاطم یاد و خاطره کارولین که
هیچ گناهی نداشت و من او را ابراهیم وار به مسلخ
کشانده بودم.
من که
مدتی است سفارش کرده ام آپارتمان کوچکی برایم پیدا
کنند، چرا دنبالش را نمی گیرم، چرا خودم را با این کار
مهم مشغول نمی کنم؟ آمدیم همین روز ها یک جورائی
ناگهان پیدایش شد. من که هنوز خانه درستی ندارم. اگر
فردا دنبالش را بگیرم شاید برای آرامش روز جمعه به
دردم بخورد. همین که ببینم دارم مقدمات یافتن او را
جور می کنم احساس آرامش می کنم. حتمن فردا می روم سراغ
خانه. امشب را چکار کنم؟
تصمیم
گرفتم شام بروم به رستوران " مونتاناس " رستوران پدر
کارولین، جائی که برای اولین بار آنجا دیدمش. در واقع
او به سراغم آمد. چه شب پر از خاطره ای. آن شب تا مدت
ها گیج بودم و ذهنم تلو تلو می خورد، اما زیبانی سحر
انگیز او و بر خورد تنظیم شده اش بالاخره از پا در
آورد، و کم کم طناب مهرش را دور گردن احساسم خِفت کرد.
به خانه
که رسیدم ساعت سه بعد از ظهر بود. خسته بودم. روی تخت
دراز کشیم، دست هایم را زیر سرم گذاشتم و به سقف خیره
شدم و بر بال رویاهایم سفری را که از انجامش بیم داشتم
آغاز کردم. خوشبختانه خیلی زود خوابم برد.
هوا
تاریک بود که از خواب پریدم. این تعویض زمان هم درد
سری است، فکرمی کردم باید هشت و نه شب باشد و من از
شام و رستوران هم افتاده ام در حالیکه فقط پنج دقیقه
از پنج گذشته بود.
خوشحال
خودم را جمع و جور کردم. چطور تا حالا به این فکر
نکرده بودم که بهترین محل برای پیدا کردن کارولین
رستوران پدرش است. انتظار اینکه خودش را ببینم نداشتم
ولی می دانستم که حتمن پدرش می داند کارولین کجاست.
می خواستم برای ساعت هفت بعد از ظهر رستوران باشم، تا
شاید بتوانم همانجای دنج شب آشنائی را روبراه کنم.
معمولن رستوران از حوالی ساعت هشت شب می رود که شلوغ
بشود. دست و دلم نمی رفت به خودم برسم، چرایش را هم می
دانستم، اما نمی خواستم خیلی هم ناجور باشم که اعتنائی
نبینم.
عین مرغ
سر کنده در فضای کوچک اتاق این ور و آن ور می رفتم،
بدون اینکه کاری انجام بدهم، ویا حتا بدانم چکار می
خواهم بکنم. عکسی هم از او نداشتم تا کمی با هم حرف
بزنیم.
چرا آن
شب در رستوران گردون که چندین بار عکاس دوره گردی که
چه عکس های خوبی هم می گرفت، خواهش کرد که عکسی از ما
بگیرد جواب رد دادم. او حرفی نزد، احتمالن حرفی هم
نداشت، باز این من بود که راه ندادم.
وقتی به
خودم مراجعه می کنم می بینم طفلک کارولین خیلی با خوی
ناجور من کنار آمده بود. پس من چرا اینجوری همه چیز را
درهم کردم. راست است که گاهی اوقات جن می رود در قالب
آدم و ذهنیت و منش را درهم برهم می کند. هرچه بود یک
خطا و اشتباه بزرگ بود و بهمین علت قصاص بزرگی هم
تلافی گر آن است که دارم می دهم.
داشت
دیر می شد ولی فکر های درهم و بر هم رهایم نمی کرد:
اگر بهر
دلیل کارولین آنجا بود چی؟ بعید هم نبود، چون پدرش کم
کم داشت از کار افتاده می شد و به کمک او نیاز داشت.
برخوردم بر چه پایه ای باید باشد؟ برخورد من مهم نبود
چون ممکن است که، اصلن نگاهم نکند. در اینصورت با چه
حال و روزی به خانه برگردم؟
به خودم اخطار کردم که تمامش کنم. ادامه اش دیوانه ام
می کرد.
بهتر
دیدم با سر و وضعی متعارف بروم، و حتمن زود تر هم بروم
تا فرصت بر خورد با هر مسئله پیش بینی نشده ای را
داشته باشم. می دانستم اگر پیدایش کنم می توانم دلش را
به دست بیاورم. و با این باور زدم بیرون.
چه
تصادفی، هوا درست شبیه همان شب شام بود، البته با یک
تفاوت عمده، مگر نه بعضی ها یک روز پول گم می کنند و
بعضی دیگر آن را می یابند، من در آن شب خاطره، پیدا
کردم، و حالا که تا دینار آخرش را هم از دست داده ام و
شده ام پاک باخته، می خواهم تکرارش کنم.
شب اول
آشنائی بی خیال و بدون انتظار یافتن، رفتم و به یاری
شانس، خوبش را هم یافتم. اما حالا ...حالت کسی را
داشتم که می رود سر مزار دوستی که ناگهان رفته است.
ترسیدم تصادف کنم، بارانی که مجددن و با شدت شروع شده
بود، امان برف پاک کن اتومبیلم را بریده بود. هر کس را
کنار خیابان، زیر درختی، یا در ایستگاه اتوبوسی سر
پناه گرفته بود، کارولین می دیدم، که چون مرا تشخیص
نمی دهد، دستی بلند نمی کند، و من برای اطمینان آهسته
از کنارشان رد می شدم.
اوهام داشت مزید می شد. اگر رئیس دانشکده می دانست که
هنوز تا چه حد آشفته ام، حتمن همکاریش را با من، دریغ
می کرد.
به هر جان کندنی بود خودم را به محوطه پارکینگ رستوران
رساندم. بوی دل انگیز کارولین می آمد. این بو، مثل یک
خاطره در یک جای بویائی من لانه دارد و هر وقت که
بخواهد و نه من بخواهم، ظهور می کند و در هر حالی که
باشم به من آرامش می دهد.
پیرش بسوزد، عشق چه سوراخ سنبه هائی دارد. چیز غریبی
است، حتا دردش هم مطبوع است.
چقدر
خوب است، وقتی که جائی می روی منتظرت باشند، و با
رسیدن، دستی به سویت دراز شود، یا نگاهی و گاه بوسه ای
از مهر با بوی خواهندگی به توخوش آمد بگوید. و من
غریبانه از همه این ها تهی شده بودم، و اینطور که باشد
حتا گام هایت استواری برداشتن و به جلو رفتن را از دست
می دهد. اما بوی خوش کارولین یاری لازم را کرد و
توانستم خودم را به درون رستوران برسانم.
" چند
نفرید؟ "
با خنده جوابش دادم
" دلم می خواست دو نفر بودیم..."
" بگذار جائی را برایت انتخاب کنم شاید دوستی آمد "
چه دختر
خانم خوش بر خوردی. یعنی آن را به فال نیک بگیرم؟
البته همیشه خانم های متصدی راهنمائی مشتری ها، در این
رستوران چنین رفتار گرمی دارند. خوش آمد گوئی شان آدم
را حال می آورد.
" ممکن
است آن گوشه را به من بدهید؟ "
و با دست اشاره کردم.
" بله چرا نه، ولی آنجا خیلی تاریک است "
" می دانم، و احتمالن امشب علاوه بر تاریکی دلگیر هم
خواهد بود "
از
نگاهش چیزی دستگیرم نشد. ادامه نداد و راهنمائیم کرد.
قبل از نشستن، تا آنجائی که دیدم اجازه می داد، همه جا
را پائیدم. همان که فکر می کردم، کارولینی را ندیدم.
بجای پدرش هم که همیشه محل مشخصی بود کس دیگری را
دیدم.
"
...قبل از شام، دستوری دارید؟ پیش غذا، نوشیدنی و
یا..."
" می بخشید آنکه آنجا نشسته، جای آقای اسمیت، اسمش
چیست؟ "
سرش را به آنجائی که اشاره کرده بودم برگرداند
" صاحب اینجاست، هنری
Henri
صدایش می کنیم "
با تعجب و بهت زده پرسیدم:
" هِنری؟ اینجا که صاحبش آقای اسمیت بود "
" چند وقت است که اینجا نیامده اید؟ پس از در گذشت
آقای اسمیت ایشان رستوران را خریده اند "
" عجب!...متشکرم، فعلن برایم آبجو بیاور "
" ...ناراحتتان کردم؟ می بخشید. من مدت کمی است که در
این رستوران کار می کنم..."
ادامه
ندادم، می خواستم فورن تنها بشوم...چه ضربه ای!
آقای اسمیت، پدر کارولین مرده...کی؟ پس از سقوط " جان
"، فرار من، و درگذشت پدرش چه به سرش آمده است. لعنت
برمن که چه موقعی تنهایش گذاشته ام. داشتم تعادلم را
از دست می دادم.
چرا هرچه در بسوی کارولین است بسته می شود؟ یا بسته
شده است و مدتهاست.
بدین ترتیب داشتم، به تعبیر آن ضرب المثل، با چشمان
بسته دنبال گربه سیاهی در اتاقی تاریک می گشتم، که در
آن اتاق نبود.
آبجو را
که آورد، خواهش کردم به آقای " هِنری " بگوید اگر
اجازه می دهد، می خواهم چند دقیقه ای وقتش را بگیرم.
به شوخی گفت:
" اما هنری آدم خوش اخلاقی نیست. بر خلاف آقای اسمیت،
که همکاران قدیمی ام می گویند، خیلی مهربان و خوش خُلق
بود..."
برای خودم زمزمه کردم:
" مثل دخترش "
متوجه شد،
" کارولین را می گوئید؟ "
تکان خوردم و با کمی عجله و دستپاچه گفتم:
" بله، کارولین،...او را می شناسید؟ او را دیده اید؟
می دانید..."
" نه متاسفانه، نه او را دیده ام و نه می دانم کجاست.
اما بچه ها زیاد از او حرف می زنند..."
" خانم ِ "
" جنیفر! "
" خانم جنیفر می توانم از شما خواهش کنم که ضمن رساندن
پیغامم به آقای هنری، در صورت امکان ترتیب ملاقات مرا
با یکی از همکارانت که از زمان آقای اسمیت هنوز اینجا
کار می کند بدهید؟ محبتتان را جبران می کنم. "
***
" گفته بودید، می خواهید من را ببینید. گویا از مشتری
های قدیمی رستوران ما هستید. با آقای اسمیت، آشنا
بودید؟ "
" متشکرم ازاینکه زحمت کشیدید. من امیر هستم، دوست
کارولین، کارولین اسمیت، دختر آقای اسمیت.
نه، متاسفانه با شخص ایشان آشنا نبودم، و لی درست می
گوئید از مشتری های قدیمی رستوران شما هستم.
من
بخاطر مشکلات خانوادگی مجبور شدم از اینجا بروم، مدتی
نبودم، در این فاصله فرصت نشد با کارولین تماس داشته
باشم، حالا که آمده ام می بینم، بسیاری از آنچه را که
دنبالشن هستم سرجایش نیست و برای من از همه مهم تر
پیدا نکردن کارولین است، هر جا که می روم ردی از او را
نمی یابم. می خواستم از شما خواهش کنم کمکم کنید و اگر
آدرسی از او دارید در اختیارم بگدارید. "
" من هم با خانم کارولین اسمیت آشنائی زیادی، در حدی
که آدرسی از او داشته باشم ندارم.
اولین بار او را در مراسم تدفین پدرش دیدم. برای
معامله این رستوران نیز که تمامن به کارولین رسیده
بود، وکیلش کار را تمام کرد. گمان می کنم اینجا نباشد.
فکر می کنم رفته اسرالیا، البته مطمئن نیستم. بهتر است
از وکیلش پرسو جو کنید. آدرس او را اگر بخواهید در
اختیارتان می گذارم. "
دعوتش کردم به شام، رد کرد:
" متشکرم، کار زیاد دارم، باشد برای وقتی دیگر..."
وقتی
جنیفر برای گرفتن سفارش شام آمد، آنجا نبودم. داشتم
حضور نامحسوس کارولین را مزمزه می کردم، و شب آشنائی
با او در همین رستوران، در رستوران " مونتاناس " را که
همیشه برایم پاتق دلچسبی بود، مرور می کردم. حضور
زیبائی او، و چشمان گیرائی که من دوست داشتم و عطر
خواستنی که تمام " مونتاناس " را پُرکرده بود، مثل
گِرد بادی پرتوان از جا کنده بودم. نه شام می خواستم و
نه حضور جنیفر را. احساس شکست و نا امیدی به درونم راه
باز کرده بود.
چرا استرالیا؟
اما گفت که مطمئن نیستم.
کاش مطمئن بود، چون در این صورت تکلیفم روشن بود.
حتمن می روم سراغ وکیلش.
" مثل
اینکه خیلی هم بد برخورد نبود..."
حضورش را یاد آوری کرد.
" شام برایتان چی بیاورم؟ "
" شام نمی خورم، برایم آبجوی دیگری بیاورید و صورت
حساب را..."
با گذاشتن انعامی قابل توجه برخاستم.
" آن همکارم که کارولین را خوب می شناسد معمولن آخر
هفته ها کار می کند. با او صحبت می کنم، یکشنبه آخر
وقت به رستوران زنگ بزنید، و بگوئید با " بیل " کار
دارم. آماده اش می کنم. "
***
جناب هنری ممنون می شوم شماره تلفن یا آدرس وکیل
کارولین را که گفته بودید به من بدهید.
کارتی را که قبلن دَم ِ دستش گذاشته بود به من داد.
|