از دیگران

صفحه نخست

     


شاعر؛ مظهر آزادی است

«برای آریانه یاوری»

 

مستوره ومست ؛ هر دو از یک قبیله اند

ما دل به عشوه که دهیم  ؛ اختیار چیست؟

 به درستی نمیدانم  چه عاملی کسانی را بسوی شعر وشاعری

میکشاند ؟ من خودرا شاعر نمیدانم ؛ اما میدانم که شعر چیست

آرزو دارم بدانم در چه لحظه ای ا ین احساس در دل یک شاعر

رخنه میکند اورا ودار میسازد تا کلمات را بیاراید به بهترین و

زیباترین شکل .

 نمیدا نم شاید دل و زبان ناگهان یکی شده و هردو سازنده بنایی

میشوند که گاهی قرن ها بر پا  می ایستند .

لحظه های وجدو شیفتگی , لحظه های نا امیدی ولحظه های اوج

لذت و کامیابی , انسان باین اقلیم آزادی پای میگذارد و از همه

چیز بغیر از آن روح نامریی و مرموز فارغ میشود ؛ در این زمان

است که آدمی از هرچه که رنگ تعلق بگیرد آزادمیشود و تنها به

واژه ها میاندیشد .

اشعاری را که مستان شبانه میخوانند همان زما ن یگا نگی دل و

زبان است و لحظه از خو د گذشتن .

فرشتگان نیز در آسمانها سرود میخوانند و چه بسا شاعر شوریده

حالی برایشان شعری را سروده است .

اما اهریمنا ن و دشمنان عشق وسوز دل شعر را نمیدانند چیست تنها

زمانی به آن فکر میکنند که در آن سود وزیان خود را بیابند ؛

الهه شعر تنها کسانی رابر میگزیند که سراپا و باتمام وجودخود را

باو بسپارند و تسلیم او شوند, آنگاه بهترین وشیرین ترین میوه های

عالم را تقدیم شاعر مینمایند .

بهر روی نمیدانم کدام شاعر گفته است :

شعر بیان نجات وآزادی است .

 

با آرزوی بهبودی وبرپا خاستن تو .   ثریا حریری / اسپانیا

........

درود برتو ای آفتاب خاور

ای روح بی قرار , اما دربند

درود برتو ای نهایت جلال و جنون

راز بقاءتو این است

کاسه لبالب زهر را

از دست آن غریب مشکوک

مگیر ومنوش

اگر چه  از تشنگی خواهی مرد

ای دخت خاور

ای آشنای امروز وفرداو دیروز

ما باهم غریبه نیستیم

ماهم عاشقیم

ما هم با تو گام برداشتیم

و میخواهیم باتو

" ایستاده بمیریم  "

......................

پبکرم را آراستم

با چنان هوسی نا شکیب

از آسمان آبی وام گرفتم

جلوه اورا

و از دل شب وام گرفتم

سیاهی اورا

تا بر گیسوانم بیافشانم

با تپش تند سینه ام که

با هوس آلوده

رقص دوپیکر را

تشنه وخاموش

که دل به تمنا سپرده

احساس میکردم

در چشم او آتشی بود

مرغ نگاهش , جلوه رنگین کمان را داشت

سایهء من آهسته لغزید

در شیب بستر سحرگاه

سینه ام عریان , رهزن بیدار

دل به تمنا داده

همراه تپش هوس

با پیکر گرم او

زیر سایه مهتاب

شکوفه ای پنهان

ز یک مستی جاوید

رقص دوپیکر ؛ دو مرغ شناگر

در پس آن پرده ؛ با دلی که در آرزو میسوخت

ناگهان

پرده بر افتا د

من بی تا ب ؛ شتابان ؛ گریختم

بسترم خالی ؛ پیکرم لرزان

پیکری دردآلود

نه؛ نه؛  دیگر هرگز نخواهم خوابید

خدارا؛

در کدامین سر زمین

من خواهم توانست , از تنگنای

پیچ در پیچ این سفر شبانه

بیرون روم ؟ .                     تقدیم به آریانه یاوری

 

ثریا حریری /اسپانیا  شنبه 10/11/2007