نوشته ها

صفحه نخست

 

آریانه می گوید

 

احساس می کنم بوی گندمزارهای جنوب را میدهم و عشقهای بچگی ام را آنجا جا گذاشته ام و تنم از آتش های شهرم هنوز میسوزد و احساسم را گر میدهد و همانجایی که من بدنبال نیمه گمشده ام می گشتم و نمی دانستم چیست در شهری که چشم بسته بخانه بر می گشتم و گم نمیشدم و کوچ کردن کولیان برای ما بچه هاقصه ای بود با بلوغم کلماتی در من متولد میشد که از من گهواره های طلائئ میخواستند .

من که هستم؟ من رهگذر همان کوچه های گلی ام. من رهگذر همان کوچه های طویل عاشقی ام . من مسافر بی مقصدم که کوله بارم را هنوز بر زمین ننهاده ام. من شروع بارانم که بر گونه های جوان تو بوسه میزد روزی. من شروع یک قصه ام من شروع گریه ام. من سنگهای زیبای رودخانه ام که در خود منفجر میشوند و عشق را تجربه می کنند هر روز. من یک درختم . من خون جوان یک سلسه ام .

من شروع یک عشقم که روی پل شکسته ای کلبه ای ساخت روزی . من یک اجاق روشن در برابر گردبادم .من یک تصور زیبا در قلب دخترک کولی هستم . من سوختن یک شمع در بستر فاحشه ای هستم .

من یک تور حریر زیبا بر روی عروسان خوشبختم . من شبنمی بر روی اقاقی های خوشبخت باغچه ام . من شنهای داغ دریا هستم که از تولد ماهیان حالی به حالی میشوند .

من تولد یک مادرم که روزی دریا او را باخود برد و صدفها همه به مردابی کوچ کردند.

من تصور یک آه خوشبختی ام در بستر فاحشه ای. من آن دو پستان سخت و جوانم که در دود های سیگار گم میشوند و برای عاشقی میمیرند .

اگر از من بپرسید که هستم ؟ بشما خواهم گفت روحی آواره هستم که نمی توانم آرامش ابدی بیابم میخواهم کوچ کنم بمانند گذشتگانم که هنوز صدای کوچشان لالائی است برای کوههای تنها. در خانواده ای بختیاری که در شجاعت و مقاوت نامشان در اسطوره‌ی ایران زمین نقش بسته و در پستی و بلندیهای تاریخ ایران نقشی بزرگ ایفا کرده اند متولد شده‌ام. از نوادگان اسدخان هستم قلبم و حواسم مملو از بلندپروازیهای او است.

آنچه داشتم و نصیبم شده بود از دست داده ام من ماندم و تنهائی ام با گذشته های نه چندان دور در کلاسهای مدرسه و نیمکتهای چوبی خاموش.             

          

 آریانه یاوری