نوشته ها

صفحه نخست

 

نگاهی زنانه به عشقی مردانه       

 

رمان شام با کارولین

نویسنده: عباس صحرائی

 زمانی که این رمان لطیف را خواندم حسش کردم. زیرا درد من و امیر مشترک است. متاسفانه در دنیائی که امیر خود را شناخته بود، دنیای مردانه ای بود که برای او ساخته بودند. من دیگر امیر  در گرو غرور کاذب است و دنیائی که همیشه طغیانهای درونی او را سرکوب کرده .هیچگاه نگذاشتند قلبش غارتگر عشقی باشد. گرچه گاهی انسان خودخواه می خواهد در مرزهای خشک غرور بی جا خود را ساکن کند و از خود می گریزد. او به دنیای آزادی پا گذاشته بود که بند نا فش را قانونهای سیاه با خطی چند هزار ساله چنان پر رنگ نوشته اند که فرار از آن خود باوری می خواهد. او از طغیان اروتیسم اش می گریزد، گرچه انسان زمانی که تسخیر عشق می شود دیگر غرور معنای خود را از دست می دهد. غرور هم چنان عاشق و شیدا می شود و چنان عشق را باور می کندکه معشوق به خدائی می رسد. همچنان که می بینیم غرور نزد ظالمان چنان قوی و نیرومند می شود که تاریخی را ورق می زند.

امیر پشت چهره ی تلخ غرور احسا س زیبای مردانه ی خود را پنهان می کند و در واقع نبردی میان غرور و عشق آغاز می شود و عشق با حمله های ویرانگر و آشوبگرش غرور را سرجایش می نشاند.

من با مردی در این رمان آشنا شدم که از ساکن شدن بیزار است و خود رند و خراباتی است و اعترافش را در نثر زیبایش می بینیم. او   چنان با  واژه ها می رقصد که واژه ها نرم و اسیر قلم زیبا یش می شوند.

 اشک غلیظی چشمان آشوبگرش را پوشاند.

 متاسفانه در جامعه ما مرد اندیشه نمی کند و به نظر من مردی که اندیشه نکند و توانائیهای خود را باور نکند مردی غم انگیز و هراس زده است. این چنین مردی فقط با آلتی مردانه در جامعه بدون تجربه از لذتهای جذاب نفس می کشد و در لحظاتی سراب وار زندگی می کند که همانا وعده ی بهشت برینی که به آنان وعده داده شده است.........

او در دنیائی که احساسات و اروتیسم را نشناخته همچنان زن را موجودی پوشیده در جامعه می خواهد.

نویسنده گاهی چنان غریزه های مردانه اش را زیرکانه بیان می کند و چنان واژه های زیبا را نوازش می کند که خواننده را به دنیای عشق می برد.

 آن چهره ی شیرین و چشمهای زیبا که شب تنهائی مرا رونق داده است.

 او از زندان تن و غرور خود گریز زده زیرا عطر تن زنی مردانگی اش را وسوسه کرده است.

 کم کم طناب مهرش را دور گردن احساسم خفت کرد.

 پوست خواننده از عشقی ناشناس گرم می شود. او را به فکر وادار می کند و به پیشداوریهای اجتماعی خود نگاه می کند و آن من دیگر خود را زیر سوال می برد.

 بغض داشت زور گرفتگی هوائی را که بارانش هم بند آمده بود زیاد می کرد و نفسم  بالا نمی آمد.

 گاهی نگاهش سخاوتمند می شود و گاهی میان همان افکار مردسالاری دست و پا می زندو گاهی از خود می گریزد.

اما او تشنه است. تشنه ی زنی که معجزه ی طبیعت است که مرد را به دنیای رویا و خیال میهمانی می کند. نویسنده خواننده را به دیدار زنی می برد که خود او هم عاشقی گم شده است.

به امید موفقیت برای نویسنده ی نازنین و بیان شور و حالش ..احساسات زیبا و اعترافا تش..و دنیای احساسی مردانه اش...............

من در انتظار خواندن داستانهای تازه با نثر زیبایتان هستم.

 

یک چهارشنبه بارانی اما هوا سرد نبود. دم است و این همان هوائی است که همیشه گلوی مرا می گیرد.  

 

11مارس 2009

 آریانه یاوری