|
آهای
فاحشه های سیاسی.... دلالان مذهبی

سی سال درد ...سی سال دربدری
سی
سال دردم را روی استخوانهای ناتوانم یدک کشیدم.
مانندعاشقی با پاهای برهنه در غربت پرسه زدم. 30
سال درد و شلاق را روی پوست جوانم که حال بوی گند قلب
های سیاهتان را می دهد فریاد زدم. 30 سال با قامتی
خمیده راه رفتیم و غرور را در پرونده های سیاه جانیان
جا گذاشتیم و شاید پشت همان کوههای البرز، زیر همان
علفهای هرز آرامگاه های آزادگانی که هنوزسینه هایشان
از گلوله های بیگانه داغ است. و بوی سوختن
استخوانهایشان خواب مرا آشفته کرده. سی
سال بی هویت دویدیم و بزک کرده چشم هایمان به دهان
بیگانه بود.....و گوشهایمان از آهنگ مگس خوران اشباح .

سی
سال گرد و غبار را سرمه ی چشمانمان کردیم و روبروی
آینه ی مات و پیر به فریاد باکره های فروخته که فریاد
شیونشان خواب خلیج فارس را اشفته کرده بود خندیدیم. ما
غرورمان را جا گذاشتیم در همان فضای داغی که از گلوله
ها هوا مسموم میشد. ما غرورمان را پیش همان شیهه های
اسبان دلاوران جا گذاشتیم.

لابلای
ورق های شاهنامه پیش همان کوزه گرانی که حافظ می گفت
در همان جام شراب خیام ما گهواره های لالائی مان را جا
گذاشتیم و با چهر ه های بزک کرده روی بامها خدایشان را
فریاد زدیم. و دیدید که روی همان بامها گلوله باران
شدیم. ما بدهکار همان مردم مسخ شده هستیم.

یادتان هست چقدر صبحگاهان جیر جیر طنابهای دار به ما
سلام می گفتند؟
آهای فاحشه های سیاسی، مهره های سوخته، دلالان مذهبی،
دیگر برایتان دست نخواهم زد..... هورا نخواهم کشید.
کاش این سنت گرایان منبر و محراب را نقد می کردید. کاش
پشت سر این دجال سینه نمی زدید و مرا در این بازار
آشفته ی اندیشه ها رها نمی کردید و نسل من سوخته را در
این درام دینی رها نمی کردید و هر روز شاهد انفجار بی
شاهد خود نبودیم. و میلیونها مسخ شده را در تصویرهای
بی شکل قدیسان فریبکار رها نمی کردید.

آری فاحشه های سیاسی و دلالان مذهبی، حال، ما هر
کدام هنرپیشه های بی اسکار این درام دینی هستیم.
سرنوشت من دست شما اسطوره های سیاه بود با شما
ریا کاران نیایش کردیم.
به مادر بزرگ گفتم صدای رعد و برق نیست ، صدای
سیلی اسطوره های پیر و نفرین شده است و کودکان پا
برهنه که روی تخته های چوبی آخرین قطره ها را می
نوشند. اینجا باران نمی بارد ...اینجا باران نمی بارد
. صدای اشک دل من است.

یادتان هست مادر پشت همان در چوبی به انتظار نشسته
بود؟
با قامتی خمیده که هنوز فریاد ایستادگی دارم به بازی
شطر نجی تان نگاه می کنم وبه همان بقچه های هراس که
روی خیابانهای خونی رنگ باختگان را نگاه می کردند
می اندیشم. و مرده هایی که شکل هیچکس نبودند لرزش
دستهای مغرورم ترکیب اندام مادرم از باران گلوله و
انعکاس جیغ های خواهرم و لرزش دستهای محکومی را و
سربازان اجباری که جیغ را در جیبهای سوراخ شده پنهان
کرده بودند و پدر که در دهان سیاه خون آشامی فرو رفت.
آهای فاحشه های سیاسی...دلالان مذهبی...مهره های سوخته
 
اسطوره های فرسوده که مرا در یک تراژدی تنها گذاشتید و
عشق مرا دزدید، هرگز نخواهم بخشید و باز با صدای بلند
می گویم: «آهای حرامزاده ها، من هنوز زنده ام.»

از شعر بودایم... آریانه یاوری
6 فوریه ی 2009
|