تازه ها :
تظاهرات
خیابانی - 23 خرداد 88
_______________
حنجره های بی صدا
آوازهای مشکوک دارند کوچه را می بلعند
وبادهای مهاجر در فاجعه پرتاب می شوند
و دلتنگی زنان در دست فال بینان دوره گرد می لرزد
وچه دورم من از سرفه های گاه و بیگاه مسلول همسایه
و دارند مرا با واژ ه ها ی فربه دنبال می کنند
و پیکر تراشی در لهستان با خشونتش بر استخوانهای من می
کوبد
و نعره های من در دهلیزهای این تاریک خانه ها برهنه می
شوند
و هیولای سیاه در کوچه آواز می خواند
و نمی دانم چرا این کوچه ها خفته اند؟
و انگار طرح خانه ام هر روز کج تر می شود
و پرواز کبوترها ازبراده ی کارخانه های پیر گله دارند
و قناری با خشم می خواند
می خواهم مانند ماری روی خاک خاکستری بخزم
که چشمان مضطرب دخترکی را دزدید
می خواهم در نگاه سربازی گمنام گم شوم
آری بیزارم از عصر حنجره های خاموش
و به هویتهای باد بادکی این اهالی می خندم
7 ژوئن 2009
_______________
ش...ناسنامه
من شبیه هیچ زنی نیستم
زنی بی چهره لبریز از عصیان
که فرو می افتد در تاریکی
دستهای شکنجه شده اش را مثل
کودکی بی لب می لیسد
قرنیه های چشمانش دیگر فریب
نمی خورند
و دلش را به ریسمانی طلائی
آویز نمی کند
با وسوسه های بی جا عریان نمی
شود
دلش برای زنان رنگ پریده می
لرزد
و از نسل گیس بریدگان عبور
کرده
و به انسانهای ایستاده در
میدان شورش
همان شناسنامه های باطل شده
می خندد
و روی ایمان سست رهگذران می
رقصد
پایتخت از سرخوردگی می لرزد
و دلم هی می
لرزد...............
انگار به آسمان آویزانم
و از حصار ابرها عبور کرده ام
زمان هی پیر می شود و نمی
دانم چرا جنگل آتش گرفته است؟
و کفتارها در خون خرناسه می
کشند
و اشتیاق فصل ها را در کوچه
های تاریک و تهی از خون و حنجره دار می زنند
شناسنامه ام هم روزی 1254 بار
نعره می زند
1254 بار در متروهای معجزه به
آن تجاوز می شود
شناسنامه ام روزی 1254 بار در
لعنت آبادها با کافور شنا می کند
بازارچه در حال فروریختن است
کمال المک هم زیر نفس های
اجباری با ماشین دودی از میدان اعدام می گریزد
اما انگار شناسنامه ام هنوز
جان دارد
و خوب زیستن را خواب می
بیند....
5 ژوئن 2009
_________________________________________
مطلب تازه
در قسمت «از دیگران»:
::.
شام با
کارولين