تازه ها :

به یاد فرخزاد

_______________

ترانه  زیبای " فکر نکنی" از زنده یاد بانو «مهستی»

_______________

 نگاهی به کارهای آریانه یاوری

نادره افشاری

وب سایتش را که باز می کنی، این شعر خوش فرم را روی لوگوی سایتش  می بینی که نشانگر پرش فکری او به دنیایی مدرن و آزاد است:

 میخواهم بی پروا در عمق انجماد خستگی خدا

به  مانند  یک  روسپی با  اوهمخوابه شوم

   پرش به دنیایی تازه که پس از تجربه ای بیست ساله از زندان، زندان زنان، بند شوهر، راهروی کتک، تازه چندی است آزاد شده و دریچه ی تازه ای را به روی خودش و ما گشوده است.

 و به بازار ناموس فروشان میاندیشم

که به مدد روسپیان نیازمندند

تازگیها مهستی شاهرخی، مجموعه ای را گرد آورده است با عنوان:
 «روسپی و روسپیگری در شعر زنان»

 که سه سروده "  آریانه " هم در این کتاب جای دارد و چه جای خوبی!

 نگذار برهنگی تنم در تاریخ ِ باد کرده

میان آب و آتش پرسه زند

 نگاه کن... نگاه کن که چگونه با پای برهنه

میان عناصر مرده جان میدهم

و در تو متولد میشوم

           این که زنی چنین هنرمند را در کنار داشته باشی و هر روز و هر لحظه شاهد شکفتنش باشی، نعمتی است، آن هم در این دنیای  وانفسای  ادبیات، که بدجوری در تهاجم «چیز نویسان» بیسواد، به محاق رفته است و ناگاه می بینی که زنی از جنس تو، در کنار تو، هراسان از خواب آشفته ی فریبکاری «مردان کاغذی» بیدار میشود و به دنیای پاکیزه ی هنر مدرن پای میگذارد که شنیدن واژه های دلپذیرش بی تابت میکند و... هر روز و هر روز چندین و چند واژه را میهمان صفا و مهربانی اش هستی و چه بهتر از این، آن هم برای منی که همیشه،همه ی عمردر جستجو و حسرت کسی بوده ام که کارهایم را برایش بخوانم و از دوستی اش سیراب شوم و... این روزها برای من اینگونه است.

 «هنوز نمیتوانم باورکنم این تن زیبای من است که دارد شلاق میخورد و در رویای دستانی مهربان به خواب میرود و صبحگاهان سلامی تلخ میکند. کاش عشقم میتوانست زخمهای مرا ببیند و با دستان معجزه گرش مرهمی میزد. اما نه نه …عشقم دلتنگ می شود، دلش بدرد می آید،  نه نه ... نمی خواهم عشقم گریه کند.»

 نوشتم که از زندان زنان، بند شوهر میآید. از زندان زندانبانانی که حتا یک کتاب هم نخوانده اند و تازه اگر خوانده باشند، مگر چه میشود؟ کتابی است بار خران... وقتی که شعرت را پاره میکنند، دفترچه ات را به یغما میبرند و هر روز و هر روز آنقدر تحقیرت میکنند که چشمه ی جوشان احساست خشک میشود...

راستی من هم خود چند صباحی در همین بند زنان زندانی بودم، توی همان راهروی کتک، می دانستید؟

«انگاری زهدانم آهنگ مرگ می نوازد و جنینی که دارد در من شکل میگیرد، مرا در رختخواب میخکوب میکند.  پستانهایم ورم کرده اند. دیگر حتی نمیتوانم به آینه نگاه کنم. چشمانم اشکی ندارند. چشمانی که روزی عاشقانی را مست میکردند و مثل چشمان ببری می گریختند از نگاه مردان شکارچی. مژه هایم ریخته اند و سرمه دانم دارد روی طاقچه خاک میخورد.»

 پرداخت «زیبایی» از همان زندان زنان، بند شوهر، راهرو...

 « تنم درد میکند و مثل مار عاشقی به خود میپیچم. واژه های نفرت از پوست جوانم زبانه میکشند، گوشهایم از سیلی های شبانه هنوز داغند، سرم گیج میرود. گرمم است، ساق پاهایم که روزی روی شنهای داغ دلبری میکردند و عاشقی را جستجو میکردند، مرا برای فرار یاری نمیدهند. خون انگشتان دستم روی دیوار به من دهن کجی میکند.»

 لازم نیست کسی چنین شاعری را «حمایت» کند و لازم نیست که مثل برخی از شاعران «چیز نویس» از زیر ران ابرمردانی مشهور به دنیای شهرت و کانون نویسندگان وطنی و تبعیدی حقنه شده باشد؛ کارش – خودش - ویزای ورود به پشت همه درها بسته ی مافیای «ادبیات» را میدهد و چه از این بهتر...

 در میان قهوه خانه ای که بوی بنگ و افیون میداد

دخترکی را دیدم

که برای هزاران افعی میرقصید

و شبها با اضطراب از کوچه های بدنام شهر

میگریخت

             این تکه ای است از شعری که برای شهرزاد، فیلمساز، شاعر، هنرپیشه و رقصنده ی هنرمند ایرانی سروده است که همین روزها در وبلاگ «چشمان بیدار» مهستی شاهرخی «ویژه نامه ای» برایش برپاست، همراه با فیلمی تازه از او که زنی هفتاد ساله را مینماید؛ آخر شهرزاد هم از زندان زنان، بند مردان هوسران ایرانی میآید؛ چندی هم زندانی و چندی هم در همین آلمان تبعیدی بود... شهرزاد همچنین یکی از شرکت کنندگان اصلی تظاهرات هشت مارس 1979، نخستین تظاهرات اعتراضی زنان بر علیه دین سالاری و مرد سالاری و پیر سالاری و «چیز سالاری» بود... کیهان تهران ِ همان سالها «نوازش» شدن شهرزاد را از سوی «مردان کاغذی» آن دوران نشان داده است... و نیما نامداری در چند مطلب پیوسته زیر عنوان «چگونه حجاب اجباری شد؟» تلاش شهرزاد و زنان آزادیخواه را منتشر کرده است،... میدانستید؟

 اعراب بر تن گرم و جوانم بوسه میزنند

و یالهای اسبهایم با باد پرواز میکنند

و من سوره ها را یکی یکی قی میکنم

پدر گفته بود این سرود... سرود ما نیست

 

طراوت و تازگی کارهای آریانه، هنگامی که هنرمندان وابسته و پیوسته به حکومت اسلامی را در مسابقه ی «فرصت طلبی» و سانسور و خودسانسوری و پوچ نویسی می بینیم، بیشتر جلوه میکند. 

برای آریانه ی یاوری درنوردیدن قله های بالاتری را در «شعر» تازه و با طراوت و تابو شکن آرزو میکنم.

 

31 اوت 2008 میلادی

**********

بخشی از مقدمه کتاب جدید آریانه یاوری با عنوان "کالسکه مرد سیاهپوش"

 احساس می کنم بوی گندمزارهای جنوب را میدهم و عشقهای بچگی ام را آنجا جا گذاشته ام و تنم از آتش های شهرم هنوز میسوزد و احساسم را گر میدهد و همانجایی که من بدنبال نیمه گمشده ام می گشتم و نمی دانستم چیست در شهری که چشم بسته به خانه بر می گشتم و گم نمیشدم و کوچ کردن کولیان برای ما بچه هاقصه ای بود با بلوغم کلماتی در من متولد میشد که از من گهواره های طلائئ میخواستند .

من که هستم؟ من رهگذر همان کوچه های گلی ام .من رهگذر همان کوچه های طویل عاشقی ام . من مسافر بی مقصدم که کوله بارم را هنوز بر زمین ننهاده ام. من شروع بارانم که بر گونه های جوان تو بوسه میزد روزی .من شروع یک قصه ام من شروعگریه ام . من سنگهای زیبای رودخانه ام که در خود منفجر میشوند و عشق را تجربه می کنند هر روز . من یک درختم من خون جوان یک سلسه ام .من شروع یک عشقم که روی پل شکسته ای کلبه ای ساخت روزی . من یک اجاق روشن در برابر گردبادم .من یک تصور زیبا در قلب دخترک کولی هستم . من سوختن یک شمع در بستر فاحشه ای هستم .

من یک تور حریر زیبا بر روی عروسان خوشبختم . من شبنمی بر روی اقاقی های خوشبخت باغچه ام . من شنهای داغ دریا هستم که از تولد ماهیان حالی به حالی میشوند .

من تولد یک مادرم که روزی دریا او را باخود برد و صدفها همه به مردابی کوچ کردند.

من تصور یک آه خوشبختی ام در بستر فاحشه ای. من آن دو پستان سخت و جوانم که در دود های سیگار گم میشوند و برای عاشقی میمیرند .

اگر از من بپرسید که هستم ؟ بشما خواهم گفت روحی آواره هستم که نمی توانم آرامش ابدی بیابم میخواهم کوچ کنم بمانند گذشتگانم که هنوز صدای کوچشان لالائی است برای کوههای تنها . در خانواده ای بختیاری که در شجاعت و مقاوت نامشان در اسطوره ی ایران زمین نقش بسته و در پستی و بلندیهای تاریخ ایران نقشی بزرگ ایفا کرده اند، متولد شده ام . از نوادگان اسدخان هستم قلبم و حواسم مملو از بلندپروازیهای او است.

آنچه داشتم و نصیبم شده بود از دست داده ام من ماندم و تنهائی ام با گذشته های نه چندان دور در کلاسهای مدرسه و نیمکتهای چوبی خاموش.             

 

 _______________________________________

 

   تازه درقسمت "نامه های عاشقانه"  :  

نهایت زن بودنم

   

 

 

 

 

 

کتاب جدید اشعار آریانه یاوری با نام "کالسکه مرد سیاهپوش" منتشر شد. این کتاب را می توانید از کتابفروشی فروغ در شهر کلن آلمان  تهیه کنید و یا با ای – میل ariane_yavari@yahoo.de تماس بگیرید.

 

اشعار آریانه یاوری در آثار دیگران

روسپی و روسپیگری در شعر زنان

مجموعه شعر؛ گرد آورنده:

مهستی شاهرخی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

©ariane-yavari.com 2007-2008